سات نمی شود دل مان وقتی

ساكت نمی شود دل مان، وقتی
صد ها دليل ِ از تو سرودن هست
پر مي كشی پرنده شوی، يك آن
حس مي كنی كه روی پرت يك دست...
با اينكه پشت قافيه جا مانديم
در ازدحام سرد غزل خوانی
ما دلخوشيم با تو هر از گاهی
يك لحظه می شود به كسی دل بست
وقتی شتاب فصل رسيدن ها
افتاده در مسير سراشيبی
از دست اين زمانه گريزی نيـست
بايد به عمق حادثه ها پيوست
رنگين كمان چشم شما شايد
از آسمان ابری من باشد
رگ گريه هام و لحظه ی بعد از آن
با بودنت چه شادی و من سر مست
يك ابر تيره حس مرا فهميد
دزديد طرح خوب تو را از من
اي كاش از هجوم خيالاتش
می شد عبور كرد و به بيرون جست
اين حرف هاي يك دل عاشق بود
با بوق تاكسی بـه خودش آمد
احساس مي كند كه سرش منگ است
_لطفاً مرا به خانه ببر، دربست!_
دیدگاه ها (۱۴)

ماه شدی در شب مهتاب منآه شدی در دل بی تاب منمایه ی آرامش هر ...

مست و شیدا کن مرا دیوانه امجز تو با خلقِ خدا بیگانه امخونِ د...

گریه کردم عشق را هر شب مَلامَت می کنممیشوم بی اعتنا دل را شم...

ثانیه ثانیه عشق تو عجب پیرم کردآتشی بودی و چشم تو چه پا گیرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط