ناخدای عشق
ناخدای عشق
__________________♡ پارت دوم
ویو چویا
داشتم به اطرافم نگاه میکردم که یک نفر از بلا سرم آمد من ترسیدم و افتادم توی آب داشتم غرق میشدم
+ کم..ک لطف..ا ...اممم......
زیر آب رفتم و حس کردم که یک نفر منو از آب بیرون اورد
داشتم چشمام رو باز میکردم که دیدم ناخدا داشت په پرستار میگفت که بهوشم بیاره ولی من تنهایی بیدار شدم
+ ایی سرم چقدر درد میکنه
ویو دازای
وقتی که پسر رو ترسوندم از کشتی پرت شد تو آب و من زود تو آب پریدم و بیرونش آوردم
- زود باش پرستار رو بیار زود * با داد*
پرستار آمد و همه داشتن به من نگاه میکردن که برای اولین بار یکی رو نجات دادم
_ تچ احمقا
رفتم تو اتاق پرستار و دیدم که هنوز بیهوشه
که یکی آمد بم گفت :
^^ با اجازه ناخدا این پسره تازه آمده بود و گفت که قدش 1۷۹ هستش و قویه ولی انگار کمتره میشه همین الان قدش رو بگیرم
_ معلومه بیا اینجا
*بعد از گرفتن*
_هااان این پسره ۱۶۰ و ضعیفه ای خاک به سرم
حالا باید چیکار کنم .... بیرونش کنم نه ازش خیلی سخت میکشم تا یاد بگیره دیگه دوروغ نگه این تنبيه
پسره چشماش رو باز میکنه و به کل حرف هاش گوش داده بود
+ چیی.ییی..... تنبيه با..ش.ه * با ترس*
آره خداروشکر که قبول کردی نمیکردی خودم اینبار تو آب میندازمت فهمیدی
با لحن سرد و خشن
+بله ناخدا
_آفرین.. حالا اسمت چیه پسر
+ناکاهارا چویا
_خوب چویا نه نه بت نمیاد هویچه دوروغ گو آره این بت میاد
چویا یکم اخم کرد ولی چیزی نگفت چون میدونست جواب دادن این بشر ساده نیست پس ساکت شد و سرش رو تکون داد
+چشم هر تور راحتین
_برو اتاقت و از فردا شروع میکنی به کار کردن
+حالا کارم چی هس
_اممممم...ظرف شستن
+هااا مرسی ممنون
_خواهش حالا بسه برو تو اتاقت یلا
+چشم
ویو چویا
داشتم از عصبانیت میترکیدم که بهم میگه
هویج دوروغ گو ای بابا
+مرتیکه خدا ازت نگذره انشالله
خوابم برد
*صبح *
از خواب بیدار شدم و مستقیم رفتم آشپز خونه و شروع کردم به ظرف شستن ظرف ها حدود 1۹۰ تا بودن و من همشون رو شستم آنقدر خسته شدم که نگو
وای امروز چقدر ظرف شستم یا خدا
که یهووو
ادامه دارد
ادامش ۱ ساعت دیگه
__________________♡ پارت دوم
ویو چویا
داشتم به اطرافم نگاه میکردم که یک نفر از بلا سرم آمد من ترسیدم و افتادم توی آب داشتم غرق میشدم
+ کم..ک لطف..ا ...اممم......
زیر آب رفتم و حس کردم که یک نفر منو از آب بیرون اورد
داشتم چشمام رو باز میکردم که دیدم ناخدا داشت په پرستار میگفت که بهوشم بیاره ولی من تنهایی بیدار شدم
+ ایی سرم چقدر درد میکنه
ویو دازای
وقتی که پسر رو ترسوندم از کشتی پرت شد تو آب و من زود تو آب پریدم و بیرونش آوردم
- زود باش پرستار رو بیار زود * با داد*
پرستار آمد و همه داشتن به من نگاه میکردن که برای اولین بار یکی رو نجات دادم
_ تچ احمقا
رفتم تو اتاق پرستار و دیدم که هنوز بیهوشه
که یکی آمد بم گفت :
^^ با اجازه ناخدا این پسره تازه آمده بود و گفت که قدش 1۷۹ هستش و قویه ولی انگار کمتره میشه همین الان قدش رو بگیرم
_ معلومه بیا اینجا
*بعد از گرفتن*
_هااان این پسره ۱۶۰ و ضعیفه ای خاک به سرم
حالا باید چیکار کنم .... بیرونش کنم نه ازش خیلی سخت میکشم تا یاد بگیره دیگه دوروغ نگه این تنبيه
پسره چشماش رو باز میکنه و به کل حرف هاش گوش داده بود
+ چیی.ییی..... تنبيه با..ش.ه * با ترس*
آره خداروشکر که قبول کردی نمیکردی خودم اینبار تو آب میندازمت فهمیدی
با لحن سرد و خشن
+بله ناخدا
_آفرین.. حالا اسمت چیه پسر
+ناکاهارا چویا
_خوب چویا نه نه بت نمیاد هویچه دوروغ گو آره این بت میاد
چویا یکم اخم کرد ولی چیزی نگفت چون میدونست جواب دادن این بشر ساده نیست پس ساکت شد و سرش رو تکون داد
+چشم هر تور راحتین
_برو اتاقت و از فردا شروع میکنی به کار کردن
+حالا کارم چی هس
_اممممم...ظرف شستن
+هااا مرسی ممنون
_خواهش حالا بسه برو تو اتاقت یلا
+چشم
ویو چویا
داشتم از عصبانیت میترکیدم که بهم میگه
هویج دوروغ گو ای بابا
+مرتیکه خدا ازت نگذره انشالله
خوابم برد
*صبح *
از خواب بیدار شدم و مستقیم رفتم آشپز خونه و شروع کردم به ظرف شستن ظرف ها حدود 1۹۰ تا بودن و من همشون رو شستم آنقدر خسته شدم که نگو
وای امروز چقدر ظرف شستم یا خدا
که یهووو
ادامه دارد
ادامش ۱ ساعت دیگه
- ۳۹۴
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط