دستـانت عطـر مریـم میداد! و نڪَاهت اعتـراف عشـق بود هـر بار ڪہ خـدا نامـت را بر زبانـم میریخت! تـو را میبوسیـدم خدا بیشتـر دوستت داشت رفتی مـن نڪَاه ڪردم آسمـان سـراغ ابـرها رفت! میـان این شهـر عشـق را ڪَم ڪردم! وقتی شانہهایم را باران خیـس میڪرد ...