باز شب می آید ٬شب با همه ی تاریکی برای من خود روز است هر
باز شب می آید ٬شب با همه ی تاریکی برای من خود روز است هریک بد تر از دیگر شوریده و دیوانه ها میمیرند تا دیوانه تر بیدار شوند٬ همه خواب ٬همه ی فکر ها ولی من بیدارم تا تجربه کنم دنیای بدون دیوانه ها را ٬سکوت هر شب من پر از اعجاز است معجزه هایی از جنس معرفت اما هر شب رازی دارم من با سهراب زمزمه میکنم ٬وجه اشتراکم را؛ شبمان نمناک است و غممان غمناک ٬نداریم خنده که به دل انگیزیم ٬نداریم قطره که به دریا ریزیم و نداریم حتی صخره ای که بدان آویزیم آری سهراب سایه ها میگذرند ولی این رهگذرانند که می افزایند غمی بر غم ها و وقتی روز مهمانی ما با تنهایی به پایان میرسد همین رهگذرانند که می پرسند تو چرا غمگینی؟ رهگذران دیوانه نمی دانند چه بلایی آوردند به سر شب غمناک من و تو ٬ راستی سهراب امشب هم بیا من و تنهایی چشم به راهت هستیم
- ۸۳۳
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط