بگذر از شعر و غزل،هیچ مگو،رام توام

بگذر از شعر و غزل،هیچ مگو،رام توام
از دو چشمت شده ام مست،مرا می بینی ؟
آن چنان مست،که سودا زده ی جام توام
من چه مشتاق نگاهم به تو دل داد عزیز
تو رهایم نکن ای یار،که در دام توام
میزند پرسه به دنبال تو مرغ نفسم
بال بستم ،غرضی نیست،که در بام توام
در گذرگاه همین خاطره ها پنهان است
سخن عشق همین است،که هم گام توام
دیدگاه ها (۸)

‍ صبر کن تا بیقراری هات را درمان کنمبا غزلهایم تو را هم بوسه...

بگو ای آخرین همدم ، که شعرم را تو می خوانی؟چرا اینگونه غمگین...

وقتی که چشمانت غزل گفتند خندیدمبا آن نگاه آتشینت سخت جنگیدم ...

‍آندم که تو را در بغلم سفت بگیرم از هر نفست زنده شوم باز بمی...

My professor Part:90مشت زدنشو یه بار دیده بودم و جرات دیدن د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط