خدایا
خدایا
تمام دلتنگیهای زمانه ات را به سقف چشمانم کوباندی
ومرا به سیاهی تقدیر سپردی
خدایا
تقلای دستانم را که دردمندانه به درگاهت چنگ میزند
تانیاز بی پناهیش را پاسخ دهی مگر ندیدی
مگر ندیدی غریبانه
چشمهای ملتمسم را به دیواره آسمانت دوختم
تا تنهاییم رابا شبانه تاریکت یکی کنم
تا شاید رنگ شبت مرحمی باشد
به روی دیدگان غمزده ام
مگرندیدی
دیدگان خسته ام
را بندگانت به چه سان با خاک غرورشان به یغما بردند
خداوندا
غریبم دستم رابگیر
مگذار
خاکستر وجودم ته مانده انسانیت را ازبند بند تنم بزداید
بار الهی
اجازه نده قلبم از نامهربانی آدمیان خاکیت شکسته شود.
بگذار ریه های شهرم از ، عدالت مردمانش پرو خالی شود.
خداوندا
عاشقانه هایم بغضی میشوند بر تارک وجودم
کاش ایثار دستانت را برروی چشمانم باور کنم
معبودا
ترا در واژه های شعرم کم می آورم همیشه
کاش خودت از عرش کبریاییت عشق رابرایم معنا کنی
خدایا
دلم را می لرزاند لحظات تنهایی بی تو بودن
کاش تنهایی را از واژگان زندگی قلم میزدی
خدای من تو بمان درلحظه های بی کسیم.
خودم را به تو می سپارم نه به عنایت بندگانت ...!
تمام دلتنگیهای زمانه ات را به سقف چشمانم کوباندی
ومرا به سیاهی تقدیر سپردی
خدایا
تقلای دستانم را که دردمندانه به درگاهت چنگ میزند
تانیاز بی پناهیش را پاسخ دهی مگر ندیدی
مگر ندیدی غریبانه
چشمهای ملتمسم را به دیواره آسمانت دوختم
تا تنهاییم رابا شبانه تاریکت یکی کنم
تا شاید رنگ شبت مرحمی باشد
به روی دیدگان غمزده ام
مگرندیدی
دیدگان خسته ام
را بندگانت به چه سان با خاک غرورشان به یغما بردند
خداوندا
غریبم دستم رابگیر
مگذار
خاکستر وجودم ته مانده انسانیت را ازبند بند تنم بزداید
بار الهی
اجازه نده قلبم از نامهربانی آدمیان خاکیت شکسته شود.
بگذار ریه های شهرم از ، عدالت مردمانش پرو خالی شود.
خداوندا
عاشقانه هایم بغضی میشوند بر تارک وجودم
کاش ایثار دستانت را برروی چشمانم باور کنم
معبودا
ترا در واژه های شعرم کم می آورم همیشه
کاش خودت از عرش کبریاییت عشق رابرایم معنا کنی
خدایا
دلم را می لرزاند لحظات تنهایی بی تو بودن
کاش تنهایی را از واژگان زندگی قلم میزدی
خدای من تو بمان درلحظه های بی کسیم.
خودم را به تو می سپارم نه به عنایت بندگانت ...!
- ۱.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط