تنهاییی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

تنهاییی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من ! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشن ام شد در میان مردگان ام همدمی نیست
هم واره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
- لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی یِ بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
در دست های بی نهایت مهربانش مرحمی نیست
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوشِ انتظارم جز صدای مبهمی نیست
دیدگاه ها (۱)

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-توپر می کشم از پنجره ی خواب ...

وفـــــا دارییــک کــار خــود آگــاهــانـه نـیـسـتاگـر کـسی ...

در سکوت باید فقط نگاه کرد...نـــگــاهــــ...اندوه که از حد ب...

نجمه زارع :خود را اگرچــــــه سخت نگه داري از گناهگاهی شرایط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط