سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.
سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.
زمان وقتی دکو از UA رفت.
دکو قبل از اینکه از UA بره برای همه بچه های کلاس اول A نامه نوشت. صبح شد بچه ها کلاس بیدار شدن روی میز خوابگاه چند تا نامه دیدن، اون هارو خواندن و شکه شدن.اونا با سرعت به سمت آلمایت رفتن،اونا گفتن:آلمایت لطفاً مارو ببر پیش دکو.المایت به سختی قبول کرد که بچه های کلاس اول A رو ببره پیش دکو.
دکو تا بچه ها رو دید خواست ازشون دورشه که ناگهان یک تبهکار سر رسید.
قدرت اون تبهکار این بود که میتونست حس و احساسی که الان داری رو به شکل خودت دربیاره و از اون برعلیه خودت استفاده کنه.
تبهکار نیروی خودشو به سمت دکو هدف گرفت احساس دکو به شکل خودش دراومد. بچه ها رفتن سرقت اون تبهکار دکو با خودش گفت:الان وقته خوبیه که از دوستام دورشم.
دکو رفت و احساسش هم دنبالش رفت.
حس دکو گفت:چه خبر دکو؟میدونستی اگه تو اون نامه هارو ننوشته بودی الان دوستات در خطر نبودن؟میدونستی اگه تو صاحبه نهم یکی برای همه نبودی سرنوشت المایت و شب چشم الان این نبود؟اگه تو باعث این همه اتفاقات بد هستی پس چرا تالان زنده موندی هان جواب بده میدوریا ایزوکو (با خنده). ایزوکو برای چند لحظه خشکش زد و حس اون به درونش برگشت.ایزوکو گریش گرفت نتونست جلوی گریشو بگیره و بعد روی پشته بوم یه خونه فرود اومد.
اروراکا گفت:کاچان و شوتو بیاین بریم دنباله دکو. اونا قبول کردن، بعد از یک ساعت تونستن دکو رو پیدا کنن. دیدن ایزوکو داره گریه میکنه اونا رویه همون پشته بوم فرود اومدن و نزدیک اون شدن اروراکا گفت:ایزوکو!چی شده؟
دکو گفت:اگه من به دنیا نیومده بودم الان سر نوشت شب چشم و آلمایت این نبود.اگه من نبودم هیچ کدوم از این اتفاق های بد نمیوفتاد. بعد گریه ایزوکو بیشترو بیشتر شد.ایزوکو اشک هاشو پاک کرد و بدون این که فکری کنه به لبه ی پشته بوم نزدیک تر شد بعد گفت:کاچان. اروراکا و شوتو منو ببخشین. اگه کاری کردم که باعث شد که شما از من ناراحت شین بازم منو ببخشین،خداحافظ بچه ها از طرف من از بقیه هم معذرت خواهی کنید،خداحافظ بچه ها برای همیشه. بعد دکو خودشو رها کرد و خودشو پرش کرد کاچان تا دید ایزوکو این کارو کرد اونم خودشو پرت کرد دکو گفت:چرا این کارو کردی؟کاچان گفت:چون نمی خوام تنها بمیری.دوتاشون افتادن پایین. بچه ها زنگ زدن به انبولانس تا دکو و کاچان رو ببرن بیمارستان. کاچان توی یک اتاق به هوش اومد از پرستار پرسید:دکو ..ایزوکو کجاس؟پرستار گفت:توی بخش مراقبت های ویژه.کاچان گفت:منو ببر پیشش لطفاً خواهش میکنم. پرستار کاچان رو برد پیش ایزوکو. کاچان تا وعزیت دکو رو دید خشکش زد. دکو به دستگاه زربان قلب وصل بود و به دستگاه اکسیژن. هر لحظه زربان قلب دکو کم و کم تر میشد دکو به هوش اومد دید کاچان پیشش گفت:ع کاچان!تو اینجایی! خدارو شکر.کاچان میدونستی من ده دقیقه دیگه من میمیرم. درناکه که من دارم خیلی زود از پیشت میرم. کاچان با گریه گفت:نه ایزوکو تو قرار نیست که بمیری! نه قرار نیست!
ایزوکو باگریه و لبخند زیباش گفت:کاچان من خیلی تورو دوست دارم اینو میدونستی؟کاچان گفت:نه.ایزوکو ادامه داد:کاچان میخوام که از مامانم و از آلمایت و از بچه ها معذرت خواهی کنی و بگی که دکو گفت منو ببخشین. ادامه داد:اوه!راستی بیا این تار از موی منو بخور تا یکی برای همه به تو منتقل شه. کاچان اون کارو کرد و مورو خود. کاچان توی ذهنش دید که دکو داره توی یکی برای همه شکل میگیره. کاچان گفت:نه ایزوکو تو نباید همین طوری بمیری!نه قرار نیست که بمیری!دکو گفت:من باید برم تا اتفاق دیگه ای برای شما،آلمایت و مامانم بیفته من باید برم،کاچان ببخشید که دارم تنهات میزارم ببخشید اگه ناراحتت کردم. ببخشید.خداحافظ کاچان خداحافظ برای همیشه. بعد دکو گریش گرفت بعد چشماش بسته شد و اشکاش هم کمتر. زربان قلب ایزکو به صفر رسیده. کاچان گفت:نه!!!!دکو نهههههه!پاشو! لطفاً!پاشو ایزوکو!تنهام نذار لطفاً! نههههههه! میدوریا ایزوکو دوست داشت همه رو لبخند به لب نجات به اما لبخند به لب مرد.
پایان
زمان وقتی دکو از UA رفت.
دکو قبل از اینکه از UA بره برای همه بچه های کلاس اول A نامه نوشت. صبح شد بچه ها کلاس بیدار شدن روی میز خوابگاه چند تا نامه دیدن، اون هارو خواندن و شکه شدن.اونا با سرعت به سمت آلمایت رفتن،اونا گفتن:آلمایت لطفاً مارو ببر پیش دکو.المایت به سختی قبول کرد که بچه های کلاس اول A رو ببره پیش دکو.
دکو تا بچه ها رو دید خواست ازشون دورشه که ناگهان یک تبهکار سر رسید.
قدرت اون تبهکار این بود که میتونست حس و احساسی که الان داری رو به شکل خودت دربیاره و از اون برعلیه خودت استفاده کنه.
تبهکار نیروی خودشو به سمت دکو هدف گرفت احساس دکو به شکل خودش دراومد. بچه ها رفتن سرقت اون تبهکار دکو با خودش گفت:الان وقته خوبیه که از دوستام دورشم.
دکو رفت و احساسش هم دنبالش رفت.
حس دکو گفت:چه خبر دکو؟میدونستی اگه تو اون نامه هارو ننوشته بودی الان دوستات در خطر نبودن؟میدونستی اگه تو صاحبه نهم یکی برای همه نبودی سرنوشت المایت و شب چشم الان این نبود؟اگه تو باعث این همه اتفاقات بد هستی پس چرا تالان زنده موندی هان جواب بده میدوریا ایزوکو (با خنده). ایزوکو برای چند لحظه خشکش زد و حس اون به درونش برگشت.ایزوکو گریش گرفت نتونست جلوی گریشو بگیره و بعد روی پشته بوم یه خونه فرود اومد.
اروراکا گفت:کاچان و شوتو بیاین بریم دنباله دکو. اونا قبول کردن، بعد از یک ساعت تونستن دکو رو پیدا کنن. دیدن ایزوکو داره گریه میکنه اونا رویه همون پشته بوم فرود اومدن و نزدیک اون شدن اروراکا گفت:ایزوکو!چی شده؟
دکو گفت:اگه من به دنیا نیومده بودم الان سر نوشت شب چشم و آلمایت این نبود.اگه من نبودم هیچ کدوم از این اتفاق های بد نمیوفتاد. بعد گریه ایزوکو بیشترو بیشتر شد.ایزوکو اشک هاشو پاک کرد و بدون این که فکری کنه به لبه ی پشته بوم نزدیک تر شد بعد گفت:کاچان. اروراکا و شوتو منو ببخشین. اگه کاری کردم که باعث شد که شما از من ناراحت شین بازم منو ببخشین،خداحافظ بچه ها از طرف من از بقیه هم معذرت خواهی کنید،خداحافظ بچه ها برای همیشه. بعد دکو خودشو رها کرد و خودشو پرش کرد کاچان تا دید ایزوکو این کارو کرد اونم خودشو پرت کرد دکو گفت:چرا این کارو کردی؟کاچان گفت:چون نمی خوام تنها بمیری.دوتاشون افتادن پایین. بچه ها زنگ زدن به انبولانس تا دکو و کاچان رو ببرن بیمارستان. کاچان توی یک اتاق به هوش اومد از پرستار پرسید:دکو ..ایزوکو کجاس؟پرستار گفت:توی بخش مراقبت های ویژه.کاچان گفت:منو ببر پیشش لطفاً خواهش میکنم. پرستار کاچان رو برد پیش ایزوکو. کاچان تا وعزیت دکو رو دید خشکش زد. دکو به دستگاه زربان قلب وصل بود و به دستگاه اکسیژن. هر لحظه زربان قلب دکو کم و کم تر میشد دکو به هوش اومد دید کاچان پیشش گفت:ع کاچان!تو اینجایی! خدارو شکر.کاچان میدونستی من ده دقیقه دیگه من میمیرم. درناکه که من دارم خیلی زود از پیشت میرم. کاچان با گریه گفت:نه ایزوکو تو قرار نیست که بمیری! نه قرار نیست!
ایزوکو باگریه و لبخند زیباش گفت:کاچان من خیلی تورو دوست دارم اینو میدونستی؟کاچان گفت:نه.ایزوکو ادامه داد:کاچان میخوام که از مامانم و از آلمایت و از بچه ها معذرت خواهی کنی و بگی که دکو گفت منو ببخشین. ادامه داد:اوه!راستی بیا این تار از موی منو بخور تا یکی برای همه به تو منتقل شه. کاچان اون کارو کرد و مورو خود. کاچان توی ذهنش دید که دکو داره توی یکی برای همه شکل میگیره. کاچان گفت:نه ایزوکو تو نباید همین طوری بمیری!نه قرار نیست که بمیری!دکو گفت:من باید برم تا اتفاق دیگه ای برای شما،آلمایت و مامانم بیفته من باید برم،کاچان ببخشید که دارم تنهات میزارم ببخشید اگه ناراحتت کردم. ببخشید.خداحافظ کاچان خداحافظ برای همیشه. بعد دکو گریش گرفت بعد چشماش بسته شد و اشکاش هم کمتر. زربان قلب ایزکو به صفر رسیده. کاچان گفت:نه!!!!دکو نهههههه!پاشو! لطفاً!پاشو ایزوکو!تنهام نذار لطفاً! نههههههه! میدوریا ایزوکو دوست داشت همه رو لبخند به لب نجات به اما لبخند به لب مرد.
پایان
- ۳۸۱
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط