I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁴⁶
اما اون انگار براش مهم نبود
کنارم خوابید..نمیدونم از کی انقدر صمیمی شدیم..که توی خونش بمونم،و حتی نترسم و حس امنیت بهم دست بده..اگر هرکسی بود میگفت این یه مافیاست و من نمیتونم کنارش باشم،اما تهیونگ خیلی دلش پاکه
نمیدونم چطوری یا کِی،اما یادمه تهیونگ بغلم کرد و خوابم برد...
افتاب مستقیم به صورتم میتابید..کمی توی جام تکون خوردم..تهیونگ نبود!
با فکر اینکه دوباره رفته بیرون و قراره زخمی برگرده،از جام بلند شدم..بدو بدو پله هارو طی کردم..توی هال نبود
رفتم توی آشپزخونه..لعنتی پس کجاست؟
شاید توی اتاق کارشه
رفتم اونجا و بدون در زدن وارد شدم..خودش بود
+چیشده؟
-کل خونه رو دنبالت گشتم..فکر کردم دوباره رفتی
نفس راحتی کشیدم..از جاش بلند شد..با قدم های اهسته اومد نزدیکم
سرش پایین بود..وقتی به اندازه ی کافی نزدیکم شد،سرش رو بالا اورد:
+و تو چرا نگرانمی؟
حتی خودم هم جوابشو نمیدونستم..ولیجانگ نیلسو کم نمیاره!
-چرا نباید باشم؟
+چون من یه دوست معمولیم
-و تنها دوست من
+که قرار نیست هیچوقت ترکت کنه؟
-دقیقا
لبخند محوی زدم..انگار این قول داخل مغزش حک شده بود
توی چشماش نگاه کردم..و باز هم نتونستم تشخیص بدم،چشماش چی داشت که نمیتونستم ازشون دل بکنم
کمی عقب رفتم..و بعد،نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو دزدیدم
رفتم توی اشپزخونه..اجوما داشت صبحانه رو میچیند
پشت میز نشستم..پاهام تقریبا تبدیل به عصر یخبندان شده بودن..سرد بود ولی قابل تحمل..پاهام رو روی صندلی گذاشتم
سرما لرز خفیفی به بدنم انداخت..همون لحظه،یه نفر یه چیزی انداخت روی شونم
یه سویشرت بود و قطعا از طرف تهیونگ!
خندهای کردم و چال گونهام معلوم شد
سویشرت رو پوشیدم
چرا انقدر قدش بلنده..چرا انقدر گندهاس؟
با بستن زیپ سویشرت،ریشه افکارم هم پاره شد
صبحانه رو با ارامش شروع کردیم..
و با کلکل و اذیت کردن تموم کردیم..
موقع رفتن به خونه بود..تهیونگ لباسامو بهم داد..ازش خداحافظی کردم..و فقط یه بغل ساده
-مرسی بابت همه چیز تهیونگ
+اگه یکم دیگه توی بغلم بمونی تشکرت رو میپذیرم
یکم بعد ازش جدا شدم..سوار ماشین جانگسون شدم و حرکت کردیم
در خونه رو باز کردم..اول از همه رفتم توی اتاقم
لباسم رو توی کمد گذاشتم..لباسای تهیونگ رو با فرم مدرسه عوض کردم
یکم تینت و ریمل..و بعد سویشرتی که تهیونگ بهم داده بود رو پوشیدم..زیپش رو باز گذاشتم
کیفم رو برداشتم و کفشامو پا کردم
و به سوی دانشگاه روانیها حرکت کردم
دستم رو روی دستگیره ی در کلاس گذاشتم
و همون لحظه تهیونگ کلاه سویشرت رو کشید
برگشتم سمتش..با ناباوری بهم نگاه میکرد
پریدم بغلش و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم
-از این به بعد این سویشرت برای منه مستر کیم
و اومدم پایین..بعد تکخندهای کرد
+باشه برای تو..امیدوارم لیا امروز از حسودی نمیره
-چرا میخوای اون نمیره؟
+کی دلش میخواد همکلاسیش بمیره؟
-باشه..تو که خیلی لیا رو دوست داریم برو..دیگه هم پیش من نیا
و وارد کلاس شدم
منم نمیخوام لیا بمیره..ولی چرا تهیونگ انقدر بهم اون سیمظرفشویی اهمیت میده؟
روی صندلیم نشستم
تهیونگ اومد مقابلم:
+قهر نکن دیگه
-من که قهر نیستم..برو پیش لیا جونت
جین:این یعنی قهره و زود هم اشتی نمیکنه
منظورم رو خوب فهمید..
سرم رو چرخوندم تا نگاهش نکنم
جین:نیلسو..این سویشرت تهیونگ نیست؟
-اوهوم..هست
جین:یاااا اینو به من نمیده چرا الان تن توعه؟
خندم گرفت اما سریع جمعش کردم..اومد جلوم...
*ادامه دارد...
Part⁴⁶
اما اون انگار براش مهم نبود
کنارم خوابید..نمیدونم از کی انقدر صمیمی شدیم..که توی خونش بمونم،و حتی نترسم و حس امنیت بهم دست بده..اگر هرکسی بود میگفت این یه مافیاست و من نمیتونم کنارش باشم،اما تهیونگ خیلی دلش پاکه
نمیدونم چطوری یا کِی،اما یادمه تهیونگ بغلم کرد و خوابم برد...
افتاب مستقیم به صورتم میتابید..کمی توی جام تکون خوردم..تهیونگ نبود!
با فکر اینکه دوباره رفته بیرون و قراره زخمی برگرده،از جام بلند شدم..بدو بدو پله هارو طی کردم..توی هال نبود
رفتم توی آشپزخونه..لعنتی پس کجاست؟
شاید توی اتاق کارشه
رفتم اونجا و بدون در زدن وارد شدم..خودش بود
+چیشده؟
-کل خونه رو دنبالت گشتم..فکر کردم دوباره رفتی
نفس راحتی کشیدم..از جاش بلند شد..با قدم های اهسته اومد نزدیکم
سرش پایین بود..وقتی به اندازه ی کافی نزدیکم شد،سرش رو بالا اورد:
+و تو چرا نگرانمی؟
حتی خودم هم جوابشو نمیدونستم..ولیجانگ نیلسو کم نمیاره!
-چرا نباید باشم؟
+چون من یه دوست معمولیم
-و تنها دوست من
+که قرار نیست هیچوقت ترکت کنه؟
-دقیقا
لبخند محوی زدم..انگار این قول داخل مغزش حک شده بود
توی چشماش نگاه کردم..و باز هم نتونستم تشخیص بدم،چشماش چی داشت که نمیتونستم ازشون دل بکنم
کمی عقب رفتم..و بعد،نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو دزدیدم
رفتم توی اشپزخونه..اجوما داشت صبحانه رو میچیند
پشت میز نشستم..پاهام تقریبا تبدیل به عصر یخبندان شده بودن..سرد بود ولی قابل تحمل..پاهام رو روی صندلی گذاشتم
سرما لرز خفیفی به بدنم انداخت..همون لحظه،یه نفر یه چیزی انداخت روی شونم
یه سویشرت بود و قطعا از طرف تهیونگ!
خندهای کردم و چال گونهام معلوم شد
سویشرت رو پوشیدم
چرا انقدر قدش بلنده..چرا انقدر گندهاس؟
با بستن زیپ سویشرت،ریشه افکارم هم پاره شد
صبحانه رو با ارامش شروع کردیم..
و با کلکل و اذیت کردن تموم کردیم..
موقع رفتن به خونه بود..تهیونگ لباسامو بهم داد..ازش خداحافظی کردم..و فقط یه بغل ساده
-مرسی بابت همه چیز تهیونگ
+اگه یکم دیگه توی بغلم بمونی تشکرت رو میپذیرم
یکم بعد ازش جدا شدم..سوار ماشین جانگسون شدم و حرکت کردیم
در خونه رو باز کردم..اول از همه رفتم توی اتاقم
لباسم رو توی کمد گذاشتم..لباسای تهیونگ رو با فرم مدرسه عوض کردم
یکم تینت و ریمل..و بعد سویشرتی که تهیونگ بهم داده بود رو پوشیدم..زیپش رو باز گذاشتم
کیفم رو برداشتم و کفشامو پا کردم
و به سوی دانشگاه روانیها حرکت کردم
دستم رو روی دستگیره ی در کلاس گذاشتم
و همون لحظه تهیونگ کلاه سویشرت رو کشید
برگشتم سمتش..با ناباوری بهم نگاه میکرد
پریدم بغلش و پاهام رو دور کمرش حلقه کردم
-از این به بعد این سویشرت برای منه مستر کیم
و اومدم پایین..بعد تکخندهای کرد
+باشه برای تو..امیدوارم لیا امروز از حسودی نمیره
-چرا میخوای اون نمیره؟
+کی دلش میخواد همکلاسیش بمیره؟
-باشه..تو که خیلی لیا رو دوست داریم برو..دیگه هم پیش من نیا
و وارد کلاس شدم
منم نمیخوام لیا بمیره..ولی چرا تهیونگ انقدر بهم اون سیمظرفشویی اهمیت میده؟
روی صندلیم نشستم
تهیونگ اومد مقابلم:
+قهر نکن دیگه
-من که قهر نیستم..برو پیش لیا جونت
جین:این یعنی قهره و زود هم اشتی نمیکنه
منظورم رو خوب فهمید..
سرم رو چرخوندم تا نگاهش نکنم
جین:نیلسو..این سویشرت تهیونگ نیست؟
-اوهوم..هست
جین:یاااا اینو به من نمیده چرا الان تن توعه؟
خندم گرفت اما سریع جمعش کردم..اومد جلوم...
*ادامه دارد...
- ۵۷۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط