هوا از بازدم گذشت کمکم از تاریکی شب تبدیل به روشنایی روز
هوا از بازدم گذشت کمکم از تاریکی شب تبدیل به روشنایی روز شد...
ات هنوز بالا سر جیهو نشسته بود برعکس آنکه تبش پایین آمده بود ...
حتی کله شب با یونهی تماس میگرفت که از حال چیهیونگ خبر دار بشود قلبش بیقرار بود... به هرحال جیهو هم حالش خوب نبود...
جیهو پلک هایش لرزید به سختی نفس کشید و اولین تصویر چشم ها.. چهره جدی مادرش بود.. با صدای لرزید و خوابآلود به سختی که از حنجر اش بیرون میماند زمزمه کرد : مامان ؟....
ات وقتی صدای جیهو را شنید سمتش نگاه کرد نگرانی که از چشم هایش میبرید آمیخته با نگرانی و همان کلافگیِ همیشگی گفت : جانم مامانی.. خوبی؟..
جیهو با چشم های قرمز و باد کرده اش پلک زد بدنش به حدی خسته و کوفته بود که دستش را هم بلند نکرد آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد : چیهیونگ ؟.. حالش خوبه
دخترک لبخند غمگینی زد سپس دست جیهو را محکم گرفت صدایی که از فرطِ ندامت و عشق میلرزید، زمزمه کرد : تو توی این حالت به چیهیونگ فکر میکنی ؟.. پسر مهربونم.. جیهو من...
خم شد سپس پیشانی پسرکش را بوسید صدای جیرجیر پرده ها به گوشش خورد، وقتی نگاهش سمت پرده ها رفت آقای دکتر را دید
پزشک با برگه آزمایش در دست و چهرهای که جدیتر از قبل شده بود، پشت پرده بخش آمد. رو به ات گفت: جواب آزمایش خون جیهو آماده شد. متاسفانه حدس ما درست بود. جیهو به بیماری کمخونی آپلاستیک حاد ناشی از عفونت مبتلا شده...
ات همچنین سعی کرد با تمام وجودش جدی و با آرامی بگویید طوری که نمیخواست هیچگونه ترسش را به جیهو نشان دهد گفت : من تا الان همچین مریضی رو نشدیم و ندیدم..
پزشک برگه آزمایش را روی میز گذاشت و با لحنی که سعی میکرد آرامش را منتقل کند، ادامه داد گفت : این بیماری یعنی تب شدید و عفونتی که وارد بدنش شده، به مغز استخوانش حمله کرده. مغز استخوان جیهو الان مثل یک کارخانه تعطیل شده
دیگر نمیتواند خونسازی کند. به همین خاطر، شمارش گلبولهای قرمز و پلاکتهای خونش به شدت سقوط کرده و خون بدنش مدام در حال کم شدن است. این خواب عمیق هم به خاطر کمبود شدید اکسیژن در خون آقای جیهو هست .. هرچه زود تر با حساب داری تماس بگیرد و پرداخت های ذخیره خون رو انجام بدین جیهو باید خونش عوض بشه
ات حتی نمیتونست این را هم عزم کند چه برسه به این بیماری جیهو.. کم بود آهن و مواد مغذی این بلا را سر جیهو آورد ..
لحظهای خیره ماند، انگار جرقهای در ذهنش زده باشد. با قاطعیت گفت: خون منم همینه! دیانای و گروه خون من و جیهو دقیقاً مثل همس. من بهش خون میدم دکتر، همین حالا از من خون بگیرید! هرچی باشه عمه اونم .. پزشک سری تکون داد و با پرستار رفت .. دخترک با حرکت لبخند و چشم های که شادی داشت گفت : جیهو من قرارخوب بشه
....میبینم که بدون من اومدین بیمارستان....
صدای کمی بم و خشدار ولی مهربان پسرانه ای باعث کشیدن نگاه جیهو و ات سمت در شده بود دخترک با لبخند آرامی ولی طلبکاران ای زل زد به پسرکش ولی جیهو نرم لبخند روی لبش آمد و آرام گفت : هیونگ کوچیکه!...
چیهیونگ پوزخند روی لبش با تیشرت آبی کلاه دار و شلوار بک آب رنگی با تتو های مختلف روی زانو تا ران پا موهای بیش از حد بلند از چشم تا پایین گوشش آویزان بودند ولی اخم هایش قشنگ معلوم بود ...
با قدم های آرام ولی مغرور سمت تخت رفت دست به کمر گفت : آیش واقعا که بدون من چرا رفتین بیمارستان تنها؟..
دخترک مقابل او بلند گفت : تو اول به من بگو کی بهت اجازه داد که از تخت پایین بیای؟..
ات هنوز بالا سر جیهو نشسته بود برعکس آنکه تبش پایین آمده بود ...
حتی کله شب با یونهی تماس میگرفت که از حال چیهیونگ خبر دار بشود قلبش بیقرار بود... به هرحال جیهو هم حالش خوب نبود...
جیهو پلک هایش لرزید به سختی نفس کشید و اولین تصویر چشم ها.. چهره جدی مادرش بود.. با صدای لرزید و خوابآلود به سختی که از حنجر اش بیرون میماند زمزمه کرد : مامان ؟....
ات وقتی صدای جیهو را شنید سمتش نگاه کرد نگرانی که از چشم هایش میبرید آمیخته با نگرانی و همان کلافگیِ همیشگی گفت : جانم مامانی.. خوبی؟..
جیهو با چشم های قرمز و باد کرده اش پلک زد بدنش به حدی خسته و کوفته بود که دستش را هم بلند نکرد آب دهانش را قورت داد و آرام زمزمه کرد : چیهیونگ ؟.. حالش خوبه
دخترک لبخند غمگینی زد سپس دست جیهو را محکم گرفت صدایی که از فرطِ ندامت و عشق میلرزید، زمزمه کرد : تو توی این حالت به چیهیونگ فکر میکنی ؟.. پسر مهربونم.. جیهو من...
خم شد سپس پیشانی پسرکش را بوسید صدای جیرجیر پرده ها به گوشش خورد، وقتی نگاهش سمت پرده ها رفت آقای دکتر را دید
پزشک با برگه آزمایش در دست و چهرهای که جدیتر از قبل شده بود، پشت پرده بخش آمد. رو به ات گفت: جواب آزمایش خون جیهو آماده شد. متاسفانه حدس ما درست بود. جیهو به بیماری کمخونی آپلاستیک حاد ناشی از عفونت مبتلا شده...
ات همچنین سعی کرد با تمام وجودش جدی و با آرامی بگویید طوری که نمیخواست هیچگونه ترسش را به جیهو نشان دهد گفت : من تا الان همچین مریضی رو نشدیم و ندیدم..
پزشک برگه آزمایش را روی میز گذاشت و با لحنی که سعی میکرد آرامش را منتقل کند، ادامه داد گفت : این بیماری یعنی تب شدید و عفونتی که وارد بدنش شده، به مغز استخوانش حمله کرده. مغز استخوان جیهو الان مثل یک کارخانه تعطیل شده
دیگر نمیتواند خونسازی کند. به همین خاطر، شمارش گلبولهای قرمز و پلاکتهای خونش به شدت سقوط کرده و خون بدنش مدام در حال کم شدن است. این خواب عمیق هم به خاطر کمبود شدید اکسیژن در خون آقای جیهو هست .. هرچه زود تر با حساب داری تماس بگیرد و پرداخت های ذخیره خون رو انجام بدین جیهو باید خونش عوض بشه
ات حتی نمیتونست این را هم عزم کند چه برسه به این بیماری جیهو.. کم بود آهن و مواد مغذی این بلا را سر جیهو آورد ..
لحظهای خیره ماند، انگار جرقهای در ذهنش زده باشد. با قاطعیت گفت: خون منم همینه! دیانای و گروه خون من و جیهو دقیقاً مثل همس. من بهش خون میدم دکتر، همین حالا از من خون بگیرید! هرچی باشه عمه اونم .. پزشک سری تکون داد و با پرستار رفت .. دخترک با حرکت لبخند و چشم های که شادی داشت گفت : جیهو من قرارخوب بشه
....میبینم که بدون من اومدین بیمارستان....
صدای کمی بم و خشدار ولی مهربان پسرانه ای باعث کشیدن نگاه جیهو و ات سمت در شده بود دخترک با لبخند آرامی ولی طلبکاران ای زل زد به پسرکش ولی جیهو نرم لبخند روی لبش آمد و آرام گفت : هیونگ کوچیکه!...
چیهیونگ پوزخند روی لبش با تیشرت آبی کلاه دار و شلوار بک آب رنگی با تتو های مختلف روی زانو تا ران پا موهای بیش از حد بلند از چشم تا پایین گوشش آویزان بودند ولی اخم هایش قشنگ معلوم بود ...
با قدم های آرام ولی مغرور سمت تخت رفت دست به کمر گفت : آیش واقعا که بدون من چرا رفتین بیمارستان تنها؟..
دخترک مقابل او بلند گفت : تو اول به من بگو کی بهت اجازه داد که از تخت پایین بیای؟..
- ۵۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط