تک پارتی✨
تک پارتی✨
«فقط یک خواب بود»
دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.
دو شب بود که کوک در خانهای که زمانی پر از صدای خندههای همسرش بود، تنها زندگی میکرد.
پردهها کشیده بودند و چراغها خاموش.
غذا روی میز دستنخورده مانده بود.
کوک روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
دلش برای صدای قدمهای او تنگ شده بود.
برای خندههایش.
برای اینکه وقتی کوک خسته به خانه برمیگشت، کسی بود که فقط با دیدنش لبخند بزند.
چشمهایش را بست.
و بالاخره خوابش برد.
---
وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاق تاریک نبود.
جلویش دشتی بزرگ و سرسبز بود.
پر از گلهای لالهی صورتی و آبی.
نسیم آرامی میوزید و گلها را تکان میداد.
کوک با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
— «اینجا کجاست؟»
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
صدایی که برای شنیدنش حاضر بود هر چیزی بدهد.
برگشت.
همسرش آنجا ایستاده بود.
با همان لبخندی که کوک مدتها بود ندیده بود.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— «تو...؟»
همسرش خندید و دستش را جلو آورد.
— «بیا.»
کوک دستش را گرفت.
گرمای دستش واقعی به نظر میرسید.
آنقدر واقعی که کوک برای چند لحظه فراموش کرد چه اتفاقی افتاده.
هر دو میان لالهها شروع به قدم زدن کردند.
گاهی میدویدند و به هم میخندیدند.
همسرش جلوتر میدوید و کوک دنبالش میرفت.
— «صبر کن! کجا میری؟»
— «اگه میتونی بگیرم!»
صدای خندههایشان در دشت میپیچید.
بعد کنار هم نشستند.
غذا خوردند، حرف زدند و از چیزهای سادهای گفتند که زمانی برایشان عادی بود.
کوک مدام به صورت همسرش نگاه میکرد.
انگار میترسید اگر چشم بردارد، دوباره ناپدید شود.
همسرش متوجه نگاهش شد.
— «چرا اینطوری نگام میکنی؟»
کوک لبخند زد.
— «دلم برای این لبخند تنگ شده بود.»
همسرش چیزی نگفت.
فقط دست کوک را گرفت.
بعد هر دو کنار هم در میان آن همه گل دراز کشیدند.
سر کوک آرام روی شانهی او قرار گرفت.
چشمهایشان کمکم سنگین شد.
آخرین چیزی که کوک احساس کرد، دست همسرش بود که هنوز دستش را گرفته بود.
و بعد...
خوابش برد.
---
صبح شد.
کوک با لبخندی آرام چشمهایش را باز کرد.
— «صبح بخیر...»
سکوت.
لبخند روی صورتش محو شد.
دستش را کنار خودش برد.
هیچکس نبود.
چشمهایش را بازتر کرد.
اتاق همان اتاق همیشگی بود.
همان تخت.
همان پردهها.
همان سکوت.
کوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد به جای خالی کنار خودش خیره شد.
دستش را روی ملحفه کشید.
سرد بود.
نفسش لرزید.
— «فقط خواب بود...»
چشمهایش پر از اشک شد.
بالش را در آغوش گرفت و صورتش را روی آن گذاشت.
اشکهایش آرام روی صورتش جاری شدند.
اما این بار یک لبخند کوچک هم گوشهی لبش بود.
چون حداقل برای چند ساعت...
دوباره توانسته بود دست همسرش را بگیرد.
دوباره صدای خندهاش را بشنود.
و دوباره، حتی اگر فقط در خواب بود،
کنارش زندگی کند.
کوک چشمهایش را بست و آرام زمزمه کرد:
— «کاش امشب هم بیای...»
و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
فقط یک جای خالی مانده بود...
و خاطرهای زیبا از همسرش که دیگه رفته بود...
the end
«فقط یک خواب بود»
دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.
دو شب بود که کوک در خانهای که زمانی پر از صدای خندههای همسرش بود، تنها زندگی میکرد.
پردهها کشیده بودند و چراغها خاموش.
غذا روی میز دستنخورده مانده بود.
کوک روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
دلش برای صدای قدمهای او تنگ شده بود.
برای خندههایش.
برای اینکه وقتی کوک خسته به خانه برمیگشت، کسی بود که فقط با دیدنش لبخند بزند.
چشمهایش را بست.
و بالاخره خوابش برد.
---
وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاق تاریک نبود.
جلویش دشتی بزرگ و سرسبز بود.
پر از گلهای لالهی صورتی و آبی.
نسیم آرامی میوزید و گلها را تکان میداد.
کوک با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
— «اینجا کجاست؟»
صدای خندهای از پشت سرش آمد.
صدایی که برای شنیدنش حاضر بود هر چیزی بدهد.
برگشت.
همسرش آنجا ایستاده بود.
با همان لبخندی که کوک مدتها بود ندیده بود.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
— «تو...؟»
همسرش خندید و دستش را جلو آورد.
— «بیا.»
کوک دستش را گرفت.
گرمای دستش واقعی به نظر میرسید.
آنقدر واقعی که کوک برای چند لحظه فراموش کرد چه اتفاقی افتاده.
هر دو میان لالهها شروع به قدم زدن کردند.
گاهی میدویدند و به هم میخندیدند.
همسرش جلوتر میدوید و کوک دنبالش میرفت.
— «صبر کن! کجا میری؟»
— «اگه میتونی بگیرم!»
صدای خندههایشان در دشت میپیچید.
بعد کنار هم نشستند.
غذا خوردند، حرف زدند و از چیزهای سادهای گفتند که زمانی برایشان عادی بود.
کوک مدام به صورت همسرش نگاه میکرد.
انگار میترسید اگر چشم بردارد، دوباره ناپدید شود.
همسرش متوجه نگاهش شد.
— «چرا اینطوری نگام میکنی؟»
کوک لبخند زد.
— «دلم برای این لبخند تنگ شده بود.»
همسرش چیزی نگفت.
فقط دست کوک را گرفت.
بعد هر دو کنار هم در میان آن همه گل دراز کشیدند.
سر کوک آرام روی شانهی او قرار گرفت.
چشمهایشان کمکم سنگین شد.
آخرین چیزی که کوک احساس کرد، دست همسرش بود که هنوز دستش را گرفته بود.
و بعد...
خوابش برد.
---
صبح شد.
کوک با لبخندی آرام چشمهایش را باز کرد.
— «صبح بخیر...»
سکوت.
لبخند روی صورتش محو شد.
دستش را کنار خودش برد.
هیچکس نبود.
چشمهایش را بازتر کرد.
اتاق همان اتاق همیشگی بود.
همان تخت.
همان پردهها.
همان سکوت.
کوک چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد به جای خالی کنار خودش خیره شد.
دستش را روی ملحفه کشید.
سرد بود.
نفسش لرزید.
— «فقط خواب بود...»
چشمهایش پر از اشک شد.
بالش را در آغوش گرفت و صورتش را روی آن گذاشت.
اشکهایش آرام روی صورتش جاری شدند.
اما این بار یک لبخند کوچک هم گوشهی لبش بود.
چون حداقل برای چند ساعت...
دوباره توانسته بود دست همسرش را بگیرد.
دوباره صدای خندهاش را بشنود.
و دوباره، حتی اگر فقط در خواب بود،
کنارش زندگی کند.
کوک چشمهایش را بست و آرام زمزمه کرد:
— «کاش امشب هم بیای...»
و اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
فقط یک جای خالی مانده بود...
و خاطرهای زیبا از همسرش که دیگه رفته بود...
the end
- ۴۷۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط