آقا کبودیادش بخیر..
آقا کبودیادش بخیر..
حدودهشتاد سالش میشد ولی خیلی سرحال وروبرابود، درست مثل ی آدم چهل ساله، قشنگ راه میرفت وهمه کاراشو خودش انجام میداد،
نه فشار خون داشت نه قندو چربی اصلا" ی پا ورزشکار بود.
بهش حسادتم میشد..
خودش میگفت یاد ندارم که دکتر رفته باشم ،همه چیزم میخوردو اصلا" اهل پرهیزهم نبود..
ی روز که تو حیاط نشسته بودچای میخورد،
ودفتر یادداشت تلفنش را ورق میزد، رفتم کنارش نشستم ..
بهش گفتم بزنم به تخته خوب موندی.
کاش منم اندازه تو عمر کنم.
اون بعداز رفتن خدابیامرز بی بی گل، تنها زندگی میکرد ..
همه کس و کاراش از دنیاویا از پیشش رفته بودن، آهی بلند کشیددفتر تلفن راکنارش روی زمین گذاشت وگفت؛
یکی از غمگین ترین حس های دنیا،اینه که آخرین مسافری باشی که در آخرین ایستگاه پیاده میشوی..
اونم از ی قطار بزرگ وپراز واگن های خالی.. توبه چشم خود.. رفتن یکی یکی آدم های کنارت، وپیاده شدنشون رادر ایستگاه های مختلف ، به چشم خودت دیدی.
و زندگی من هم، یعنی همین.. دیدن یکی یکی عزیزانی که ایستگاه به ایستگاه ازمن جدا واز قطار پیاده شدن.. تصور کن رفتن وجدا شدن عزیزانت را..
کاش قبل از پیاده شدن سیر دلم نگاهشون میکردم وحرف های نا گفته ام را بهشون میزدم
وحرفی توی دلم باقی نمی ماند..
،دراین قطارتنها میمانی.. تا....
زمانی که نوبت به پیاده شدن تو در ایستگاه مورد نظربرسد..
سخنش به اینجا که رسید آهی کشید ودانه های اشک از روی گونه هایش به پایین سرازیر شد.
بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد وبه طرف اطاقش رفت..
دفترچه تلفنش را که روی زمین جا گذاشته بود برداشتم که ببرم و بهش بدم..
از روی کنجکاوی یکی از صفحه هایش را باز کردم وخواندم.
در جلوی اکثر شماره ها چیزی نوشته شده بود..
منز ل دایی علی............خدا رحمتش کنه.
محل کار عمو حسین.......بازنشست شده دیگه اونجا نیست..
منزل عمه معصومه.....ازمحل رفتن.
آبجی نیلوفر.....تلفنش واگذارشده..
منزل عباس آقا اینا ......روحش شاد.
و..........
(ر __ش__ی__ک)
حدودهشتاد سالش میشد ولی خیلی سرحال وروبرابود، درست مثل ی آدم چهل ساله، قشنگ راه میرفت وهمه کاراشو خودش انجام میداد،
نه فشار خون داشت نه قندو چربی اصلا" ی پا ورزشکار بود.
بهش حسادتم میشد..
خودش میگفت یاد ندارم که دکتر رفته باشم ،همه چیزم میخوردو اصلا" اهل پرهیزهم نبود..
ی روز که تو حیاط نشسته بودچای میخورد،
ودفتر یادداشت تلفنش را ورق میزد، رفتم کنارش نشستم ..
بهش گفتم بزنم به تخته خوب موندی.
کاش منم اندازه تو عمر کنم.
اون بعداز رفتن خدابیامرز بی بی گل، تنها زندگی میکرد ..
همه کس و کاراش از دنیاویا از پیشش رفته بودن، آهی بلند کشیددفتر تلفن راکنارش روی زمین گذاشت وگفت؛
یکی از غمگین ترین حس های دنیا،اینه که آخرین مسافری باشی که در آخرین ایستگاه پیاده میشوی..
اونم از ی قطار بزرگ وپراز واگن های خالی.. توبه چشم خود.. رفتن یکی یکی آدم های کنارت، وپیاده شدنشون رادر ایستگاه های مختلف ، به چشم خودت دیدی.
و زندگی من هم، یعنی همین.. دیدن یکی یکی عزیزانی که ایستگاه به ایستگاه ازمن جدا واز قطار پیاده شدن.. تصور کن رفتن وجدا شدن عزیزانت را..
کاش قبل از پیاده شدن سیر دلم نگاهشون میکردم وحرف های نا گفته ام را بهشون میزدم
وحرفی توی دلم باقی نمی ماند..
،دراین قطارتنها میمانی.. تا....
زمانی که نوبت به پیاده شدن تو در ایستگاه مورد نظربرسد..
سخنش به اینجا که رسید آهی کشید ودانه های اشک از روی گونه هایش به پایین سرازیر شد.
بدون اینکه چیزی بگوید بلند شد وبه طرف اطاقش رفت..
دفترچه تلفنش را که روی زمین جا گذاشته بود برداشتم که ببرم و بهش بدم..
از روی کنجکاوی یکی از صفحه هایش را باز کردم وخواندم.
در جلوی اکثر شماره ها چیزی نوشته شده بود..
منز ل دایی علی............خدا رحمتش کنه.
محل کار عمو حسین.......بازنشست شده دیگه اونجا نیست..
منزل عمه معصومه.....ازمحل رفتن.
آبجی نیلوفر.....تلفنش واگذارشده..
منزل عباس آقا اینا ......روحش شاد.
و..........
(ر __ش__ی__ک)
- ۱.۵k
- ۰۶ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط