فصل قسمت

﴿ فصل 1قسمت35﴾
دستگاه سفینه با شدتی باورنکردنی می‌چرخید و جیغ و فریاد سوارانش فضای شب را پر کرده بود. اما وقتی دستگاه از حرکت ایستاد، منظره‌ی جالبی به چشم نمی‌آمد. هر سه دختر، یعنی آنیا، نیکی و سارا، با چهره‌هایی رنگ‌پریده و قدم‌هایی لرزان از پله‌ها پایین آمدند. نیکی که ادعای زرنگی داشت، دستش را به نرده‌ها گرفته بود و سارا هم مدام می‌گفت: که حالش دارد به هم می‌خورد.
آنیا اما از همه بدتر بود؛ سرش گیج می‌رفت و چشمانش سیاهی می‌رفت.
درست در همان لحظه که آن‌ها به خروجی رسیدند، پسری قدبلند با چهارشانه‌ای مردانه و چشمانی نافذ که شباهت زیادی به سارا داشت، از میان جمعیت ظاهر شد. او آراد، برادر بزرگتر سارا بود که برای بردن خواهرش به شهربازی آمده بود.
آراد با دیدن سارا و نیکی که تلوتلو می‌خوردند، با خنده جلو آمد و گفت: ببینم شما دوتا مثلاً ادعاتون می‌شد نترسید؟ چرا انقدر زرد کردید؟
اما حرف آراد نیمه‌کاره ماند. نگاهش از روی خواهرش لغزید و روی دختر معصومی قفل شد که بین نیکی و سارا ایستاده بود. آنیا، با آن موهای کمی آشفته و چشمانی که از شدت ضعف خمار شده بود، در نظر آراد زیباترین تصویری آمد که تا به حال دیده بود. قلب آراد لرزید؛ او در یک لحظه، تمام شیطنت‌هایش را فراموش کرد و با لحنی که ناگهان نرم و نگران شده بود، زمزمه کرد: این... این خانم کیه؟ حالشون خیلی بده!
آراد بی‌اختیار قدمی به سمت آنیا برداشت تا بازویش را بگیرد و مانع افتادن او شود، اما هنوز دستش به لباس آنیا نرسیده بود که سایه‌ای سنگین روی سرش افتاد.
باربد، مثل یک ببر زخمی که از قلمرویش دفاع می‌کند، ناگهان ظاهر شد و با دستش سینه‌ی آراد را به عقب هل داد. صدای بم و لرزان باربد لرزه به تن همه انداخت: «دستت رو بکش! بهش دست بزنی، دستت رو قطع می‌کنم!
نیما هم که خودش را رسانده بود، با دیدن نگاهِ خیره‌ی آراد به آنیا، اخم غلیظی کرد و بطری آبی را که برای آنیا گرفته بود، محکم در دستش فشرد. او هم حس می‌کرد رقیب جدیدی وارد میدان شده است.
سارا که از حال بدش کلافه بود و با دیدن برادرش جان گرفته بود، با تعجب به آراد نگاه کرد: آراد؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چرا مثل مجسمه به این دختره زل زدی؟
اما آراد انگار در دنیای دیگری بود. او حتی تهدید باربد را هم نشنید. فقط به آنیا نگاه می‌کرد و در دلش می‌گفت: من باید این دختر رو مال خودم کنم به هر قیمتی که شده.
نیکی با دیدن این صحنه، از عصبانیت لبش را گزید. نقشه آن‌ها این بود که پسرا را به دست بیاورند، اما حالا برادرِ صمیمی‌ترین دوستش هم عاشق همان دختری شده بود که قرار بود مثل آشغال دور بیندازندش!
باربد آنیا را به خودش چسباند و رو به نیما با تحکم گفت: نیما، بریم! اینجا دیگه جای موندن نیست. این شهر پر از آدمای فضوله.
آنیا که نیمه‌هوش بود، فقط سنگینی نگاه آراد را روی خودش حس می‌کرد؛ نگاهی که خبر از یک طوفان جدید در زندگی‌اش می‌داد.
.....
بچه ببخشید زیاد نمی‌تونم بزارم
دیدگاه ها (۲)

﴿ فصل 1قسمت36﴾باربد با خشمی که در چشمانش شعله می‌کشید، بازوی...

﴿ فصل 1قسمت 37﴾توی شهر بازی آراد برای نیکی و سارا غذا خرید و...

﴿ فصل 1قسمت34 ﴾ شب شهربازی با تمام زرق‌ و برقش، زیر سایه‌ی س...

﴿ فصل 1قسمت33 ﴾از زبان آنیا نمیا رفت پشمک بگیره باربد هم سرو...

﴿ فصل 1قسمت30 ﴾آنیا لوسی را زد و گفت : خیلی‌ ه..رز..ه ایلوسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط