لوسیا از پلهها آروم پایین اومد نفسش توی سینهاش بند نمیاومد ولی قدمهاش هم ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا از پلهها آروم پایین اومد. نفسش توی سینهاش بند نمیاومد، ولی قدمهاش هم خیلی بلند نبود.
هوا هنوز کمی سرد بود، ولی نور آشپزخانه از انتهای راه پخش شده بود و تصویر آرامی روی دیوار انداخته بود.
وقتی رسید، مادرش را دید که با حوصله پشت سینک ایستاده بود. ظرفها یکییکی توی دستش میچرخیدند و کفِ صابون اطرافش مثل مه نرم میلرزید. لوسیا ایستاد، یک لحظه به مادر نگاه کرد و بعد سریع چشمش را ریز چرخاند.
جونگکوک نبود.
بعد قدمی نزدیکتر رفت و با لحن آرامی که سعی میکرد طبیعی باشد گفت:
_ مادر… جونگکوک کجاست؟
مادرش، در حالی که داشت یک بشقاب را آب میکشید، بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_ اوه...پس اسمش جونگکوکه، اون تو اتاقِ پدرته، برو صداش کن بیاد.
لوسیا آهسته چانه اش رو خاروند و اروم گفت:
_ باشه.
بعد، بدون اینکه معطل کند، راه افتاد سمت اتاق پدرش، پله هارو که طی کرد، بالاخره به درِ اتاق رسید.
و بی درنگ سریع دستگیره رو کشید، و وارد اتاق شد.
اتاق پدر نیمهساکت بود. پرده کمی کنار رفته بود و نور ضعیفی روی کف افتاده بود. که نشان میداد هوا تقریبا تاریک شده.
اما لوسیا دقیقاً همان لحظهای که وارد شد، با صحنهای روبهرو شد که باعث شد نفسش یک لحظه گیر کند.
جونگکوک در حالِ پوشیدن تیشرت، که با دیدنِ دختر، نیمهی راه ایستاد.
از لباس فقط سرش رو پوشیده بود، که از گردن تا شکم، برهنه بود!
ناگهان نگاهِ لوسیا به عضلاتِ سفت و سیکس پک های شکمش جذب شد.
حس کرد گونه هاش سرخ شدن، و احساسِ گرما کرد.
چطور زیر لباساش همچین چیزایی مخفی میکنه؟
به خاطر افکارش تند سرش رو تکون داد و تو دلش گفت: « خاک تو سرت لوسیا، این حرفا چیه!»
که یهو، دستی جلوی صورتش تند تکون میخورد.
تازه به خودش اومد، که فهمید جونگکوک درست روبروش وایساده.
سرش رو سریع بالا گرفت و باهاش چشم تو چشم شد.
پسر تیشرت رو کامل پوشید، و کمی بهش نزدیک تر شد.
لوسیا با خجالت بهش خیره شده بود.
که جونگکوک خم شد سمتش، و با لحنِ بمی گفت:
_ به کجا زل زدی؟
ادامه دارد...
قشنگام ۹۰ تا لایک و کامنت چیزی نیست وقتی ۵۰۰ تا فالور هست، خب انتظار دارم خیلی بیشتر لایک و کامنت بخوره ولی اینطور نیست.
ولی بازم ممنون از کسایی که حمایت میکنن
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا از پلهها آروم پایین اومد. نفسش توی سینهاش بند نمیاومد، ولی قدمهاش هم خیلی بلند نبود.
هوا هنوز کمی سرد بود، ولی نور آشپزخانه از انتهای راه پخش شده بود و تصویر آرامی روی دیوار انداخته بود.
وقتی رسید، مادرش را دید که با حوصله پشت سینک ایستاده بود. ظرفها یکییکی توی دستش میچرخیدند و کفِ صابون اطرافش مثل مه نرم میلرزید. لوسیا ایستاد، یک لحظه به مادر نگاه کرد و بعد سریع چشمش را ریز چرخاند.
جونگکوک نبود.
بعد قدمی نزدیکتر رفت و با لحن آرامی که سعی میکرد طبیعی باشد گفت:
_ مادر… جونگکوک کجاست؟
مادرش، در حالی که داشت یک بشقاب را آب میکشید، بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
_ اوه...پس اسمش جونگکوکه، اون تو اتاقِ پدرته، برو صداش کن بیاد.
لوسیا آهسته چانه اش رو خاروند و اروم گفت:
_ باشه.
بعد، بدون اینکه معطل کند، راه افتاد سمت اتاق پدرش، پله هارو که طی کرد، بالاخره به درِ اتاق رسید.
و بی درنگ سریع دستگیره رو کشید، و وارد اتاق شد.
اتاق پدر نیمهساکت بود. پرده کمی کنار رفته بود و نور ضعیفی روی کف افتاده بود. که نشان میداد هوا تقریبا تاریک شده.
اما لوسیا دقیقاً همان لحظهای که وارد شد، با صحنهای روبهرو شد که باعث شد نفسش یک لحظه گیر کند.
جونگکوک در حالِ پوشیدن تیشرت، که با دیدنِ دختر، نیمهی راه ایستاد.
از لباس فقط سرش رو پوشیده بود، که از گردن تا شکم، برهنه بود!
ناگهان نگاهِ لوسیا به عضلاتِ سفت و سیکس پک های شکمش جذب شد.
حس کرد گونه هاش سرخ شدن، و احساسِ گرما کرد.
چطور زیر لباساش همچین چیزایی مخفی میکنه؟
به خاطر افکارش تند سرش رو تکون داد و تو دلش گفت: « خاک تو سرت لوسیا، این حرفا چیه!»
که یهو، دستی جلوی صورتش تند تکون میخورد.
تازه به خودش اومد، که فهمید جونگکوک درست روبروش وایساده.
سرش رو سریع بالا گرفت و باهاش چشم تو چشم شد.
پسر تیشرت رو کامل پوشید، و کمی بهش نزدیک تر شد.
لوسیا با خجالت بهش خیره شده بود.
که جونگکوک خم شد سمتش، و با لحنِ بمی گفت:
_ به کجا زل زدی؟
ادامه دارد...
قشنگام ۹۰ تا لایک و کامنت چیزی نیست وقتی ۵۰۰ تا فالور هست، خب انتظار دارم خیلی بیشتر لایک و کامنت بخوره ولی اینطور نیست.
ولی بازم ممنون از کسایی که حمایت میکنن
- ۱۷.۱k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط