p
p²⁰
---
قسمت ۲۰ : مرز مرگ
ویو ا/ت
یه روز عصر، با اینکه وی بارها گفته بود تمرینای سنگین فعلاً ممنوعه، دلم طاقت نیاورد. حس میکردم اگه ول کنم، دوباره همون دختر ضعیف قبلی میشم. رفتم سالن تمرین، بیخبر از همه. طناب کشیدم، مشت زدم، حتی شروع کردم به دوی سرعت.
اولش حس خوبی داشتم، بدنم هنوز قوی بود. اما ناگهان یه درد تیز زیر شکمم پیچید. نفسم بند اومد. عرق سرد نشست روی پیشونیم. زانوهام خم شد و روی زمین افتادم.
+(نفسزنان) نه... نه... الان نه...
درد شدیدتر شد، انگار یه چیزی از درون داره فشار میاره. قلبم مثل دیوونهها میکوبید. فقط یه فکر توی ذهنم بود: بچه... بچهام...
جونگکوک که از راهرو رد میشد، با دیدن من خشکش زد. بعد داد زد:
× ویـــــییی! سریع بیا!
وی مثل برق اومد. وقتی منو روی زمین دید، رنگش پرید. کنارم زانو زد، دستاش لرزید ولی صورتش جدی بود.
_ پرنسس... به من نگاه کن. نفس عمیق بکش، الان باید آروم باشی.
+(با گریه) من... من بچه رو از دست میدم...
_ نه، تو قویای. تو قول دادی برای این بچه بجنگی. حالا وقتشه.
منو بغل کرد و سریع برد بیرون. شوگا هم رسید و گفت باید فوری منتقل بشم. نمیدونم چطوری، ولی توی چند دقیقه توی یه اتاق بودم و پزشک مخصوص خونآدما بالای سرم.
صدای وی تو گوشم میپیچید:
_ تو زنده میمونی... اونم زنده میمونه... من نمیذارم چیزی ازمون بگیره.
اشک از چشمام جاری شد. اون لحظه بین مرگ و زندگی معلق بودم. فقط دعا میکردم ضربان کوچیک درونم هنوز ادامه داشته باشه.
بعد از چند ساعت طولانی، دکتر اومد بیرون. وی با چشمای خونیشده از استرس بهش نگاه کرد.
_ وضعیت چطوره؟
دکتر نفس عمیقی کشید.
& بچه هنوز زندهست... ولی اگه مادرش این سبک زندگی رو ادامه بده، دیگه تضمینی وجود نداره.
وی برگشت سمتم، نگاهش ترکیبی از عشق و خشم بود.
_ شنیدی؟ این آخرین باره. دیگه نمیذارم خودتو و بچهمو به خطر بندازی. حتی اگه مجبور شم هر لحظه کنارت باشم.
من فقط گریه کردم. برای اولین بار، نه از درد، نه از ضعف... بلکه از ترس اینکه بچهمو از دست بدم.
---
اولین حرکت، اولین امید
ویو ا/ت
روزها بعد از آن شب نزدیک به مرگ، مثل خواب و بیداری گذشتند. پزشک مدام تاکید میکرد مراقبت کن، استراحت کن، غذا بخور، کار سبک کن. وی شب و روز بیدار میماند، جونگکوک بعضی از تمرینها را با احتیاطتر هدایت میکرد و شوگا گاهی اوقات فقط سکوت میکرد و از دور نگاهمان میکرد، انگار با هر نفس من نفس میکشید.
من اما هنوز درگیر عادتها و غرور قدیمیام بودم؛ خیلی سخت بود به خودم بگویم «نه». هر بار که دستوپام میلرزید، هر بار که نفسکشی سخت میشد، یاد آن صدای دکتر میافتادم: «اگر ادامه بدهی، تضمینی نیست.»
یک صبح که آفتاب آرام از لای پرده رد میشد و شهر هنوز نیمخواب بود، من روی کاناپه نشسته بودم و دستم را روی شکمم گذاشته بودم — همان کاری که از آن روزها به بعد بیشتر از همیشه میکردم، چون میخواستم هر نشانهای را از دست ندهم. وی کنارم نشست، چای را جلویم گذاشت و بدون حرف دستش را روی دست من گذاشت.
احساس عجیبی بود؛ سکوتی گرم و امن. چشمهایم را بستم و سعی کردم به ضربان درونم گوش دهم. چند لحظه بعد — یک حس ظریف، مثل یک نوازش کوچک از داخل — از شکمم گذشت. انگار کسی با نوک انگشتانش روی دیوارهی شکم کشیده بود. اول فکر کردم خوابوخیال است، اما دوباره تکرار شد؛ این بار واضحتر و محکمتر.
+(با صدای لرزان) وی... من احساس کردم.
وی نفسی کشید و لبخندش باز شد، اما صدای او مثل همیشه آرام و محکم بود:
_ چی؟ دقیق بگو.
دستش را گذاشت روی شکمم و هر دو ساکت شدیم. لحظهای بعد یک ضربهی واضحتر آمد — نه درد، نه چیزی آزاردهنده، فقط یک تپش کوچک که از اعماق آمد. قلبم فرو ریخت و بعد معلق شد. اشکها بدون هشدار روی گونهام جاری شدند.
+(گریهکنان و خندان همزمان) حرکت کرد... بچه حرکت کرد...
وی چشمانش برق زد؛ برای اولین بار صدایش شکست. دستش را با ملایمت برداشت و پیشانیام را به پیشانیام چسباند.
_ من هم حسش کردم.
احساس شد که دنیا به عقب برگشته؛ تمام آن ترسها، تمام آن ساعات کابوسوار که بین مرگ و زندگی معلق بودیم، حالا یک نور کوچک داشت شکل میگرفت. شوگا که از اتاق دیگر صدایمان را شنید با قدمهای آرام آمد و کنارمان نشست. جونگکوک هم که داشت از تمرین بازمیگشت، با قدمهای بلند و نگران رسید. همه بیحرکت شدند و به همان نقطه نگاه کردند — به جای کوچک بین دستانمان که حالا پر از زندگی بود.
جونگکوک اخمهایش را باز کرد و لبخند عجیبی زد که بیشتر شبیه پیروزی بود:
× دیدی؟ میگفتم
---
پایان قسمت ۲۰
منتظر باش!
حمایت کن تروخداااا😂❤️
---
قسمت ۲۰ : مرز مرگ
ویو ا/ت
یه روز عصر، با اینکه وی بارها گفته بود تمرینای سنگین فعلاً ممنوعه، دلم طاقت نیاورد. حس میکردم اگه ول کنم، دوباره همون دختر ضعیف قبلی میشم. رفتم سالن تمرین، بیخبر از همه. طناب کشیدم، مشت زدم، حتی شروع کردم به دوی سرعت.
اولش حس خوبی داشتم، بدنم هنوز قوی بود. اما ناگهان یه درد تیز زیر شکمم پیچید. نفسم بند اومد. عرق سرد نشست روی پیشونیم. زانوهام خم شد و روی زمین افتادم.
+(نفسزنان) نه... نه... الان نه...
درد شدیدتر شد، انگار یه چیزی از درون داره فشار میاره. قلبم مثل دیوونهها میکوبید. فقط یه فکر توی ذهنم بود: بچه... بچهام...
جونگکوک که از راهرو رد میشد، با دیدن من خشکش زد. بعد داد زد:
× ویـــــییی! سریع بیا!
وی مثل برق اومد. وقتی منو روی زمین دید، رنگش پرید. کنارم زانو زد، دستاش لرزید ولی صورتش جدی بود.
_ پرنسس... به من نگاه کن. نفس عمیق بکش، الان باید آروم باشی.
+(با گریه) من... من بچه رو از دست میدم...
_ نه، تو قویای. تو قول دادی برای این بچه بجنگی. حالا وقتشه.
منو بغل کرد و سریع برد بیرون. شوگا هم رسید و گفت باید فوری منتقل بشم. نمیدونم چطوری، ولی توی چند دقیقه توی یه اتاق بودم و پزشک مخصوص خونآدما بالای سرم.
صدای وی تو گوشم میپیچید:
_ تو زنده میمونی... اونم زنده میمونه... من نمیذارم چیزی ازمون بگیره.
اشک از چشمام جاری شد. اون لحظه بین مرگ و زندگی معلق بودم. فقط دعا میکردم ضربان کوچیک درونم هنوز ادامه داشته باشه.
بعد از چند ساعت طولانی، دکتر اومد بیرون. وی با چشمای خونیشده از استرس بهش نگاه کرد.
_ وضعیت چطوره؟
دکتر نفس عمیقی کشید.
& بچه هنوز زندهست... ولی اگه مادرش این سبک زندگی رو ادامه بده، دیگه تضمینی وجود نداره.
وی برگشت سمتم، نگاهش ترکیبی از عشق و خشم بود.
_ شنیدی؟ این آخرین باره. دیگه نمیذارم خودتو و بچهمو به خطر بندازی. حتی اگه مجبور شم هر لحظه کنارت باشم.
من فقط گریه کردم. برای اولین بار، نه از درد، نه از ضعف... بلکه از ترس اینکه بچهمو از دست بدم.
---
اولین حرکت، اولین امید
ویو ا/ت
روزها بعد از آن شب نزدیک به مرگ، مثل خواب و بیداری گذشتند. پزشک مدام تاکید میکرد مراقبت کن، استراحت کن، غذا بخور، کار سبک کن. وی شب و روز بیدار میماند، جونگکوک بعضی از تمرینها را با احتیاطتر هدایت میکرد و شوگا گاهی اوقات فقط سکوت میکرد و از دور نگاهمان میکرد، انگار با هر نفس من نفس میکشید.
من اما هنوز درگیر عادتها و غرور قدیمیام بودم؛ خیلی سخت بود به خودم بگویم «نه». هر بار که دستوپام میلرزید، هر بار که نفسکشی سخت میشد، یاد آن صدای دکتر میافتادم: «اگر ادامه بدهی، تضمینی نیست.»
یک صبح که آفتاب آرام از لای پرده رد میشد و شهر هنوز نیمخواب بود، من روی کاناپه نشسته بودم و دستم را روی شکمم گذاشته بودم — همان کاری که از آن روزها به بعد بیشتر از همیشه میکردم، چون میخواستم هر نشانهای را از دست ندهم. وی کنارم نشست، چای را جلویم گذاشت و بدون حرف دستش را روی دست من گذاشت.
احساس عجیبی بود؛ سکوتی گرم و امن. چشمهایم را بستم و سعی کردم به ضربان درونم گوش دهم. چند لحظه بعد — یک حس ظریف، مثل یک نوازش کوچک از داخل — از شکمم گذشت. انگار کسی با نوک انگشتانش روی دیوارهی شکم کشیده بود. اول فکر کردم خوابوخیال است، اما دوباره تکرار شد؛ این بار واضحتر و محکمتر.
+(با صدای لرزان) وی... من احساس کردم.
وی نفسی کشید و لبخندش باز شد، اما صدای او مثل همیشه آرام و محکم بود:
_ چی؟ دقیق بگو.
دستش را گذاشت روی شکمم و هر دو ساکت شدیم. لحظهای بعد یک ضربهی واضحتر آمد — نه درد، نه چیزی آزاردهنده، فقط یک تپش کوچک که از اعماق آمد. قلبم فرو ریخت و بعد معلق شد. اشکها بدون هشدار روی گونهام جاری شدند.
+(گریهکنان و خندان همزمان) حرکت کرد... بچه حرکت کرد...
وی چشمانش برق زد؛ برای اولین بار صدایش شکست. دستش را با ملایمت برداشت و پیشانیام را به پیشانیام چسباند.
_ من هم حسش کردم.
احساس شد که دنیا به عقب برگشته؛ تمام آن ترسها، تمام آن ساعات کابوسوار که بین مرگ و زندگی معلق بودیم، حالا یک نور کوچک داشت شکل میگرفت. شوگا که از اتاق دیگر صدایمان را شنید با قدمهای آرام آمد و کنارمان نشست. جونگکوک هم که داشت از تمرین بازمیگشت، با قدمهای بلند و نگران رسید. همه بیحرکت شدند و به همان نقطه نگاه کردند — به جای کوچک بین دستانمان که حالا پر از زندگی بود.
جونگکوک اخمهایش را باز کرد و لبخند عجیبی زد که بیشتر شبیه پیروزی بود:
× دیدی؟ میگفتم
---
پایان قسمت ۲۰
منتظر باش!
حمایت کن تروخداااا😂❤️
- ۲.۶k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط