پارت
#پارت14
پله ها را تند تند پایین آمد.
بلند گفت : گلی ؟ من دارم میرم ! مرجان پایین منتظرمه .
+ مراقب خودتون باشید خانوم.
با لحن خنده داری گفت : چشم گلی جون .
و سریع از خانه بیرون رفت .
گلی واقعا در کارش مانده بود .
نه به چند ساعت پیشش که بیش از اندازه عصبی بود و جیغ می کشید ، نه به الانش!پوفی کشید و گفت : معلوم نیس چشه ! آخرش منم دیوونه میشم.
و به کارش در آشپزخانه ادامه داد.
با صدای بوق ماشین هول زده خم شد و کتونی های سفیدش را پوشید .
سرش را که بالا آورد پدرش را دید.
-سلام بابا.
جلو رفت و دستش را رو به پدرش دراز کرد .
مهرداد دستش را گرفت و گفت :
+سلام . خیر باشه؟ کجا؟
+خودمم نمیدونم ، با مرجان میخوام برم . اون بیرون کار داره.
پدرش موشکافانه نگاهش کرد .
+زود اومدین خونه!
-کارم زود تموم شد . شب زود برگرد .
پدرش این را گفت و از کنارش رد شد .
+ باشه بابا ، خدافظ !
مسیر درِ ورودی تا درِ حیاط را دوید .
از خانه که بیرون آمد . مرجان را دید ک منتظرش در ماشین نشسته است .
در عقب را باز کرد و سوار شد .
+ سلام .
مرجان با اخم به سمتش چرخید.
- کوفتو سلام . ساعت 6 شد.
عاطی فقط یک کلمه گفت :
خواب موندم .
این را خوب می دانست که مرجان از جواب های کوتاهش حرصی می شد.
محمد برادر مرجان با خنده گفت :
+ولش کنین این مرجانو ، فقط بلده مثل پیرزنا غر بزنه .
عاطی لبخندی زد .
+ دهنتو ببند محمد . پیر زن عمته .
و هردویشان بعد از حرف مرجان با صدا خندیدن.
عاطفه آرام پرسید :
+کجا می خوایم بریم؟
-میخوام لباس بخرم !
چشمان عاطفه درشت شد.
+مرجاااان ، تو که میدونی من از خرید کردن متنفرم . چرا منو آوردی؟
-جان عاطی کسِ دیگه ای نبود باهام بیاد . حالا تو این یه دفعه رو ببخش .
عاطفه زیر لبی گفت : مضخرف !
محمد شنید و خندید .
به سمت محمد اخم کرد و از شیشه ماشین به بیرون خیره شد.
...
پله ها را تند تند پایین آمد.
بلند گفت : گلی ؟ من دارم میرم ! مرجان پایین منتظرمه .
+ مراقب خودتون باشید خانوم.
با لحن خنده داری گفت : چشم گلی جون .
و سریع از خانه بیرون رفت .
گلی واقعا در کارش مانده بود .
نه به چند ساعت پیشش که بیش از اندازه عصبی بود و جیغ می کشید ، نه به الانش!پوفی کشید و گفت : معلوم نیس چشه ! آخرش منم دیوونه میشم.
و به کارش در آشپزخانه ادامه داد.
با صدای بوق ماشین هول زده خم شد و کتونی های سفیدش را پوشید .
سرش را که بالا آورد پدرش را دید.
-سلام بابا.
جلو رفت و دستش را رو به پدرش دراز کرد .
مهرداد دستش را گرفت و گفت :
+سلام . خیر باشه؟ کجا؟
+خودمم نمیدونم ، با مرجان میخوام برم . اون بیرون کار داره.
پدرش موشکافانه نگاهش کرد .
+زود اومدین خونه!
-کارم زود تموم شد . شب زود برگرد .
پدرش این را گفت و از کنارش رد شد .
+ باشه بابا ، خدافظ !
مسیر درِ ورودی تا درِ حیاط را دوید .
از خانه که بیرون آمد . مرجان را دید ک منتظرش در ماشین نشسته است .
در عقب را باز کرد و سوار شد .
+ سلام .
مرجان با اخم به سمتش چرخید.
- کوفتو سلام . ساعت 6 شد.
عاطی فقط یک کلمه گفت :
خواب موندم .
این را خوب می دانست که مرجان از جواب های کوتاهش حرصی می شد.
محمد برادر مرجان با خنده گفت :
+ولش کنین این مرجانو ، فقط بلده مثل پیرزنا غر بزنه .
عاطی لبخندی زد .
+ دهنتو ببند محمد . پیر زن عمته .
و هردویشان بعد از حرف مرجان با صدا خندیدن.
عاطفه آرام پرسید :
+کجا می خوایم بریم؟
-میخوام لباس بخرم !
چشمان عاطفه درشت شد.
+مرجاااان ، تو که میدونی من از خرید کردن متنفرم . چرا منو آوردی؟
-جان عاطی کسِ دیگه ای نبود باهام بیاد . حالا تو این یه دفعه رو ببخش .
عاطفه زیر لبی گفت : مضخرف !
محمد شنید و خندید .
به سمت محمد اخم کرد و از شیشه ماشین به بیرون خیره شد.
...
- ۸۲۷
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط