دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو، ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هر چه در تجربه ی عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دیدگاه ها (۹)

با یاد چشم های تو خوب است خواب مناز ابـرهـا کنــــــاره بگــ...

چگونه ریشه درونم دوانده ای ای عشقکه زنده در دل پژمرده مانده ...

عکس زیبای تو را بر در و دیوار زدمیادگارم شدی و بر همه کس جا...

می شود یارا مرا یک شب مهمانم کنی ؟من گنه کارم مرا در سینه ز...

اعتماد پارت|۱۵۴|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط