گفتم آرام بیا ، چون دل من ویران است

گفتم آرام بیا ، چون دل من ویران است
اندکی صبر ، نگاهم به شما حیران است

اعتمادم ز همه سلب شده ، می فهمی ؟
ز سر عشق قدیمی ، دل من نالان است

زخمی از تیشه احساس ، مرا کرد تهی
منِ من ریخت و این اشک مرا تاوان است

ترس دارم که دگر بار شوم احساسی
تو بیایی و ببینم که هوس ، مهمان است

می شود حال مرا درک کنی حس جدید
تا بفهمم زچه رو عشق ز من پنهان است

گفته ام ، باز ولی من به همه می گویم
هر چه آمد به سرم زان دل بی وجدان است ...
دیدگاه ها (۱)

نزدیک غروب هیجان آور کوچهمن باز به شوق تو نشستم سر کوچهگل ها...

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند ...

خدایا دراولین روز سالدل ما را چنان🌸 در جویبار رحمتت شستشو ده...

#روز_مادر_ومیلادحضرت_فاطمه_(س)مبارررکباد🌹 🎉 🎊 🎀 🎈 🎁

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط