طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پ

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت ۲۵

بعد از چند ساعت گشتن، بالاخره تهیونگ منو جلوی هتل رسوند.

کمربندمو باز کردم.

ـ ممنون...

ـ برای چی؟

ـ برای امروز.

ـ خوش گذشت؟

لبخند زدم.

ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.

اونم لبخند زد.

ـ پس مأموریتم موفق بود.

در ماشین رو باز کردم که پیاده بشم.

همون لحظه صدام زد.

ـ مانلی...

برگشتم.

ـ هوم؟

چند ثانیه انگار دنبال کلمه می‌گشت.

بعد گفت:

ـ فردا دوباره همدیگه رو توی شرکت می‌بینیم.

ـ آره.

ـ ولی...

ـ ولی چی؟

ـ قول بده مثل روز اول ازم خجالت نکشی.

بی‌اختیار خندیدم.

ـ قول نمی‌دم.

ـ چرا؟

ـ چون بعضی وقتا تقصیر خودته.

با تعجب پرسید:

ـ من چیکار می‌کنم؟

ـ زیادی راحتی.

با خنده دستشو روی قلبش گذاشت.

ـ یعنی این اخلاق خوبم شده مشکل؟

ـ دقیقاً.

هر دومون خندیدیم.

از ماشین پیاده شدم.

چند قدم به سمت در هتل رفتم.

خواستم وارد بشم که یهو گوشیم ویبره خورد.

پیام از تهیونگ:

«رسیدی داخل هتل، بهم خبر بده.»

برگشتم سمت ماشین.

هنوز همون‌جا ایستاده بود و منتظر بود.

لبخند زدم.

وارد هتل شدم.

چند ثانیه بعد براش نوشتم:

«رسیدم »

همون لحظه جواب داد:

«خوبه. شب بخیر، خانم طراح.»

بی‌اختیار به صفحه‌ی گوشی خیره شدم.

فقط چند هفته از آشناییمون گذشته بود...

ولی انگار هر روز، یه دلیل جدید پیدا می‌کردم که از هم‌صحبتی باهاش لذت ببرم.
دیدگاه ها (۰)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پـــ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

پارت ۱۲بعد از حدود نیم ساعت رانندگی، ماشین جلوی یه کافه‌ی کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط