سرانگشتش

سرانگشتش
گره میزد به گیسو
دلم میرفت و آنجا گیر میکرد...

| هوشنگ ابتهاج |
دیدگاه ها (۱)

‌تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانمچرا بيهوده ميگوييدل...

‌در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستمست از می و میخواران از نرگ...

قرار نبودسهم چشم هایم؛ باران باشدو توسادگی را؛ حرفه ام کنیبا...

دوست‌داشتنت...پیراهن من‌‌ است...می‌پوشم و از یاد می‌برم...که...

از یه جایی به بعد هر کاری میکرد که عمرش کم بشهنخ به نخ سیگار...

‌‌ ‌

وقتی به این نتیجه رسیدم دارم کم کم اون آدمی که قه قهه میزد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط