دبیرستانمخفیمن
#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۲۸
ولی این اخر داستان نبود
وقتی داشتن بازی میکردن پدر هانا ظاحر شد
لوکا: دستاتونو ببرید *نصف صورتش سوخته بود
هانا: ت تو هنوز چطوری امکان نداره
لوکا: خفه شو دستتو بگیر بالا مگر نه یه تیر حرومت میکنم
اون لحظه فقط صدای موج دریا بود که میومد که کوک گفت
کوک: هانا جا خالی بده*وقتی هانا رفت پایین سریع کوک جاقو پرتاب کرد و زد توی قلب لوکا و یه تیر تو سرش زد
هانا: پس شروع شد *تفنگشو در اورد
هانا و کوک شروع کردن به ۵۰ نفری که جلوشون بود الان خطر خیلی زیاد شده به انوان شاه و ملکه مافیا این بازی برای اونا تازه شروع شده
*فلش بک به ۱۰ سال بعد*
انجلا: مامانی پس با بابا اینجوری اشنا شدی
هانا: اره قشنگم
لئونارد: مامان منم میخوام مافیا شم تا یه زن خوشگل پیدا کنم
هانا: همه چی به مافیا بودن نیست پسرک نازم مهم قلب ادمه
*یهو صدای زنگ خونه اومد
هانا: فکر کنم بابایی از مأموریتش اومد من برم در و باز کنم
وقتی در و باز کرد دید که کوک لباسش خونیه
هانا: باز تیر خوردی یا چاقو
کوک: تیر
هانا: انجلا دخترم
انجلا: جانم مامان
هانا: برو حوله بیار به لئوناردم بگو زنگ بزنه دکتر هان
انجلا: باش
کوک: خوش حالم که سالم میبنمتون
هانا: کوککک باز شروع نکن
کوک: من جدیم هانا یه زندگی معمولی داریم خوشحالم که ده سال پیش اومدم دنبالت و ازت خواستگاری کردم
هانا:*لب کوک بوس کرد* دیگه بسه بیا بریم بالا زخمتو پانسمان کنم تا دکتر هان بیاد تیر و در بیاره
کوک: باش
✧پایان داستان✧
قشنگام اومید وارم دوست داشته باشید حالا بگید ببینم داستان بعدی چی باشه فعلا میخوام درخواستی هارو بنویسم✨🌚
پارت ۲۸
ولی این اخر داستان نبود
وقتی داشتن بازی میکردن پدر هانا ظاحر شد
لوکا: دستاتونو ببرید *نصف صورتش سوخته بود
هانا: ت تو هنوز چطوری امکان نداره
لوکا: خفه شو دستتو بگیر بالا مگر نه یه تیر حرومت میکنم
اون لحظه فقط صدای موج دریا بود که میومد که کوک گفت
کوک: هانا جا خالی بده*وقتی هانا رفت پایین سریع کوک جاقو پرتاب کرد و زد توی قلب لوکا و یه تیر تو سرش زد
هانا: پس شروع شد *تفنگشو در اورد
هانا و کوک شروع کردن به ۵۰ نفری که جلوشون بود الان خطر خیلی زیاد شده به انوان شاه و ملکه مافیا این بازی برای اونا تازه شروع شده
*فلش بک به ۱۰ سال بعد*
انجلا: مامانی پس با بابا اینجوری اشنا شدی
هانا: اره قشنگم
لئونارد: مامان منم میخوام مافیا شم تا یه زن خوشگل پیدا کنم
هانا: همه چی به مافیا بودن نیست پسرک نازم مهم قلب ادمه
*یهو صدای زنگ خونه اومد
هانا: فکر کنم بابایی از مأموریتش اومد من برم در و باز کنم
وقتی در و باز کرد دید که کوک لباسش خونیه
هانا: باز تیر خوردی یا چاقو
کوک: تیر
هانا: انجلا دخترم
انجلا: جانم مامان
هانا: برو حوله بیار به لئوناردم بگو زنگ بزنه دکتر هان
انجلا: باش
کوک: خوش حالم که سالم میبنمتون
هانا: کوککک باز شروع نکن
کوک: من جدیم هانا یه زندگی معمولی داریم خوشحالم که ده سال پیش اومدم دنبالت و ازت خواستگاری کردم
هانا:*لب کوک بوس کرد* دیگه بسه بیا بریم بالا زخمتو پانسمان کنم تا دکتر هان بیاد تیر و در بیاره
کوک: باش
✧پایان داستان✧
قشنگام اومید وارم دوست داشته باشید حالا بگید ببینم داستان بعدی چی باشه فعلا میخوام درخواستی هارو بنویسم✨🌚
- ۴۸۴
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط