pain
#pain
#P²⁹
خواستم دستمو بکشم بیرون که دستشو محکم تر کرد و نزاشت دستمو از دستش بکشم بیرون
رفت یه جای تقریبا خلوت و بعد بلاخره به حرف اومد و با صورتی خالی از حس خیره به چشمام گفت
جونگکوک: قضیه صبح راستش..
نذاشتم ادامه بده و وسط حرفش پریدم و گفتم
تهیونگ: ساکت باش نیاز نیست توضیح بدی اصلا چرا توضیح میدی منظورت چیه از این کارا؟
ابرو های جونگکوک بالا رفت
یکمی مکث کرد
اب دهنشو قورت داد و بعد متفکرانه و خونسرد گفت
جونگکوک: دلیل یا منظوری پشتش نیست فقط میخواستم بگم صبح عصبانی بودم و خب...
وسطش مکث کرد که باعث شد سوالی بهش نگاه کنم
سرشو پایین انداخت بعد از چند لحظه سرشو بالا اورد و گفت
جونگکوک: به هر حال من عصبی بودم همین توام بهتره توی همه چیز دخالت نکنی این کاره درستی نیست
خیلی با قاطعیت گفت ولی دلم میخواست بدونم چی میخواست بگه و نگفت؟ اون زخما چی بود؟ چرا عصبی بود؟
با همون قاطعیت ادامه داد
جونگکوک: من حرفم تموم شد اگه حرفی نداری میخوام برم
میخواستم راجب فکری که تو کلاس راجبه نزدیک شدن به جونگکوک و صمیمی شدن باهاش، بیشتر فکر کنم ولی خب سریع مغزمو معرفی کردم و گفتم
تهیونگ: جونگکوک!
داشت یه جا دیگه رو نگاه میکرد وقتی صداش کردم با تعجب سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد
وقتی حواسش بهم جمع شد ادامه دادم
تهیونگ: میخوام یه پیشنهاد بدم شاید به نظرت..یکم مسخره باشه ولی خب.. من حرفمو میزنم خب راستش.. راستش..
جونگکوک: راستش چی؟
ازم سوال کرد و منتظر تر نگاهم کرد
راستش هنوز شک داشتم
نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم
تهیونگ: خب راستش من خیلی وقته دوستی ندارم ما باهم رفتیم شهر بازی، توی یه کلاسیم، خیلی ساله همدیگه رو میشناسیم، دلم میخواد باهم صمیمی تر بشیم وایسا حرفمو کامل بگم بعدا جواب بده لطفا، ببین من دیروز حواستو توی شهر بازی پرت کردم دلت نمیخواد جبران کنی؟ فکر کردم آدمی هستی که باید لطف بقیه رو جبران کنی، پس درخواستمو قبول کن و فقط قبول نکن سعی کن باهام نرم تر رفتار کنی، خب نظرت چیه؟
انگار جونگکوک از یادآوری اتفاقه توی شهربازی خجالت کشید چون یکم سرخ شد و مکث کرد و بعد گفت
جونگکوک: خب اره من ادمیم که باید لطفه همه رو جبران کنه ولی خ..
نزاشتم حرفشو تموم کنه و....
#P²⁹
خواستم دستمو بکشم بیرون که دستشو محکم تر کرد و نزاشت دستمو از دستش بکشم بیرون
رفت یه جای تقریبا خلوت و بعد بلاخره به حرف اومد و با صورتی خالی از حس خیره به چشمام گفت
جونگکوک: قضیه صبح راستش..
نذاشتم ادامه بده و وسط حرفش پریدم و گفتم
تهیونگ: ساکت باش نیاز نیست توضیح بدی اصلا چرا توضیح میدی منظورت چیه از این کارا؟
ابرو های جونگکوک بالا رفت
یکمی مکث کرد
اب دهنشو قورت داد و بعد متفکرانه و خونسرد گفت
جونگکوک: دلیل یا منظوری پشتش نیست فقط میخواستم بگم صبح عصبانی بودم و خب...
وسطش مکث کرد که باعث شد سوالی بهش نگاه کنم
سرشو پایین انداخت بعد از چند لحظه سرشو بالا اورد و گفت
جونگکوک: به هر حال من عصبی بودم همین توام بهتره توی همه چیز دخالت نکنی این کاره درستی نیست
خیلی با قاطعیت گفت ولی دلم میخواست بدونم چی میخواست بگه و نگفت؟ اون زخما چی بود؟ چرا عصبی بود؟
با همون قاطعیت ادامه داد
جونگکوک: من حرفم تموم شد اگه حرفی نداری میخوام برم
میخواستم راجب فکری که تو کلاس راجبه نزدیک شدن به جونگکوک و صمیمی شدن باهاش، بیشتر فکر کنم ولی خب سریع مغزمو معرفی کردم و گفتم
تهیونگ: جونگکوک!
داشت یه جا دیگه رو نگاه میکرد وقتی صداش کردم با تعجب سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد
وقتی حواسش بهم جمع شد ادامه دادم
تهیونگ: میخوام یه پیشنهاد بدم شاید به نظرت..یکم مسخره باشه ولی خب.. من حرفمو میزنم خب راستش.. راستش..
جونگکوک: راستش چی؟
ازم سوال کرد و منتظر تر نگاهم کرد
راستش هنوز شک داشتم
نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم
تهیونگ: خب راستش من خیلی وقته دوستی ندارم ما باهم رفتیم شهر بازی، توی یه کلاسیم، خیلی ساله همدیگه رو میشناسیم، دلم میخواد باهم صمیمی تر بشیم وایسا حرفمو کامل بگم بعدا جواب بده لطفا، ببین من دیروز حواستو توی شهر بازی پرت کردم دلت نمیخواد جبران کنی؟ فکر کردم آدمی هستی که باید لطف بقیه رو جبران کنی، پس درخواستمو قبول کن و فقط قبول نکن سعی کن باهام نرم تر رفتار کنی، خب نظرت چیه؟
انگار جونگکوک از یادآوری اتفاقه توی شهربازی خجالت کشید چون یکم سرخ شد و مکث کرد و بعد گفت
جونگکوک: خب اره من ادمیم که باید لطفه همه رو جبران کنه ولی خ..
نزاشتم حرفشو تموم کنه و....
- ۵۴۱
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط