بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

حکایتی در مورد حجاب دختران :

در روزگار سخت خودمان زنی با ایمان
وعفیفه زندگی می کرد و بسیار سر به سجده بود وستایش فراوان قوت شبانه وروزانه اش بود.

اما این زن پاک دامن دردی داشت که حکیمان آن زمان از تشخیص و درمان آن عاجز بودند .

و اما …
درد او درد بی فرزندی بود دردی سخت !

بله ! عجیب است اگر فرزند نداشته باشی درد می کشی که چرا فرزند نداری
اگر داشته باشی درد داری که چرا فرزندت عذابت می دهد ؟

بله ! این پوچی دنیاست !

خلاصه پس از در خواست فراوان از پروردگار زن وهمسرش صاحب دختری زیبا شدند ونام او را هدیه گذاشتند ، چون هدیه خدا بود.

اما پس از آنکه دختر به سن تکلیف رسید حجابی شایسته نداشت وزن پاک دامن بسیار عذاب می کشید که چرا دختر چنین شده است ؟!

آنها برای چاره ی این کار نزد عالمی رفتند واز دردشان اورا آگاه نمودنند .

عالم چنین پاسخ گفت که : چگونه می خواهید دخترتان نماز خوان شود در حالی که از کوچکی اورا عادت به نماز نداده اید ؟!

چگونه می خواهید دخترتان باحجاب شود در حالی که در بچگی به او حجاب نیاموخته اید ؟!

شما حتی می توانستید حجاب را با بازی کردن به فرزندتان آموزش دهید
که مثلا چه افرادی به او محرمند و نزد آنها رعایت حجاب کامل لازم نیست و چه کسانی به او نامحرمند و نزد آنها باید حجاب کامل را رعایت کند …
بعد هم در آخر به او پاداش می دادید .

شما وقتی در خردسالی به کودک آموزش حجاب نمی دهید وقتی بزرگ می شود واز او در خواست حجاب می کنید او خود را در یک تنگنا می بیند واحساس می کند یک زندانی سخت برای او آماده شده است.

همچنین شخص عالم گفت : که هنوز دیر نشده است شاید سخنم در دختر اثری افزون کند کار باخداست شاید خدا کلامی شیوا ،رسا و منطقی بر زبانم جاری کرد تا دختر قانع شده ، آرامش وجود بگیرد و به حجاب روی آورد .

پس دختر را نزد آن حکیم دل سوخته آوردند …
دختر علت حجاب را پرسید .
عالم در جواب چند بیت از مولا نا را خواند :
دانه باشی مرغکانت بر چنند
غنچه باشی کودکانت بر کنند

هرکه حسن خویش را دادش مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد

در پایان فرد حکیم گفت :اگر همچون گل باشی وزیبایی خود را نمایان نمایی همه کس تو را می چینند وبعد از مدت کوتاهی دور می اندازند !

اما اگر می خواهی از نگاههای آلوده و هوسرانان پلید ، در امان بمانی …
همچو غنچه باش که نه تنها سالم ماندی بلکه عاشق خدا نیز شده ای !

یاعلی !


دوستان گرامی !
این پست رو از پروفایل حاج آقا محسن (البته با کسب اجازه از ایشون ) ، کپی کردم .

آدرس لینک مطلبشون :

http://www.wisgoon.com/pin/11668896/
دیدگاه ها (۵)

بسم الله الرحمن الرحیمان الحسین المصباح الهدی و سفینة نجات ...

کرم ضد سیمان :وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه‌ام را ...

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی...

از وقتی اومدم ویسگون ، روابط دیپلماتیکم با خانواده ام قطع ش...

قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگرانی...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : ℬ𝘦𝘵𝘸𝘦𝘦𝘯 𝒞𝘳𝘰𝘸𝘯 𝒜𝘯𝘥 ℋ𝘦𝘢𝘳𝘵𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟗والریا که از دید...

پارت ۲ا.ت یک بالش از روی تخت برداشت و به سمتش پرتاب کرد. «بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط