برادرخواندهیمن پارت27:
کراواتشو شل کرد و چنگی به یقه پیرهنش زد. دستشو به طرف روشویی برد و با باز کردن شیر آب، دستاشو از آب پر کرد. آبی به صورتش زد و تو آینه نگاهی به خودش انداخت. جونگکوک حق و سهمش از اون زندگی نبود؟ لیاقتشو نداشت؟ مگه چی از لیلیانا کم داشت؟ موی فندقی و چشم عسلی؟ خندههای پر عشوه و ناز زنونه؟ چی نداشت که به چشم جونگکوک نمیومد؟ حالا فراموش کردن عشقی که چند سال گوشه دلش پرورونده بود سختترین کار ممکن بود.. چطور چشمای رنگ شبشو فراموش میکرد؟ چطور نگاه پر ستارهشو از یاد میبرد؟ دستاش، موهاش، چهره الههگونش، صداش، لباش، حرفاش، لحنش، حتی اخم کردن و بد اخلاقیاش.. با همشون زندگی کرده بود. برای همشون عاشقی کرده بود. چطور پسری رو فراموش میکرد که حاضر بود برای عطر نفساش، جونشو فدا کنه؟ چند قدمی عقب رفت. به دیوار سرد پشت سرش تکیه داد و با روی هم گذاشتن پلکاش نوجوونیشونو به یاد آورد...
(فلش بک)
_میدونی که هیچوقت به عنوان برادرم نمیپذیرمت!
راست میگفت.. هیچوقت برادر نبودن و هیچوقت قرار نبود واقعا برادر بشن اما تهیونگ جملهشو فقط یه حرف لجبازانه در نظر گرفت
_خیلی خب نخواستم برادرت باشم
مکثی کرد و با فکری که به ذهنش رسید گفت:
_ولی ما قراره سال ها با هم زندگی کنیم پس چطوره صلح کنیم و از این به بعد دوست باشیم هوم؟
جونگکوک کمی فکر کرد و بعد از سپری شدن دقیقهای در سکوت دستشو به طرف پسر مقابلش دراز کرد:
_قبوله چون مجبوریم!
توی یک سالی که کنار هم بودن فهمیره بود جونگکوک چقدر لجبازه و هیچوقت از حرفش پا پس نمیکشه. این لجبازیشم براش عادی بود. لبخندی زد و باهاش دست داد. خوبیش این بود که پسر مقابلش در عین بد اخلاقی هیچوقت عادت به تحقیر دیگران یا از بالا نگاه کردنشون نداشت و حتی یک بارم اینو به رخ تهیونگ نکشیده بود که پدرش زیر پر و بالشونو گرفته.
(پایان فلش بک)
اشکی که باعث خیس شدن مژههاش شد روی گونهش سر خورد.
_تو فقط گفتی ولی من زندگیش کردم..
چشماشو باز کرد و در حالی که سرشو پایین میگرفت بی صدا اشک دیگهای رو روونه گونهش کرد.
_ما هیچوقت برادر نشدیم و تو..
لحظهای مکث کرد و با همون صدای آروم زمزمه کرد:
_تو جونگکوک.. به جای برادر، عشق زندگی من شدی!
سرشو بالا گرفت تا گریهش بند بیاد. وقت گریه نبود. فقط باید فراموش میکرد، همین. دیوانهوار خندید. با صدایی بی صدا. بازم خطاب به جونگکوک، با خودش زمزمه کرد:
_زمانی میفهمم نمیتونم دوستت نداشته باشم که کنار یکی دیگه میبینمت و اینطوری آتیش میگیرم!
اشکاشو پس زد. باز هم آبی به صورتش زد و در حالی که چهرهشو از رد خیسی پاک میکرد، سعی کرد حالا که دلش نسبتا خالی شده با حال بهتری به اون جمع کذایی بره. شیر آب رو بست.
_میرم.. با اینکه میدونم حتی با رفتنمم نمیتونم فراموشت کنم
با نگاه کردن به تصویر خودش توی آینه تلخندی زد:
_ولی امتحانش میکنم، شایدم شد...
"احساس میکنم این چن تا پارتی که اخیرا آپ کردم یه کم حوصله سر بر شدن نه؟ چون خیلی اتفاق جالب و هیجان انگیزی نمیفته. ولی وجود اینا لازمه چون اگه نباشن داستان یه جوریه انگار یه چیزی کمه. نمیتونیم هی پرش داشته باشیم باید یه کمم حاشیه بریم😂 ولی خب از این به بعدش جذاب تر میشه؛ همراه ما باشید😅"
کراواتشو شل کرد و چنگی به یقه پیرهنش زد. دستشو به طرف روشویی برد و با باز کردن شیر آب، دستاشو از آب پر کرد. آبی به صورتش زد و تو آینه نگاهی به خودش انداخت. جونگکوک حق و سهمش از اون زندگی نبود؟ لیاقتشو نداشت؟ مگه چی از لیلیانا کم داشت؟ موی فندقی و چشم عسلی؟ خندههای پر عشوه و ناز زنونه؟ چی نداشت که به چشم جونگکوک نمیومد؟ حالا فراموش کردن عشقی که چند سال گوشه دلش پرورونده بود سختترین کار ممکن بود.. چطور چشمای رنگ شبشو فراموش میکرد؟ چطور نگاه پر ستارهشو از یاد میبرد؟ دستاش، موهاش، چهره الههگونش، صداش، لباش، حرفاش، لحنش، حتی اخم کردن و بد اخلاقیاش.. با همشون زندگی کرده بود. برای همشون عاشقی کرده بود. چطور پسری رو فراموش میکرد که حاضر بود برای عطر نفساش، جونشو فدا کنه؟ چند قدمی عقب رفت. به دیوار سرد پشت سرش تکیه داد و با روی هم گذاشتن پلکاش نوجوونیشونو به یاد آورد...
(فلش بک)
_میدونی که هیچوقت به عنوان برادرم نمیپذیرمت!
راست میگفت.. هیچوقت برادر نبودن و هیچوقت قرار نبود واقعا برادر بشن اما تهیونگ جملهشو فقط یه حرف لجبازانه در نظر گرفت
_خیلی خب نخواستم برادرت باشم
مکثی کرد و با فکری که به ذهنش رسید گفت:
_ولی ما قراره سال ها با هم زندگی کنیم پس چطوره صلح کنیم و از این به بعد دوست باشیم هوم؟
جونگکوک کمی فکر کرد و بعد از سپری شدن دقیقهای در سکوت دستشو به طرف پسر مقابلش دراز کرد:
_قبوله چون مجبوریم!
توی یک سالی که کنار هم بودن فهمیره بود جونگکوک چقدر لجبازه و هیچوقت از حرفش پا پس نمیکشه. این لجبازیشم براش عادی بود. لبخندی زد و باهاش دست داد. خوبیش این بود که پسر مقابلش در عین بد اخلاقی هیچوقت عادت به تحقیر دیگران یا از بالا نگاه کردنشون نداشت و حتی یک بارم اینو به رخ تهیونگ نکشیده بود که پدرش زیر پر و بالشونو گرفته.
(پایان فلش بک)
اشکی که باعث خیس شدن مژههاش شد روی گونهش سر خورد.
_تو فقط گفتی ولی من زندگیش کردم..
چشماشو باز کرد و در حالی که سرشو پایین میگرفت بی صدا اشک دیگهای رو روونه گونهش کرد.
_ما هیچوقت برادر نشدیم و تو..
لحظهای مکث کرد و با همون صدای آروم زمزمه کرد:
_تو جونگکوک.. به جای برادر، عشق زندگی من شدی!
سرشو بالا گرفت تا گریهش بند بیاد. وقت گریه نبود. فقط باید فراموش میکرد، همین. دیوانهوار خندید. با صدایی بی صدا. بازم خطاب به جونگکوک، با خودش زمزمه کرد:
_زمانی میفهمم نمیتونم دوستت نداشته باشم که کنار یکی دیگه میبینمت و اینطوری آتیش میگیرم!
اشکاشو پس زد. باز هم آبی به صورتش زد و در حالی که چهرهشو از رد خیسی پاک میکرد، سعی کرد حالا که دلش نسبتا خالی شده با حال بهتری به اون جمع کذایی بره. شیر آب رو بست.
_میرم.. با اینکه میدونم حتی با رفتنمم نمیتونم فراموشت کنم
با نگاه کردن به تصویر خودش توی آینه تلخندی زد:
_ولی امتحانش میکنم، شایدم شد...
"احساس میکنم این چن تا پارتی که اخیرا آپ کردم یه کم حوصله سر بر شدن نه؟ چون خیلی اتفاق جالب و هیجان انگیزی نمیفته. ولی وجود اینا لازمه چون اگه نباشن داستان یه جوریه انگار یه چیزی کمه. نمیتونیم هی پرش داشته باشیم باید یه کمم حاشیه بریم😂 ولی خب از این به بعدش جذاب تر میشه؛ همراه ما باشید😅"
- ۴۵۸
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط