ضعف ممنوعه 

ضعف ممنوعه 
Forbidden Weakness

p.9 
(روایت از زبان ا.ت)

---

ظهر همون روز، دو تا ماشین بزرگ پر از وسایل جلوی در ویلا توقف کردن. چند نفر از آدم‌های پدر جونگ کوک اومده بودن تا چیزایی که از عمارت سوخته نجات پیدا کرده بود رو بیارن. بیشترشون لباس و چند تا جعبه سند و عکس بودن. بقیه همه از بین رفته بود.

من از پنجره اتاقم نگاه می‌کردم. جونگ کوک پایین ایستاده بود و بدون هیچ عجله‌ای به کارگرها دستور می‌داد چی رو کجا ببرن. صداش آروم ولی محکم بود. هیچ‌کس جرأت نداشت حرفش رو قطع کنه. من پرده رو کمی عقب‌تر کشیدم و بهش خیره شدم.

(تو دلم با ناراحتی) 
+ سه سال... سه سال کامل باید با این قیافه سرد و دستور دادن‌هاش زندگی کنم. عالی شد واقعاً.

مامانم اومد تو اتاقم و گفت یکی از اتاق‌های طبقه بالا رو برای جونگ کوک آماده کردن. اتاق درست روبه‌روی اتاق من بود. وقتی اینو شنیدم، دلم ریخت پایین. یعنی هر روز صبح که در رو باز کنم، ممکنه اون رو ببینم.

(با لبخند ساختگی) 
+ خوبه مامان. مشکلی نیست.

ولی وقتی مامان رفت، روی تخت نشستم و سرم رو گرفتم بین دو دستم. این وضعیت داشت واقعی‌تر از چیزی می‌شد که فکر می‌کردم.

عصر که شد، همه جمع شدن تو سالن برای شام. من آروم نشستم و سعی کردم طبیعی رفتار کنم. جونگ کوک اومد و نشست تقریباً روبه‌رویم. مثل همیشه کم‌حرف بود. فقط وقتی پدرش چیزی می‌پرسید جواب کوتاه می‌داد. به من حتی یک بار هم مستقیم نگاه نکرد.

شام که تموم شد، من ظرف‌ها رو جمع کردم و بردم تو ظرفشویی. داشتم ظرف می‌شستم که صدای قدم شنیدم. جونگ کوک اومد تو آشپزخونه، یه لیوان از کابینت برداشت و آب ریخت. هیچی نگفت. فقط آب رو خورد و لیوان رو گذاشت کنار سینک و رفت.

من به لیوان خالی نگاه کردم. هنوز اثر انگشتاش روش بود.

(آروم با خودم) 
+ حتی یه ممنون هم نمی‌گه. واقعاً خودخواه و بی‌توجهه. سه سال با این آدم؟ خدایا صبرم بده. مرتیکه دوقطبی یالقوز

شب که شد، رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم. چراغ رو خاموش کردم و افتادم رو تخت. از زیر در، نور اتاق جونگ کوک معلوم بود. یعنی هنوز بیدار بود. من به سقف خیره شدم و سعی کردم به چیزای دیگه فکر کنم. به کتاب‌هایی که می‌خواستم بخونم، به آهنگ‌های جدید، به طبیعت...

ولی ذهنم مدام برمی‌گشت به این واقعیت جدید: از فردا صبح، این پسر سرد و بی‌احساس قرار بود بخشی از خونه‌ی ما باشه. نه برای چند روز. برای سه سال کامل.

نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. باید یاد می‌گرفتم چطور باهاش کنار بیام بدون اینکه کسی بفهمه چقدر از این وضع متنفرم...................
ادامه دارد....................
دیدگاه ها (۳)

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.10  (روایت از زبان نویسنده)-...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.11  (روایت از زبان جونگ کوک)...

@jeon.miaaقشنگم حمایت شه

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.8  (روایت از زبان ا.ت)---فرد...

کوک شوهر کینه ای Part27

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط