به نام خدا

به نام خدا

شعر سپید((تا صبح))

مهتاب را به دار آویختم،شاید زودتر،روز شود،
امادهن کجی ستاره ها،امانم رابریده.
دنبال گوسفند می گردم،یعنی همه قربانی شده اند،پیش از من؟!
چشم هایم را می مالم،تاشاید،اشباحی که در تاریکی برمن حمله ور می شوند،راتوجیه کنم.
می دانم،تا صبح خیلی مانده.
بچه بودم،مادرم می گفت:((چشم برهم زنی،صبح می شود))...
اما من،از صدبار بیشتر است،که تیرگی شب را تیره ترساخته ام، و هنوز هم...صبح ،نشده.
شاید،ایراد پلک های من باشد.
هر وقت به خواب فکر می کنم، و خسته می شوم از بیداری،می بینم، در شهر همه خوابند و اندک بیدار.
پلک هایم و چشمانم،بازیشان گرفته.
با این ذهن خسته،چطور می شود،کسی را پیدا کرد؟!
کاش می شد،ثانیه را باساعت عوض کنیم...یا نه، به ثانیه،ساعت گوییم...
شاید،خورشید خسته شده، و شاید هم مریض...و یا شاید،حوصله اش سر رفته....
نمی دانم،از شوق دیدار صبح است که بیدارم،یا از ترس خواب؟!
آخر شنیده ام: در شهر مار و عقرب زیاد شده.
چقدر ،تاریکی و هوای نم کشیده؟!دلم هوای نفس دم صبح را کرده...
پس کی صبح می شود؟؟
با این دل های بی درد و شب های یلدا،هیچ کس،دلتنگ صبح، نخواهد شد.
می خواهم،با تمام چشمانم،آمدنت را ببینم...
بیا...بیا که منتظرت هستم.

*اللهم عجل لولیک الفرج*
دیدگاه ها (۱)

شاید بیایی...اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

عکس ملکه خوب ها.باهوش مصنوعی کاشته ایم نهال صبر اندر دل

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏_ چی؟! یک ...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ۴]روز سوم و چهارم هم تقریباً به...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌« برائ او. » ‌ دلم برایت تنگ ...

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط