رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۸
لبخندش کم رنگتر شد.
-همه اون پایین منتظر جوابمونند.
خندید.
-نمیدونی مامانم با چه ذوقی آماده میشد.
کوتاه خندیدم.
-خودت چی؟
لبخندي زد.
-از ضربان قلبم نزدیک بود سکته رو بزنم.
خندیدم که اونم خندید.
-جدي میگم.
به بازوم زد.
-حالا هم کلاسیه دیوونهی من، زن یکی دیوونهتر از
خودت میشی؟
از لحنش خندیدم.
نفس عمیقی کشیدم.
یقهشو گرفت و تکون داد.
-بگو دیگه، از ضربان قلبم دارم خفه میشم.
-میدونی که شاید فکرم پیش مهرداد بره؟
_میدونم.
-با این وجود بازم میخواي یه زن اینطوري داشته
باشی؟
لبخندي زد.
-تو خودت مهمی نه افکارت.
این رسما دیوونهست!
چجوري داره از آرزوهاش میگذره!
-بگو.
چشمهامو بستم.
گاهی وقتها حتی واسه خودتم باید بیرحم بشی.
_قبوله.
*******
بیحوصله از پشت در موندن و زنگ زدن کلید توي
قفل انداختم و در رو باز کردم.
همین که وارد شدم با دیدن مهرداد سرجام خشکم
زد.
با استرس به عطیه نگاه کردم که با حرکت لب گفت:
نمیدونه.
نفس آسودهاي کشیدم.
با اخم ریزي از روي مبل بلند شد و به سمتم اومد.
_معلوم هست کجایی؟
کفشهامو بیرون آوردم و بدون اینکه بهش نگاه کنم
گفتم: خونهی آقاجونم.
به سمت اتاق رفتم که پشت سرم اومد.
وارد اتاق شدم و شالمو از سرم کندم.
-مطهره؟
در کمد رو باز کردم.
_بله.
نفسشو به بیرون فوت کرد و بازومو گرفت و به
سمت خودش چرخوندم.
_چته تو؟ جواب پیامهامو که نمیدي، به زورم جواب
تلفنهامو میدي، وقتی میگم میخوام ببینمتم که میگی نمیتونم.
پوفی کشیدم و باز چرخیدم.
_از خونه برو بیرون، فعلا نمیخوام ببینمت.
یه دفعه از پشت تو بغلش انداختم که نفس تو سینم
حبس شد.
-چرا داري باهام اینکار رو میکنی؟
آروم گفتم: ولم کن.
صداي قورت دادن آب دهنشو کنار گوشم شنیدم.
بیشتر به خودش چسبوندم و لب زد: لعنتی چرا نمیفهمی میخوامت؟ اگه برام مهم نبودي دست به اون
کار میزدم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد.
_دیگه واسه این حرفها دیر شده مهرداد، همون شب بهت گفتم اگه اینکار رو بکنی دیگه این مطهره
رو نمیبینی.
صداي ضربان قلبشو میشنیدم.
-اون یه احمق بازیاي بود که انجام دادم اما مهم
اینه که گفتم میام میگیرمت.
لبخند تلخی زدم.
کجاي کاره که جمعه عروسیمه؟
خود ایمان از همه خواست زودتر برگزارش کنیم...
معلومه میترسه مهرداد یه کاري بکنه.
آروم گفتم: برو از اینجا، چهارشنبه صیغهمون تمومه.
ولم کرد و به طرف خودش چرخوندم.
-چیه؟ فکر کردي حالا که تموم میشه میتونی
بري؟
چونمو توي دستش گرفت و تو صورتم خم شد.
-نه خانم، من از توي زندگیت بیرون نمیرم.
خواست لبمو ببوسه که سریع عقب کشیدم.
اخمهاش درهم رفت و یه دفعه موهاي پشت سرمو
تو مشتش گرفت و لبشو محکم روي لبم گذاشت که
وجودم زیر و رو شد.
#پارت_۲۲۸
لبخندش کم رنگتر شد.
-همه اون پایین منتظر جوابمونند.
خندید.
-نمیدونی مامانم با چه ذوقی آماده میشد.
کوتاه خندیدم.
-خودت چی؟
لبخندي زد.
-از ضربان قلبم نزدیک بود سکته رو بزنم.
خندیدم که اونم خندید.
-جدي میگم.
به بازوم زد.
-حالا هم کلاسیه دیوونهی من، زن یکی دیوونهتر از
خودت میشی؟
از لحنش خندیدم.
نفس عمیقی کشیدم.
یقهشو گرفت و تکون داد.
-بگو دیگه، از ضربان قلبم دارم خفه میشم.
-میدونی که شاید فکرم پیش مهرداد بره؟
_میدونم.
-با این وجود بازم میخواي یه زن اینطوري داشته
باشی؟
لبخندي زد.
-تو خودت مهمی نه افکارت.
این رسما دیوونهست!
چجوري داره از آرزوهاش میگذره!
-بگو.
چشمهامو بستم.
گاهی وقتها حتی واسه خودتم باید بیرحم بشی.
_قبوله.
*******
بیحوصله از پشت در موندن و زنگ زدن کلید توي
قفل انداختم و در رو باز کردم.
همین که وارد شدم با دیدن مهرداد سرجام خشکم
زد.
با استرس به عطیه نگاه کردم که با حرکت لب گفت:
نمیدونه.
نفس آسودهاي کشیدم.
با اخم ریزي از روي مبل بلند شد و به سمتم اومد.
_معلوم هست کجایی؟
کفشهامو بیرون آوردم و بدون اینکه بهش نگاه کنم
گفتم: خونهی آقاجونم.
به سمت اتاق رفتم که پشت سرم اومد.
وارد اتاق شدم و شالمو از سرم کندم.
-مطهره؟
در کمد رو باز کردم.
_بله.
نفسشو به بیرون فوت کرد و بازومو گرفت و به
سمت خودش چرخوندم.
_چته تو؟ جواب پیامهامو که نمیدي، به زورم جواب
تلفنهامو میدي، وقتی میگم میخوام ببینمتم که میگی نمیتونم.
پوفی کشیدم و باز چرخیدم.
_از خونه برو بیرون، فعلا نمیخوام ببینمت.
یه دفعه از پشت تو بغلش انداختم که نفس تو سینم
حبس شد.
-چرا داري باهام اینکار رو میکنی؟
آروم گفتم: ولم کن.
صداي قورت دادن آب دهنشو کنار گوشم شنیدم.
بیشتر به خودش چسبوندم و لب زد: لعنتی چرا نمیفهمی میخوامت؟ اگه برام مهم نبودي دست به اون
کار میزدم؟
اشک توي چشمهام حلقه زد.
_دیگه واسه این حرفها دیر شده مهرداد، همون شب بهت گفتم اگه اینکار رو بکنی دیگه این مطهره
رو نمیبینی.
صداي ضربان قلبشو میشنیدم.
-اون یه احمق بازیاي بود که انجام دادم اما مهم
اینه که گفتم میام میگیرمت.
لبخند تلخی زدم.
کجاي کاره که جمعه عروسیمه؟
خود ایمان از همه خواست زودتر برگزارش کنیم...
معلومه میترسه مهرداد یه کاري بکنه.
آروم گفتم: برو از اینجا، چهارشنبه صیغهمون تمومه.
ولم کرد و به طرف خودش چرخوندم.
-چیه؟ فکر کردي حالا که تموم میشه میتونی
بري؟
چونمو توي دستش گرفت و تو صورتم خم شد.
-نه خانم، من از توي زندگیت بیرون نمیرم.
خواست لبمو ببوسه که سریع عقب کشیدم.
اخمهاش درهم رفت و یه دفعه موهاي پشت سرمو
تو مشتش گرفت و لبشو محکم روي لبم گذاشت که
وجودم زیر و رو شد.
- ۲.۲k
- ۱۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط