part7
part7
ویو ا.ت
جیمین به آرومی نزدیکم شد و یه بوسه ی کوچیک روی لبام زد
خیلی غیر منتظره بود جوری که کاملا رفته بودم تو شوک
جیمین: بخواب دیگه دیر وقته
یه لبخند بهش زدم و سرمو تکون دارم
صبح که بیدار شدم و دیدم توی بغل جیمین خوابم برده از تعجب شاخ در اوردم
که یهو جیمین بیدار شد
ویو جیمین
چشمامو وقتی باز کردم دیدم یکی تو بغلمو ولی چشمام تار میدید و متوجه نشدم
یکم چشمامو مالیدم و وقتی ا.ت رو توی بغلم دیدم شوکه شدم
جیمین: یاااا، تو اینجا چیکار میکنی
ا.ت: من باید ابنو بپرسم توکه اونور خواب بودی چرا اومدی اینجا؟
ویو ا.ت
یهو اتفاقای دیشبو یادم اومد و دستمو گرفتم جلوی دهنم و چشمام گرد شده بود
ا.ت: فک کنم دیشب که مست بودی اومد اینجا
جیمین: بیخیالش، اصلا ساعت چنده؟ ودف ساعت دهـهههه
یهو از روی مبل اومد پایین
ا.ت: هانااااا مگه قرار نبود بیدارم کنییییی
هانا: مگه الان ساعت چنده؟؟؟(خوابالود)
ا.ت: ساعت ده، مامانم قراره پارم کنه
تهیونگ: چتونه انقدر جیغ و داد میکنید؟ بذارید بخوابم
هانا: ساعت دهـه بزارید بخوابم چیه پاشو بینم
تهیونگ: خب که چی امروزو نرفتیم
هانا: ای خدا از دست تو
جیمین: تهیونگ راست میگه کی قراره بفهمه؟
هانا: شت گوشیم زنگ میخوره مامانمه
📞مامان هانا: ذلیل شده یه روز نبودم باز پیچوندی مدرسه رو نرفتی اره؟
📞هانا: تو از کجا فهمیدی؟
مامان هانا: خانم کیم بهم زنگ زد
📞هانا: آیگوو، آیگو، مامان نمیدونی چقدر دلم درد میکرد که نرفتم آیگووو
📞مامان هانا: خب بهم میگفتی که خبر بدم به مدرسه، باشه خدافظ، ولی فردا رو بری هااا
📞هانا: باشه باشه خدافظ
هانا: هوففف
ا.ت: امیدوارم به مامان من نگفته باشن
هانا: بیاید بشینید تا من صبحونه درست کنم
جیمین: ا.ت یه لحظه میشه بیای کارت دارم
ا.ت: اره اومدم، بله؟
جیمین:....
ادامه دارد...
ویو ا.ت
جیمین به آرومی نزدیکم شد و یه بوسه ی کوچیک روی لبام زد
خیلی غیر منتظره بود جوری که کاملا رفته بودم تو شوک
جیمین: بخواب دیگه دیر وقته
یه لبخند بهش زدم و سرمو تکون دارم
صبح که بیدار شدم و دیدم توی بغل جیمین خوابم برده از تعجب شاخ در اوردم
که یهو جیمین بیدار شد
ویو جیمین
چشمامو وقتی باز کردم دیدم یکی تو بغلمو ولی چشمام تار میدید و متوجه نشدم
یکم چشمامو مالیدم و وقتی ا.ت رو توی بغلم دیدم شوکه شدم
جیمین: یاااا، تو اینجا چیکار میکنی
ا.ت: من باید ابنو بپرسم توکه اونور خواب بودی چرا اومدی اینجا؟
ویو ا.ت
یهو اتفاقای دیشبو یادم اومد و دستمو گرفتم جلوی دهنم و چشمام گرد شده بود
ا.ت: فک کنم دیشب که مست بودی اومد اینجا
جیمین: بیخیالش، اصلا ساعت چنده؟ ودف ساعت دهـهههه
یهو از روی مبل اومد پایین
ا.ت: هانااااا مگه قرار نبود بیدارم کنییییی
هانا: مگه الان ساعت چنده؟؟؟(خوابالود)
ا.ت: ساعت ده، مامانم قراره پارم کنه
تهیونگ: چتونه انقدر جیغ و داد میکنید؟ بذارید بخوابم
هانا: ساعت دهـه بزارید بخوابم چیه پاشو بینم
تهیونگ: خب که چی امروزو نرفتیم
هانا: ای خدا از دست تو
جیمین: تهیونگ راست میگه کی قراره بفهمه؟
هانا: شت گوشیم زنگ میخوره مامانمه
📞مامان هانا: ذلیل شده یه روز نبودم باز پیچوندی مدرسه رو نرفتی اره؟
📞هانا: تو از کجا فهمیدی؟
مامان هانا: خانم کیم بهم زنگ زد
📞هانا: آیگوو، آیگو، مامان نمیدونی چقدر دلم درد میکرد که نرفتم آیگووو
📞مامان هانا: خب بهم میگفتی که خبر بدم به مدرسه، باشه خدافظ، ولی فردا رو بری هااا
📞هانا: باشه باشه خدافظ
هانا: هوففف
ا.ت: امیدوارم به مامان من نگفته باشن
هانا: بیاید بشینید تا من صبحونه درست کنم
جیمین: ا.ت یه لحظه میشه بیای کارت دارم
ا.ت: اره اومدم، بله؟
جیمین:....
ادامه دارد...
- ۷.۶k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط