عشق خونین
عشق خونین🩸
قسمت ۲۳
بعد از آن نبرد سخت و نفسگیر، وقتی غروب به آرامی بر شهر سایه میانداخت، لونا و کوک در مقر باندشان گرد هم آمدند. فضای پرتنش و اضطراب جنگ به طور موقت جای خود را به لحظاتی آرام و صمیمی داده بود.
لونا که هنوز دستش را بسته بود، با لبخندی شیطنتآمیز به کوک نگاه کرد و گفت:
«آقای زخمی، فکر میکنی هنوز میتونی مثل همیشه مثل شیر شکار کنی؟ یا الان باید مواظب باشم که بیشتر زخمی نشی؟»
کوک با صدایی نرم اما شوخ پاسخ داد:
«میدونی که حتی زخمی هم باشم، نمیذارم یه لحظه از کنار تو کم بیارم. تو هم بهتره مواظب خودت باشی، چون من خیلی سختگیرم.»
لونا به طرفش نزدیک شد و با نیشخندی گفت:
«پس منم باید مراقب باشم که تو دست زخمیات رو نندازی رو زمین، چون ممکنه من بتونم ازت بهتر محافظت کنم!»
کوک خندهای کرد و گفت:
«پس باید بیشتر تمرین کنیم، شاید یه روزی بتونی به من برسونی!»
لونا با کنایه گفت:
«من؟ رسیدن به تو؟ اول خودت رو خوب کن که کمتر زخمی بشی!»
هردو لبخندی زدند و فضای سنگین جنگ و مشکلات برای لحظهای از میان رفت. این شوخیهای عاشقانه، گویی نوید روزهای بهتر و پیوندی عمیقتر بینشان بود.
کوک دستش را به آرامی روی شانه لونا گذاشت و گفت:
«حالا که اینجایی، قول میدم همیشه ازت محافظت کنم، حتی اگه زخمی باشم.»
لونا نگاهش را به چشمهای کوک دوخت و گفت:
«و من هم قول میدم که هیچوقت بهت اجازه ندم تنها باشی.»
هوا پر شد از سکوتی شیرین و نویدبخش، سکوتی که شاید برای اولین بار به این دو اجازه داد کنار هم باشند، بیدغدغه و واقعی.
قسمت ۲۳
بعد از آن نبرد سخت و نفسگیر، وقتی غروب به آرامی بر شهر سایه میانداخت، لونا و کوک در مقر باندشان گرد هم آمدند. فضای پرتنش و اضطراب جنگ به طور موقت جای خود را به لحظاتی آرام و صمیمی داده بود.
لونا که هنوز دستش را بسته بود، با لبخندی شیطنتآمیز به کوک نگاه کرد و گفت:
«آقای زخمی، فکر میکنی هنوز میتونی مثل همیشه مثل شیر شکار کنی؟ یا الان باید مواظب باشم که بیشتر زخمی نشی؟»
کوک با صدایی نرم اما شوخ پاسخ داد:
«میدونی که حتی زخمی هم باشم، نمیذارم یه لحظه از کنار تو کم بیارم. تو هم بهتره مواظب خودت باشی، چون من خیلی سختگیرم.»
لونا به طرفش نزدیک شد و با نیشخندی گفت:
«پس منم باید مراقب باشم که تو دست زخمیات رو نندازی رو زمین، چون ممکنه من بتونم ازت بهتر محافظت کنم!»
کوک خندهای کرد و گفت:
«پس باید بیشتر تمرین کنیم، شاید یه روزی بتونی به من برسونی!»
لونا با کنایه گفت:
«من؟ رسیدن به تو؟ اول خودت رو خوب کن که کمتر زخمی بشی!»
هردو لبخندی زدند و فضای سنگین جنگ و مشکلات برای لحظهای از میان رفت. این شوخیهای عاشقانه، گویی نوید روزهای بهتر و پیوندی عمیقتر بینشان بود.
کوک دستش را به آرامی روی شانه لونا گذاشت و گفت:
«حالا که اینجایی، قول میدم همیشه ازت محافظت کنم، حتی اگه زخمی باشم.»
لونا نگاهش را به چشمهای کوک دوخت و گفت:
«و من هم قول میدم که هیچوقت بهت اجازه ندم تنها باشی.»
هوا پر شد از سکوتی شیرین و نویدبخش، سکوتی که شاید برای اولین بار به این دو اجازه داد کنار هم باشند، بیدغدغه و واقعی.
- ۵۹۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط