خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند

خورشیدم وشهاب قبولم نمی کند
سیمرغم وعقاب قبولم نمی کند

عریان ترم زشیشه ومطلوب سنگسار
این شهربی نقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار،چه باطالعت گذشت؟
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدارمانده ام
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند

بی تاب ازتوگفتنم،آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

گفتم که با خیال ،دلی خوش کنم ولی
با این عطش ،سراب قبولم نمی کند

بی سایه ترزخویش ،حضوری ندیده ام
حق داردآفتاب قبولم نمی کند


مهدی بهمنی
دیدگاه ها (۲)

حوصِــــــله = سَـــــــر✖عِــــــشق = پَــــــــــر✖مَغــــ...

شبانه که بادگیسوی بلند سکوت رابه دوش کوچه هایخاطره می ریزدپر...

اخی

چه زیبا گفت کوروش! دردنیایی که روزی روح خودم مراترک میکندانت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط