🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناک

🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناک

جنگکوک هنوز کاغذ را در دستش مچاله کرده بود.

لیانا با نگرانی پرسید:

— کسی وارد خونه شده؟

جنگکوک جواب نداد.

فقط گوشی‌اش را بیرون آورد و با یکی از افرادش تماس گرفت.

— همه‌ی دوربین‌های خونه رو بررسی کنید. هیچ‌کس بدون اجازه وارد یا خارج نشه.

تماس را قطع کرد.

لیانا آرام گفت:

— جنگکوک...

— امشب از اتاقت بیرون نمیای.

— ولی—

— لیانا، لطفاً.

لحنش این بار آن‌قدر جدی بود که لیانا سکوت کرد.

---

نیمه‌شب، خانه در سکوت فرو رفته بود.

لیانا خوابش نمی‌برد.

هر بار چشم‌هایش را می‌بست، جمله‌ی روی کاغذ جلوی چشمش ظاهر می‌شد.

بالاخره از اتاق بیرون آمد.

صدای آرامی از پایین می‌آمد.

لیانا کنار نرده‌ها ایستاد.

جنگکوک پایین سالن بود و با دو نفر از افرادش صحبت می‌کرد.

— دوربین‌های پشت خونه برای چند دقیقه قطع شده بودن.

یکی از مردها گفت:

— احتمالاً سیستم رو دستکاری کردن.

جنگکوک اخم کرد.

— یعنی وارد خونه شدن؟

— هنوز مطمئن نیستیم.

ناگهان صدای شکستن شیشه از سمت حیاط آمد.

همه برگشتند.

جنگکوک فوراً اسلحه‌اش را برداشت و به سمت پله‌ها رفت.

لیانا همان‌جا ایستاده بود.

— برگرد اتاقت.

— چی شد؟

— همین الان!

صدای قدم‌هایی از بیرون شنیده شد.

جنگکوک خودش را جلوی لیانا قرار داد.

— پشت سر من بمون.

لیانا با ترس گفت:

— جنگکوک...

— چیزی نیست.

چند ثانیه بعد، افراد جنگکوک وارد سالن شدند.

— رئیس! کسی داخل نیست.

جنگکوک به سمت پنجره رفت.

روی زمین حیاط، یک جعبه‌ی کوچک افتاده بود.

آن را برداشت و باز کرد.

داخلش یک عکس بود.

عکس لیانا و جنگکوک، همان روزی که از مهدکودک برمی‌گشتند.

پشت عکس نوشته شده بود:

«این بار فقط هشدار بود.»

جنگکوک چند لحظه به عکس خیره ماند.

بعد آن را پاره کرد.

لیانا با صدای لرزان گفت:

— دیگه نمی‌خوام توی این خونه بمونم.

جنگکوک برگشت.

— کجا می‌خوای بری؟

— هر جا که از تو و این همه خطر دور باشه.

جنگکوک آرام جلو آمد.

— نمی‌تونی فرار کنی.

— چرا؟

— چون اگر دشمن‌ها بفهمن از من جدا شدی، اولین کاری که می‌کنن پیدا کردنتونه.

لیانا چشم‌هایش را پایین انداخت.

جنگکوک با صدایی آرام‌تر گفت:

— برای همین باید نزدیک من بمونی.

لیانا به او نگاه کرد.

— و اگه من ازت بترسم چی؟

جنگکوک مکث کرد.

— اون‌وقت...

نگاهش نرم شد.

— سعی می‌کنم کاری کنم دیگه ازم نترسی.

لیانا برای اولین بار چیزی نگفت.

فقط همان‌جا ایستاد.

و جنگکوک فهمید از این شب به بعد، فاصله گرفتن از لیانا دیگر برای هیچ‌کدامشان آسان نخواهد بود. 🦢

پآیآن پآرت بیست و یکم...📝⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای یه پارت بعدی : (اگه تا ساعت ۱۰ ای که من نیستم ، کلاسم ۸۰ تا لایک خورد چهار پارت میزارمم😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟾📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟼📝
دیدگاه ها (۵۶)

🦢 پارت بیستم | گذشته‌ی جنگکوکلیانا تمام روز به اتفاق صبح فکر...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بودلیانا چند ثانیه به عک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط