𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑨
_بخش دوم_
"دوست دارم سوروس"
دوباره میخندد"اوه جونور!اینجا از این حرفا بهم نزن.من آدم درستی نیستم"
من هم میخندم"باز ترسناک شدی؟"
"لعنت بهش فکر کنم امروز از رو دنده ترسناک بودن بیدار شدم"
باز میخندم"چه بانمک!میخوای منم ترسناک بشم؟"
"تو همیشه ترسناکی ری.برای همین اینجوری بیچارهتم"
"یعنی تو ازم میترسی؟برای همین باهامی؟"
"یه جورایی.چون اگه باهات نباشم دیوونه میشم و من از دیوونه شدن خیلی میترسم"
مشتی به شانه اش میزنم"ما باهمیم مرد.دیوونه نشو"
سر تکان میدهد"باشه.ممنون"
دستم توی دستش قفل میکنم و سرم را به بازویش تکیه میدهم.دستم را نوازش میکند.نرم و ملایم.
"حالا چه غلطی باید بکنیم سوروس؟"
"شاید فقط بریم جلو"
"پس بریم"
تمام غروب را توی جنگل پیش رفتیم.خبری نبود.
به پاهای دردناک و خسته ام نگاه می کنم"سوروس شاید داریم اشتباه میریم!"
به نشانه منفی سر تکان میدهد"از آزمایشگاه قطب نما بلند کردم.مسیر درسته"
"پس میتونیم بخوابیم؟"
چشم میچرخاند و یک درخت تنومند پیدا میکند"اونجا خوابگاهته.این کوله رو بذار زیر سرت و بخواب"
"تو چی میشی؟"
"ترجیح میدم این اطراف یکم دیدهبانی بدم"
"من بخوابم و تو کشیک بکشی؟"
"من خوبم ری.اوضاع تو بدتره.فردا شب من میخوابم و تو دیده بانی بده"
کوله را از دستش میگیرم"پس فقط به این شرط"
سر تکان میدهد"باشه.شب بخیر"
لبخندم باز برمیگردد"شب بخیر شازده"
کنار درخت مینشینم و کمی جایم را مرتب میکنم کوله را زیر سرم میگذارم و شروع به تماشای پیکر کشیده این پسر بانمک میکنم.قدبلند،هیکل لاغر و ورزشکاری،موهای مشکی براق کمی کوتاه تر از روی شانه اش،چشم های درشت مشکی،پوست کمی رنگ پریده،انگشتان کشیده،لبخند درخشان،چال گونه و دانش سرشار و دیوانه کننده.خوشحالم که با او اینجا هستم.خوشحالم که با او هستم.این اواخر چقدر احساس شادی میکنم!چرا؟مشکوک است ولی بدرک.این حس،این اطمینان و آسایش...این ها همه چیزهایی ست که او برایم آورد.ارمغان های شاهزاده موسیاهم.با صدای خواب آلوده صدایش میزنم"سوروس؟"
برمیگردد سمتم"چیزی شده؟"
"تو خیلی خوشتیپی."
"احمق!"
"حالا هرچی!من چیزی که دیدم رو گفتم.یه پسر قدبلند و خوشتیپ.با لبخندی که عاشقشم"
"ری..."
"نه گوش کن.اگه فردا بمیریم،میخوام بدونی من خیلی خوشحالم که با تو ام.هرلحظه خوشحال و راضی ام.و این خوشحالی چیزیه که تو واسم آوردی"
"خوبه"
"چی؟"
"خوبه که خوشحالی.این تمام چیزیه که میخوام.و همه سعیم رو میکنم که خوشحال بمونی. همیشه. لااقل برای اون خنده جادویی و اون برق دیوونه کننده ی چشمات"
حرفش لبخندی عمیق و انقباض قلب به من هدیه میکند.یک لحظه دیگر نگاهش میکنم و بعد چشمانم را میبندم
_بخش دوم_
"دوست دارم سوروس"
دوباره میخندد"اوه جونور!اینجا از این حرفا بهم نزن.من آدم درستی نیستم"
من هم میخندم"باز ترسناک شدی؟"
"لعنت بهش فکر کنم امروز از رو دنده ترسناک بودن بیدار شدم"
باز میخندم"چه بانمک!میخوای منم ترسناک بشم؟"
"تو همیشه ترسناکی ری.برای همین اینجوری بیچارهتم"
"یعنی تو ازم میترسی؟برای همین باهامی؟"
"یه جورایی.چون اگه باهات نباشم دیوونه میشم و من از دیوونه شدن خیلی میترسم"
مشتی به شانه اش میزنم"ما باهمیم مرد.دیوونه نشو"
سر تکان میدهد"باشه.ممنون"
دستم توی دستش قفل میکنم و سرم را به بازویش تکیه میدهم.دستم را نوازش میکند.نرم و ملایم.
"حالا چه غلطی باید بکنیم سوروس؟"
"شاید فقط بریم جلو"
"پس بریم"
تمام غروب را توی جنگل پیش رفتیم.خبری نبود.
به پاهای دردناک و خسته ام نگاه می کنم"سوروس شاید داریم اشتباه میریم!"
به نشانه منفی سر تکان میدهد"از آزمایشگاه قطب نما بلند کردم.مسیر درسته"
"پس میتونیم بخوابیم؟"
چشم میچرخاند و یک درخت تنومند پیدا میکند"اونجا خوابگاهته.این کوله رو بذار زیر سرت و بخواب"
"تو چی میشی؟"
"ترجیح میدم این اطراف یکم دیدهبانی بدم"
"من بخوابم و تو کشیک بکشی؟"
"من خوبم ری.اوضاع تو بدتره.فردا شب من میخوابم و تو دیده بانی بده"
کوله را از دستش میگیرم"پس فقط به این شرط"
سر تکان میدهد"باشه.شب بخیر"
لبخندم باز برمیگردد"شب بخیر شازده"
کنار درخت مینشینم و کمی جایم را مرتب میکنم کوله را زیر سرم میگذارم و شروع به تماشای پیکر کشیده این پسر بانمک میکنم.قدبلند،هیکل لاغر و ورزشکاری،موهای مشکی براق کمی کوتاه تر از روی شانه اش،چشم های درشت مشکی،پوست کمی رنگ پریده،انگشتان کشیده،لبخند درخشان،چال گونه و دانش سرشار و دیوانه کننده.خوشحالم که با او اینجا هستم.خوشحالم که با او هستم.این اواخر چقدر احساس شادی میکنم!چرا؟مشکوک است ولی بدرک.این حس،این اطمینان و آسایش...این ها همه چیزهایی ست که او برایم آورد.ارمغان های شاهزاده موسیاهم.با صدای خواب آلوده صدایش میزنم"سوروس؟"
برمیگردد سمتم"چیزی شده؟"
"تو خیلی خوشتیپی."
"احمق!"
"حالا هرچی!من چیزی که دیدم رو گفتم.یه پسر قدبلند و خوشتیپ.با لبخندی که عاشقشم"
"ری..."
"نه گوش کن.اگه فردا بمیریم،میخوام بدونی من خیلی خوشحالم که با تو ام.هرلحظه خوشحال و راضی ام.و این خوشحالی چیزیه که تو واسم آوردی"
"خوبه"
"چی؟"
"خوبه که خوشحالی.این تمام چیزیه که میخوام.و همه سعیم رو میکنم که خوشحال بمونی. همیشه. لااقل برای اون خنده جادویی و اون برق دیوونه کننده ی چشمات"
حرفش لبخندی عمیق و انقباض قلب به من هدیه میکند.یک لحظه دیگر نگاهش میکنم و بعد چشمانم را میبندم
- ۲۲۶
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط