«میخواستم ببینم یک فرشته سقوطکرده چطور با یک اشرافزاده
«میخواستم ببینم یک فرشته سقوطکرده چطور با یک اشرافزادهٔ منحرف برخورد میکند. خیلی هم جالب بود. به خصوص آن جایی که داشتید میلرزیدید.»
ا.ت مشتش را گره کرد. «بازکن مرا از این دستبندها!»
سباستین به دستبندهایی که ا.ت را به رادیاتور بسته بودند نگاه کرد. «اول بگویید «لطفاً»».
نگاه مرگبار ا.ت. «لطفاً... سباستین عزیز...» با لحنی که یعنی «بعداً میکشمت».
سباستین با رضایت کامل: «بسیار خوب.»
با یک حرکت انگشت، دستبندها پاره شدند.
ا.ت بلند شد. زانوانش لرزید. یک لحظه تعادلش را از دست داد و سباستین دستش را گرفت تا نیفتد.
دستش را گرفت و رهایش نکرد. برای یک ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه.
بعد رهایش کرد.
«بیایید برویم،» گفت و به سمت راهرو حرکت کرد. «مدارک ویکنت در طبقهٔ دوم است.»
ا.ت پشت سرش رفت. نگاهش به پشت سفید و باریک سباستین افتاد. به شانههای پهنش زیر کت مشکی.
صورتش داغ بود.
تقصیر لباس بود. حتماً. لباس خیلی گرم بود.
---
طبقهٔ دوم عمارت ساکت بود. اتاق خوابهای خالی، راهروهای تاریک، فقط صدای قدمهای خودشان روی فرش قرمز.
سباستین در یکی از اتاقها را باز کرد. «اینجا.»
کتابخانه بود. کوچک اما شلوغ. دیوارها پر از کتاب، میز تحریر چوبی در وسط، و روی میز... یک دفتر.
ا.ت رفت سمت میز. دفتر را باز کرد. صفحات پر از اسم، تاریخ، و چیزهایی که خون را در رگهایش منجمد کرد.
ویکنت قاتل نبود.
بدتر از قاتل بود.
اهم اهم ، به اتاق خصوصی میبرد، بعد.(از ذهن کثیف خودت استفاده کن).. دفترچه پر بود از شرح کارهایی که با آنها کرده بود. کارهایی که ا.ت حتی نمیخواست به آنها فکر کند.
دستش لرزید. دفتر را بست.
سباستین نگاهش کرد. «چیزی پیدا کردید؟»
ا.ت سرش را بلند کرد. چشمهای سبزش خیس بود. «ویکنت قاتل نیست. فقط... یک دیوانهٔ بیمار است.»
سباستین دفتر را از دستش گرفت. چند صفحه را ورق زد. چهرهاش تغییر نکرد.
«به اندازهٔ کافی علیه او مدارک داریم،» گفت و دفتر را در کتش گذاشت. «سیل تصمیم میگیرد با او چه کند.»
ا.ت سرش را پایین انداخت. نگاهش به زمین بود. به فرش قرمز. به لباس قرمز خودش.
«مردها... همیشه همین طورند؟»
سباستین جواب نداد.
برای اولین بار، سباستین چیزی برای گفتن نداشت.
بعد از چند ثانیه سکوت، دستش را روی شانهٔ ا.ت گذاشت. سنگین. گرم. «همه نه. بعضی از آنها.»
ا
.
«برگردیم،» ا.ت گفت. صدایش آرام بود. «سیل منتظر است.»
---
ا.ت مشتش را گره کرد. «بازکن مرا از این دستبندها!»
سباستین به دستبندهایی که ا.ت را به رادیاتور بسته بودند نگاه کرد. «اول بگویید «لطفاً»».
نگاه مرگبار ا.ت. «لطفاً... سباستین عزیز...» با لحنی که یعنی «بعداً میکشمت».
سباستین با رضایت کامل: «بسیار خوب.»
با یک حرکت انگشت، دستبندها پاره شدند.
ا.ت بلند شد. زانوانش لرزید. یک لحظه تعادلش را از دست داد و سباستین دستش را گرفت تا نیفتد.
دستش را گرفت و رهایش نکرد. برای یک ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه.
بعد رهایش کرد.
«بیایید برویم،» گفت و به سمت راهرو حرکت کرد. «مدارک ویکنت در طبقهٔ دوم است.»
ا.ت پشت سرش رفت. نگاهش به پشت سفید و باریک سباستین افتاد. به شانههای پهنش زیر کت مشکی.
صورتش داغ بود.
تقصیر لباس بود. حتماً. لباس خیلی گرم بود.
---
طبقهٔ دوم عمارت ساکت بود. اتاق خوابهای خالی، راهروهای تاریک، فقط صدای قدمهای خودشان روی فرش قرمز.
سباستین در یکی از اتاقها را باز کرد. «اینجا.»
کتابخانه بود. کوچک اما شلوغ. دیوارها پر از کتاب، میز تحریر چوبی در وسط، و روی میز... یک دفتر.
ا.ت رفت سمت میز. دفتر را باز کرد. صفحات پر از اسم، تاریخ، و چیزهایی که خون را در رگهایش منجمد کرد.
ویکنت قاتل نبود.
بدتر از قاتل بود.
اهم اهم ، به اتاق خصوصی میبرد، بعد.(از ذهن کثیف خودت استفاده کن).. دفترچه پر بود از شرح کارهایی که با آنها کرده بود. کارهایی که ا.ت حتی نمیخواست به آنها فکر کند.
دستش لرزید. دفتر را بست.
سباستین نگاهش کرد. «چیزی پیدا کردید؟»
ا.ت سرش را بلند کرد. چشمهای سبزش خیس بود. «ویکنت قاتل نیست. فقط... یک دیوانهٔ بیمار است.»
سباستین دفتر را از دستش گرفت. چند صفحه را ورق زد. چهرهاش تغییر نکرد.
«به اندازهٔ کافی علیه او مدارک داریم،» گفت و دفتر را در کتش گذاشت. «سیل تصمیم میگیرد با او چه کند.»
ا.ت سرش را پایین انداخت. نگاهش به زمین بود. به فرش قرمز. به لباس قرمز خودش.
«مردها... همیشه همین طورند؟»
سباستین جواب نداد.
برای اولین بار، سباستین چیزی برای گفتن نداشت.
بعد از چند ثانیه سکوت، دستش را روی شانهٔ ا.ت گذاشت. سنگین. گرم. «همه نه. بعضی از آنها.»
ا
.
«برگردیم،» ا.ت گفت. صدایش آرام بود. «سیل منتظر است.»
---
- ۶۶۸
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط