Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love¹⁹
*هوا داشت کمکم سنگینتر میشد و حسِ مستی، هرچند هنوز حضور داشت، اما دیگه مثل اولش آزاردهنده نبود. انگار یه پردهی نازکِ بین واقعیت و خیال کشیده شده بود و الان داشتیم سعی میکردیم از لای اون پرده، همدیگه رو بهتر ببینیم. جیمین آروم سرشو از رو شونهم برداشت و صاف نشست. یه کم گیج به اطراف نگاه کرد.*
- اوووف… سرم داره میچرخه… ولی دیگه اونقدر نیست که بخوام با زمین بغل کنم.
+ *لبخند میزنم*
آره، انگار یه کم به هوش اومدیم.
- فکر کنم… یه چیزی باید بخوریم. حس میکنم شکمم داره قار و قور میکنه.
+ *با لبخندِ شیطنتآمیزی به آشپزخونه اشاره میکنم*
نترس! من واسه همین مواقع یه سورپرایز دارم.
- سورپرایز؟ چی هست مگه؟
+ *چشمکی میزنم*
باید ببینی. قول میدم خوشمزهترین باشه!
*با هیجان بلند شد و دستمو گرفت. هنوز یه کم لرزش تو حرکاتش بود، ولی اشتیاقش کاملاً مشخص بود. با هم به سمت آشپزخونه رفتیم. بوی دلنشینِ خونه، ترکیبِ عجیبی از عطرِ گل و ردِ ضعیفی از نوشیدنیها، حسِ خوبی داشت.*
+ اول سوپ… خودمون درست کردم.
*قابلمهی سوپ داغ رو گذاشتم رو میز. بخارش صورت آدمو گرم میکرد و عطرش فضا رو پر کرده بود. قاشقها رو برداشتیم و شروع کردیم به خوردن. هنوزم طعمِ الکل رو حس میکردم، ولی سوپِ داغ داشت همه چیز رو آروم و دلپذیر میکرد. حسِ گرمای سوپ تو وجودم پخش میشد و یه جور آرامشِ عمیق بهم دست میداد.*
- آخیش… این سوپه… انگار داره معجزه میکنه! دستت درد نکنه واقعاً!
+ *با لبخندِ رضایت*
نوش جونت. حالا نوبتِ غذای اصلیه…
*ظرفِ استیکِ آبدار با پورهی سیبزمینیِ نرم و لطیف رو از توی یخچال درآوردم و گذاشتم رو میز. هنوز کمی گرمش کردم. نورِ کمرنگِ آشپزخونه، روی استیکِ خوشرنگ میافتاد و براقش میکرد.*
- *چشمهاش برق زد*
استیک؟؟؟ وااای… عالیه! مخصوصاً اگه کنارش پوره سیبزمینی باشه…
+ دقیقاً!
*با هم شروع کردیم به خوردن. هنوزم اون حسِ کمی گیجی تو صورتمون بود، ولی اشتیاق برای غذا، تمرکزمون رو بیشتر کرده بود. هر قاشق استیک و پوره، یه جور لذتِ خاص داشت. صدای جویدنِ آروم و رضایتبخشِ جیمین، از همه چیز دلنشینتر بود.*
- این… این بهترین استیکیه که تا حالا خوردم!
+ *با دهان پر و لبخندی که تا بناگوشم کشیده شده بود*
گفتم که!
*وقتی داشتیم تهِ استیک رو میخوردیم، جیمین با یه نگاهِ خاص بهم نگاه کرد. یه نگاهِ عمیق که انگار سعی داشت چیزی رو بهم بگه که کلمات قادر به بیانش نبودن.*
- میدونی… این غذا… خیلی میچسبه… ولی…
+ ولی چی؟
- ولی اگه تو کنارت نبودی… انگار یه چیزی کم بود. انگار طعمش نصفه بود.
*یه لحظه ساکت شدم. نگاش کردم. هنوز اون برقِ شیطنتآمیز تو چشماش بود، ولی یه حسِ عمیقتر هم بهش اضافه شده بود. یه حسِ واقعی و بدونِ نقاب.*
+ منم همین حسو دارم.
*و این بار، دستمو گذاشتم رو دستش که روی میز بود. انگشتهامون گره خوردن. حسِ گرمای دستش، با وجودِ کمی لرزش، آرامشبخش بود. غذا همچنان عالی بود، ولی دیگه فقط غذا نبود. یه تجربه بود. تجربهی یه شبِ پر از حسهای جورواجور، از گیجیِ مستی گرفته تا آرامشِ حضور، و حالا این لذتِ مشترکِ طعمها.*
- پس… دسرو فراموش نکنیم!
+ *با شیطنت*
فکر کنم یه چیزی داریم که قراره شبمون رو شیرینتر کنه.
*کیک شکلاتیِ خوشرنگ و رو رو از یخچال درآوردم. وقتی برش زدم، مغزِ نوتلای آبشدهش مثل یه رودخونهی شکلاتی جاری شد. کنارش هم یه کاسه پودینگ شکلاتیِ غلیظ گذاشتم. نورِ آشپزخونه روی کیک میافتاد و برق میزد.*
- *از دیدن دسر، دوباره چشمهاش گرد شد*
واااای… این دیگه آخرشه!
*با هم شروع کردیم به خوردن. هر لقمه از کیک، مثل یه بوسهی شکلاتی بود و پودینگ هم اون حسِ مخملی رو کامل میکرد. دیگه مستی کاملاً رفته بود و جاشو داده بود به یه حسِ عمیقِ رضایت و صمیمیت. دیگه فقط طعمها نبودن که لذتبخش بودن، بلکه حسِ در کنارِ هم بودن، این لحظات رو رویایی میکرد.*
+ چطوره؟
- مثل خودت… شیرین و غیرمنتظره.
*با شنیدن این حرف، قلبم یه تپشِ اضافه کرد. نگاهش کردم و دیدم که اون برقِ شیطنتآمیز، حالا با یه جور عشقِ آروم و عمیق ترکیب شده بود. لبخند زدم و آروم گفتم:*
+ تو هم… فرماندهی نرمیِ دنیا.
- *چشمهاشو باز کرد و با یه لبخندِ کمجون و معنیدار نگام کرد.*
*بعد از اینکه آخرین قاشق دسر رو خوردیم، یه سکوتِ دلنشین بینمون حاکم شد. نه سکوتِ خجالت، بلکه سکوتِ رضایت و آرامش. جیمین نفسِ عمیقی کشید و گفت:*
- خب… حالا وقتِ لشکرکشی به ظرفهاست؟
+ *خندیدم*
فکر خوبیه! ولی اولش یه کم استراحت
ادامه دارد...
Sweet Love¹⁹
*هوا داشت کمکم سنگینتر میشد و حسِ مستی، هرچند هنوز حضور داشت، اما دیگه مثل اولش آزاردهنده نبود. انگار یه پردهی نازکِ بین واقعیت و خیال کشیده شده بود و الان داشتیم سعی میکردیم از لای اون پرده، همدیگه رو بهتر ببینیم. جیمین آروم سرشو از رو شونهم برداشت و صاف نشست. یه کم گیج به اطراف نگاه کرد.*
- اوووف… سرم داره میچرخه… ولی دیگه اونقدر نیست که بخوام با زمین بغل کنم.
+ *لبخند میزنم*
آره، انگار یه کم به هوش اومدیم.
- فکر کنم… یه چیزی باید بخوریم. حس میکنم شکمم داره قار و قور میکنه.
+ *با لبخندِ شیطنتآمیزی به آشپزخونه اشاره میکنم*
نترس! من واسه همین مواقع یه سورپرایز دارم.
- سورپرایز؟ چی هست مگه؟
+ *چشمکی میزنم*
باید ببینی. قول میدم خوشمزهترین باشه!
*با هیجان بلند شد و دستمو گرفت. هنوز یه کم لرزش تو حرکاتش بود، ولی اشتیاقش کاملاً مشخص بود. با هم به سمت آشپزخونه رفتیم. بوی دلنشینِ خونه، ترکیبِ عجیبی از عطرِ گل و ردِ ضعیفی از نوشیدنیها، حسِ خوبی داشت.*
+ اول سوپ… خودمون درست کردم.
*قابلمهی سوپ داغ رو گذاشتم رو میز. بخارش صورت آدمو گرم میکرد و عطرش فضا رو پر کرده بود. قاشقها رو برداشتیم و شروع کردیم به خوردن. هنوزم طعمِ الکل رو حس میکردم، ولی سوپِ داغ داشت همه چیز رو آروم و دلپذیر میکرد. حسِ گرمای سوپ تو وجودم پخش میشد و یه جور آرامشِ عمیق بهم دست میداد.*
- آخیش… این سوپه… انگار داره معجزه میکنه! دستت درد نکنه واقعاً!
+ *با لبخندِ رضایت*
نوش جونت. حالا نوبتِ غذای اصلیه…
*ظرفِ استیکِ آبدار با پورهی سیبزمینیِ نرم و لطیف رو از توی یخچال درآوردم و گذاشتم رو میز. هنوز کمی گرمش کردم. نورِ کمرنگِ آشپزخونه، روی استیکِ خوشرنگ میافتاد و براقش میکرد.*
- *چشمهاش برق زد*
استیک؟؟؟ وااای… عالیه! مخصوصاً اگه کنارش پوره سیبزمینی باشه…
+ دقیقاً!
*با هم شروع کردیم به خوردن. هنوزم اون حسِ کمی گیجی تو صورتمون بود، ولی اشتیاق برای غذا، تمرکزمون رو بیشتر کرده بود. هر قاشق استیک و پوره، یه جور لذتِ خاص داشت. صدای جویدنِ آروم و رضایتبخشِ جیمین، از همه چیز دلنشینتر بود.*
- این… این بهترین استیکیه که تا حالا خوردم!
+ *با دهان پر و لبخندی که تا بناگوشم کشیده شده بود*
گفتم که!
*وقتی داشتیم تهِ استیک رو میخوردیم، جیمین با یه نگاهِ خاص بهم نگاه کرد. یه نگاهِ عمیق که انگار سعی داشت چیزی رو بهم بگه که کلمات قادر به بیانش نبودن.*
- میدونی… این غذا… خیلی میچسبه… ولی…
+ ولی چی؟
- ولی اگه تو کنارت نبودی… انگار یه چیزی کم بود. انگار طعمش نصفه بود.
*یه لحظه ساکت شدم. نگاش کردم. هنوز اون برقِ شیطنتآمیز تو چشماش بود، ولی یه حسِ عمیقتر هم بهش اضافه شده بود. یه حسِ واقعی و بدونِ نقاب.*
+ منم همین حسو دارم.
*و این بار، دستمو گذاشتم رو دستش که روی میز بود. انگشتهامون گره خوردن. حسِ گرمای دستش، با وجودِ کمی لرزش، آرامشبخش بود. غذا همچنان عالی بود، ولی دیگه فقط غذا نبود. یه تجربه بود. تجربهی یه شبِ پر از حسهای جورواجور، از گیجیِ مستی گرفته تا آرامشِ حضور، و حالا این لذتِ مشترکِ طعمها.*
- پس… دسرو فراموش نکنیم!
+ *با شیطنت*
فکر کنم یه چیزی داریم که قراره شبمون رو شیرینتر کنه.
*کیک شکلاتیِ خوشرنگ و رو رو از یخچال درآوردم. وقتی برش زدم، مغزِ نوتلای آبشدهش مثل یه رودخونهی شکلاتی جاری شد. کنارش هم یه کاسه پودینگ شکلاتیِ غلیظ گذاشتم. نورِ آشپزخونه روی کیک میافتاد و برق میزد.*
- *از دیدن دسر، دوباره چشمهاش گرد شد*
واااای… این دیگه آخرشه!
*با هم شروع کردیم به خوردن. هر لقمه از کیک، مثل یه بوسهی شکلاتی بود و پودینگ هم اون حسِ مخملی رو کامل میکرد. دیگه مستی کاملاً رفته بود و جاشو داده بود به یه حسِ عمیقِ رضایت و صمیمیت. دیگه فقط طعمها نبودن که لذتبخش بودن، بلکه حسِ در کنارِ هم بودن، این لحظات رو رویایی میکرد.*
+ چطوره؟
- مثل خودت… شیرین و غیرمنتظره.
*با شنیدن این حرف، قلبم یه تپشِ اضافه کرد. نگاهش کردم و دیدم که اون برقِ شیطنتآمیز، حالا با یه جور عشقِ آروم و عمیق ترکیب شده بود. لبخند زدم و آروم گفتم:*
+ تو هم… فرماندهی نرمیِ دنیا.
- *چشمهاشو باز کرد و با یه لبخندِ کمجون و معنیدار نگام کرد.*
*بعد از اینکه آخرین قاشق دسر رو خوردیم، یه سکوتِ دلنشین بینمون حاکم شد. نه سکوتِ خجالت، بلکه سکوتِ رضایت و آرامش. جیمین نفسِ عمیقی کشید و گفت:*
- خب… حالا وقتِ لشکرکشی به ظرفهاست؟
+ *خندیدم*
فکر خوبیه! ولی اولش یه کم استراحت
ادامه دارد...
- ۶۲۴
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط