سری دارم که سامان نیست او را

سری دارم که سامان نیست او را
به دل دردی که درمان نیست او را

به راه انتظارم هست چشمی
که خوابی هم پریشان نیست او را

به عشق از گریه هم ماندم چه جویم
باران از کشتی که یاران نیست او را

فرامش کرد عمرم روز را ز اینک
شبی دارم که پایان نیست او را

خط نو خیز و لب ساده از آنست
خوش آن مضمون که عنوان نیست او را

ز خسرو رخ مپیچ ار گشت ناچیز
خیالی هست گرجان نیست او را


امیرخسرو دهلوی
دیدگاه ها (۱۷)

مرا شوخیست شیرین‌لب که ‌رنگ نیشکر داردجمال مهر و حس حور و خو...

چند روز دیگر این مردم میش همیشه حاظر در صحنهو باز هم مثل همی...

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اندزلف و رخت ز نسترن و لاله رست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط