صدایَش را شنیدم جان گرفتم

صدایَش را شنیدم جان گرفتم
ز کُفر افتادم و ایمان گرفتم !

چنان عطر کلامش تازه ام کرد
که گویی غُسل، در باران گرفتم !

غمین و خسته و سرگشته بودم
ولی با صُحبتش سامان گرفتم

کلام دلنشینش شعر نغزیست
که از آن مَطلَعِ تابان گرفتم

ز نَجوایش درونم زیرورو شد
هرآنچه خواست قلبم، آن گرفتم

مرا حاجت از این خوشتر نباشد
که در اوجِ غم از یزدان گرفتم

عجب حال خوشی دارم من امشب
که جانِ تازه از جانان گرفتم ...!
دیدگاه ها (۲)

هوا سرد است اینجا گرمی تن پوش میخواهممن از جنس تن سبز تو یک ...

شمع باشی یا نباشی من همان پروانه امتو سر عقل آمدی من همچنان ...

کجای این جهانجا گذاشته‌ای دست‌های دوستی‌ات را؟کجای این جهاند...

.جای آن که رعد باشم تا پریشانت کنمکاش باران می شدم تا بوسه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط