جنگل کوچک عاشقی هستم

جنگل کوچک عاشقی هستم
پر از استعاره های سکوت....
با دره ای در شکاف سینه ام
که تو را آه می کشد
آاااه....
و دو نیم می شود
نیمی که از بغضِ نبودنت
کوه می شود
و نیمه ی دیگر
که از احتمال بودنت
رود
در من؛
چشمه هایی ست با آب های گرم
که از شریان تو می جوشند
و ماهیانی قرمز
که در تنگ بلور به دریای چشمان تو عاشق می شوند
و پرندگانی سینه سرخ از یادت
که همه ی آوازهای جهان
در حنجره شان
خلاصه نام توست !
در من؛
الوارهایست از تبار تبر
که به اعتبار یادت
قیام می کنند
تا ضخامت پوستت را
رو به جنگل نحیف تنم
بشورانند
و شاخه هایی از تمشکِ نرِ وحشی
که سرانجامم را
به سرانگشتانت
می کشاند
به من بگو...
باکدامین باد
در سرم پیچیده ایی
که در چهار موسم
برگ هایم از تو می خوانند و زرد نمی شوند..؟!
دیدگاه ها (۴)

دیروقت است. و من در بالکن خانه مشغول چرخیدن در باغ اسمانم. س...

چرا هر دم به ترفندی شکسته قلب شیدا را !؟گرفته از دلم آسان ت...

می خواهم نام تو راروی هر قطره آب بنویسمو بگذارم که آن قطرهرو...

می خواهم این روز را با تو خوش بگذرانمدر آغوش تو و رقصیدن با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط