گفتم آرام بیا ، چون دل من ویران است
گفتم آرام بیا ، چون دل من ویران است
اندکی صبر ، نگاهم به شما حیران است
اعتمادم ز همه سلب شده ، می فهمی ؟
ز سر عشق قدیمی ، دل من نالان است
زخمی از تیشه احساس ، مرا کرد تهی
منِ من ریخت و این اشک مرا تاوان است
ترس دارم که دگر بار شوم احساسی
تو بیایی و ببینم که هوس ، مهمان است
می شود حال مرا درک کنی حس جدید
تا بفهمم زچه رو عشق ز من پنهان است
گفته ام ، باز ولی من به همه می گویم
هر چه آمد به سرم زان دل بی وجدان است ...
اندکی صبر ، نگاهم به شما حیران است
اعتمادم ز همه سلب شده ، می فهمی ؟
ز سر عشق قدیمی ، دل من نالان است
زخمی از تیشه احساس ، مرا کرد تهی
منِ من ریخت و این اشک مرا تاوان است
ترس دارم که دگر بار شوم احساسی
تو بیایی و ببینم که هوس ، مهمان است
می شود حال مرا درک کنی حس جدید
تا بفهمم زچه رو عشق ز من پنهان است
گفته ام ، باز ولی من به همه می گویم
هر چه آمد به سرم زان دل بی وجدان است ...
- ۶۳۴
- ۳۰ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط