روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت: ای حکیم! چرا همسرم یک گل

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت: ای حکیم! چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر می میرد این قدر دوست دارد؟ ولی مرا که هر روز برایش می میرم و زنده می شوم دوست ندارد؟ حکیم لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگ بود، با وایبر برام بفرستش!
دیدگاه ها (۱)

پسملمو نیگا

این متن واقعا ارزش خوندن رو داره …. . . . ولی حال نوشتنش نیس

وای چه فازی داره اولیه خخخخخخخخخ

دخمل باس خل و چل و شیطون باشه

Beauty and the Beast...

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط