𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁴⁵
(نایون+)(جونگکوک–)
شاید خیلی ها فکر کنن این رفتار جونگکوک فقط به خاطر بارداری نایون بود اما جونگکوک حتی قبل از بارداری هم خیلی حواسش به نایون بود و مراقب بود کوچکترین صدمه ای نبینه و اگر صدمه میدید جونگکوک حاضر بود هرکاری بکنه تا حالش خوب بشه...توی بحثشون که از سر تنفر نبود بلکه از سر عشق بود جونگکوک برنده شد و خرید ها رو جونگکوک برداشت و از فروشگاه خارج شدن و سمت ماشین رفتن و اول از همه خرید ها رو گذاشت داخل صندوق عقب ماشین و بعد در رو باز کرد تا نایون سوار بشه و در رو بست و خودش رفت سمت راننده و سوار شد و ماشین رو روشن کرد و به سمت خونشون راه افتاد...رسیدن به خونشون و پیاده شدن و جونگکوک خرید ها رو برداشت اما قبل از اینکه برن داخل نایون برای چند لحظه به خونه خیره شد...
+جونگکوک...باورم نمیشه بلاخره میتونیم بدون ترس از والدینمون یه جا رو خونه بدونیم...اینجا واقعا حس یه خونه واقعی رو میده...
–اما برای من حتی توی جهنم اگر کنار تو باشم حس میکنم توی خونمم!
+دوباره داری لوسم میکنی!
–اوه یادم آوردی...حرفت رو کامل نکردی!
+چیز مهمی نبود!
–کاملش میکنی یا باید خودم از زیر زبونت بکشم بیرون...
نایون فهمید جونگکوک واقعا توی این کار موفقه...
+اما...یه کم...
–یه کم چی عزیزم؟
+باعث میشه خجالت بکشم!
–اوه پس بهتره انتخاب کنی که میخوای تا آخر عمرت به خجالت کشیدن ادامه بدی یا عادت کنی چون من قراره تا روزی که قلبم میتپه لوست کنم!
نایون دوباره سرخ شد و سریع کلید رو از جونگکوک قاپید و رفت داخل خونه...جونگکوک خندید و با کیسه های خرید رفت داخل و کیسه ها رو گذاشت روی کابینت و مشغول شد هرچیزی رو سرجای خودش بزاره...در همین حال نایون توی اتاق خوابشون با بالش جلوی صداش رو میگرفت و از ذوق جیغ میزد...جونگکوک آخرین خوراکی رو هم سر جاش گذاشت و در یخچال رو بست و دستاش رو روی کمرش گذاشت و به اطراف خیره شد...
–خونه ما...حس قشنگی داره...
این رو با خودش گفت و سمت طبقه بالا به اتاق خوابشون رفت...در اتاق خواب رو باز کرد و با دیدن نایون که گونه هاش گل انداخته بود و از ذوق پاهاش رو روی تخت میکوبید و صداش رو با بالش ساکت میکرد خندید... نایون با شنیدن خنده جونگکوک سرش رو آورد بالا و سعی کرد جدی باشه...
+به چی میخندی؟
–به تو...وقتی خجالت زده میشی بامزه میشی!
+باعث و بانیش تویی!
–اوه حالا شدم مقصر؟!
+اوهوم!
–پس باید کمتر لوست کنم!
+چیییی؟نه!جرأت نداری!
جونگکوک خندید
–پس چی؟
+لوسم کن!حتی فکر اینکه یه کلمه کمتر لوسم بکنی هم نکن!
–اوه تو واقعا عجیبی!
نایون اخم کرد که جونگکوک اومد سمتش و نایون وقتی حس کرد جونگکوک داره به تخت نزدیک تر میشه خود به خود رفت عقب تر تا رسید به تاج تخت و جونگکوک روی تخت کامل بهش نزدیک شده بود و نایون رو بین تاج تخت و خودش گیر انداخته بود و نایون شوکه و کنجکاو بود که جونگکوک میخواد چیکار کنه...جونگکوک لبخند زد و شروع کرد همهی صورت نایون رو بـوسیدن...مطمئن شد که همه جا رو بـوسیده باشه و بعد رفت سمت شکم نایون و سرش رو آروم بهش تکیه داد و سعی کرد صدای ضربان قلب هایی که هنوز کامل شکل نگرفته بودن و ضعیف بودن رو بشنوه...
–سه نفری که بیشتر از هرکس و هرچیزی دوستشون دارم... البته یه معذرت خواهی از کوچولو ها میکنم چون مادرشون رو بیشتر دوست دارم...
جونگکوک میدونست نایون همیشه به اینکه جونگکوک بقیه رو به اندازه ای که نایون رو دوست داره دوست داشته باشه حسادت میکنه پس اون رو گفت تا جلوی حسادتش رو بگیره و نایون به این کار خندید...
+آفرین آقای جئون!
جونگکوک هم خندید و بـوسه ای به شکم نایون که هنوز تخت بود زد...
–میدونی همیشه دوست داشتم ببینم که شکمت به خاطر بچه مون بزرگتر میشه و الان که فهمیدم دوقلو داریم بی صبرانه منتظرم تا این صحنه رو ببینم...بهم حس خوبی میده
نایون با اخمی مصنوعی زد به پشت سر جونگکوک
+هیییی این حرف رو نزنننن!من درسته بچه هامون رو دوست دارم اما ساختن این شکم کار سختی بود...نمیخوام اندامم هم بخوره!
جونگکوک خندید
–درسته اما میتونی بعد از بارداری با ورزش دوباره شکمت رو به حالت قبلی برگردونی!
+اما نمیخوام...اگر شکمم بزرگ بشه زشت میشم!
–چی؟نه!تو همه جوره خوشگلی!
+حتی با شکم بزرگ؟
–اونموقع بیشتر زیبایی چون داری کاری رو برام میکنی که تقریبا هیچکس نمیتونه برام انجامش بده...بهم بچه هام رو میدی!
+دروغگو!
–دروغ نمیگم!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁴⁵
(نایون+)(جونگکوک–)
شاید خیلی ها فکر کنن این رفتار جونگکوک فقط به خاطر بارداری نایون بود اما جونگکوک حتی قبل از بارداری هم خیلی حواسش به نایون بود و مراقب بود کوچکترین صدمه ای نبینه و اگر صدمه میدید جونگکوک حاضر بود هرکاری بکنه تا حالش خوب بشه...توی بحثشون که از سر تنفر نبود بلکه از سر عشق بود جونگکوک برنده شد و خرید ها رو جونگکوک برداشت و از فروشگاه خارج شدن و سمت ماشین رفتن و اول از همه خرید ها رو گذاشت داخل صندوق عقب ماشین و بعد در رو باز کرد تا نایون سوار بشه و در رو بست و خودش رفت سمت راننده و سوار شد و ماشین رو روشن کرد و به سمت خونشون راه افتاد...رسیدن به خونشون و پیاده شدن و جونگکوک خرید ها رو برداشت اما قبل از اینکه برن داخل نایون برای چند لحظه به خونه خیره شد...
+جونگکوک...باورم نمیشه بلاخره میتونیم بدون ترس از والدینمون یه جا رو خونه بدونیم...اینجا واقعا حس یه خونه واقعی رو میده...
–اما برای من حتی توی جهنم اگر کنار تو باشم حس میکنم توی خونمم!
+دوباره داری لوسم میکنی!
–اوه یادم آوردی...حرفت رو کامل نکردی!
+چیز مهمی نبود!
–کاملش میکنی یا باید خودم از زیر زبونت بکشم بیرون...
نایون فهمید جونگکوک واقعا توی این کار موفقه...
+اما...یه کم...
–یه کم چی عزیزم؟
+باعث میشه خجالت بکشم!
–اوه پس بهتره انتخاب کنی که میخوای تا آخر عمرت به خجالت کشیدن ادامه بدی یا عادت کنی چون من قراره تا روزی که قلبم میتپه لوست کنم!
نایون دوباره سرخ شد و سریع کلید رو از جونگکوک قاپید و رفت داخل خونه...جونگکوک خندید و با کیسه های خرید رفت داخل و کیسه ها رو گذاشت روی کابینت و مشغول شد هرچیزی رو سرجای خودش بزاره...در همین حال نایون توی اتاق خوابشون با بالش جلوی صداش رو میگرفت و از ذوق جیغ میزد...جونگکوک آخرین خوراکی رو هم سر جاش گذاشت و در یخچال رو بست و دستاش رو روی کمرش گذاشت و به اطراف خیره شد...
–خونه ما...حس قشنگی داره...
این رو با خودش گفت و سمت طبقه بالا به اتاق خوابشون رفت...در اتاق خواب رو باز کرد و با دیدن نایون که گونه هاش گل انداخته بود و از ذوق پاهاش رو روی تخت میکوبید و صداش رو با بالش ساکت میکرد خندید... نایون با شنیدن خنده جونگکوک سرش رو آورد بالا و سعی کرد جدی باشه...
+به چی میخندی؟
–به تو...وقتی خجالت زده میشی بامزه میشی!
+باعث و بانیش تویی!
–اوه حالا شدم مقصر؟!
+اوهوم!
–پس باید کمتر لوست کنم!
+چیییی؟نه!جرأت نداری!
جونگکوک خندید
–پس چی؟
+لوسم کن!حتی فکر اینکه یه کلمه کمتر لوسم بکنی هم نکن!
–اوه تو واقعا عجیبی!
نایون اخم کرد که جونگکوک اومد سمتش و نایون وقتی حس کرد جونگکوک داره به تخت نزدیک تر میشه خود به خود رفت عقب تر تا رسید به تاج تخت و جونگکوک روی تخت کامل بهش نزدیک شده بود و نایون رو بین تاج تخت و خودش گیر انداخته بود و نایون شوکه و کنجکاو بود که جونگکوک میخواد چیکار کنه...جونگکوک لبخند زد و شروع کرد همهی صورت نایون رو بـوسیدن...مطمئن شد که همه جا رو بـوسیده باشه و بعد رفت سمت شکم نایون و سرش رو آروم بهش تکیه داد و سعی کرد صدای ضربان قلب هایی که هنوز کامل شکل نگرفته بودن و ضعیف بودن رو بشنوه...
–سه نفری که بیشتر از هرکس و هرچیزی دوستشون دارم... البته یه معذرت خواهی از کوچولو ها میکنم چون مادرشون رو بیشتر دوست دارم...
جونگکوک میدونست نایون همیشه به اینکه جونگکوک بقیه رو به اندازه ای که نایون رو دوست داره دوست داشته باشه حسادت میکنه پس اون رو گفت تا جلوی حسادتش رو بگیره و نایون به این کار خندید...
+آفرین آقای جئون!
جونگکوک هم خندید و بـوسه ای به شکم نایون که هنوز تخت بود زد...
–میدونی همیشه دوست داشتم ببینم که شکمت به خاطر بچه مون بزرگتر میشه و الان که فهمیدم دوقلو داریم بی صبرانه منتظرم تا این صحنه رو ببینم...بهم حس خوبی میده
نایون با اخمی مصنوعی زد به پشت سر جونگکوک
+هیییی این حرف رو نزنننن!من درسته بچه هامون رو دوست دارم اما ساختن این شکم کار سختی بود...نمیخوام اندامم هم بخوره!
جونگکوک خندید
–درسته اما میتونی بعد از بارداری با ورزش دوباره شکمت رو به حالت قبلی برگردونی!
+اما نمیخوام...اگر شکمم بزرگ بشه زشت میشم!
–چی؟نه!تو همه جوره خوشگلی!
+حتی با شکم بزرگ؟
–اونموقع بیشتر زیبایی چون داری کاری رو برام میکنی که تقریبا هیچکس نمیتونه برام انجامش بده...بهم بچه هام رو میدی!
+دروغگو!
–دروغ نمیگم!
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱.۴k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط