معامله نهایی

معامله نهایی





پارت ۴۹





خیلی خب ، الان باید چیکار کنم ؟ در حالت عادی باید خیلی نرمال میرفتم و بهش میگفتم که زاغ سیاه مینسو رو چوب بزنه ، اما الان میتونم سه جفت چشم رو خودم احساس کنم که از دور کوچک ترین حرکتی که انجام میدم رو اسکن میکنن . هه سو و هه جین که موهاشون از گوشه دیوار بیرون زده بود ضایع بودن . حقیقتا خوشحالم که مونیکا زیاد به این چیزا اهمیت نداد و رفت . البته که اه جین هم با اون چشمای دقیقش تهدید محسوب میشه .
خیلی خب ، ذهنتو به کار بنداز رین ‌. هوانگ که قراره قبول کنه ولی بازم نحوه درخواست . . . شاید الان بهتره از استراتژی هایی که کیکو قبلا تو مغزم فرو کرده بود استفاده کنم ، از حق نگذریم ، اون سریال های بیون ووسوک که از سر زور با لینا دیدم هم گزینه خوبیه . یا شایدم ترکیبی از دوتاش ؟ چرخ دنده های مغزم شروع به کار کردن ، خیلی خب رین ، فقط خودتو به بدنت بسپار ! تنها کسایی که غریضه دارن حیوونا نیستن که .
به سمت هوانگ رفتم که دست به جیب جلوی پنجره بزرگ اتاق پذیرایی ایستاده بود و انگار تو ذهنش چندتا نقشه برای قسمت خالی حیاط میکشید . ( میدونم شاید باور نکنین ، میدونم واقعا میدونم ولی 😭) دستش رو گرفتم که باعث شد با پر سرعت ترین واکنشی که ازش دیده بودم سرش رو برگردونه . این چندمین باره ؟ سومین بار ؟ پس چرا حسش با اولین بار فرقی نداره ؟ هوف اروم باش ، تپش قلب چیزی نیست . واکنش بدنه . واقعا باورم نمیشه الان دارم صدامو نازک میکنم « هیونجینی ~ میتونم یه درخواست ازت داشته باشم ؟»
چشماش واقعا متعجب بود . احساس میکنم چند ثانیه ‍ست نفس نکشیده . میدونه که تظاهر میکنم ، پس چشه ؟ مطمئنم از خیلی وقت پیش حتی قبل از من متوجه اون چشمایی که بهمون خیره هستن شده .
نمیتونه واکنش هاشو کنترل کنه یا ، شایدم نمیخواد ؟ هوانگ زیادی نابغست برای اینکه جلوی بقیه توی بازیگریش ضعف نشون بده . ازش بعید نیست محاسبه کرده باشه که اونا تا چند درصد از واکنش هاشو میتونن ببینن . پس برای همینه که دستش میلرزه ولی توی چهره ‍ش تفاوتی نیست ؟
« بستگی داره چه درخواستی باشه »
با دست ازادم مچ همون دستی که تا الان گرفته بودم رو هم گرفتن . عادیه ضربان قلبش انقدر زیاد باشه ؟ و عادیه انقدر با من هماهنگ باشه ؟
خیلی خب ، الان وقتشه شبیه اون دختری که جلوی دوست پسرش یه اویزون خنگه رو بازی کنی رین .
لب هامو اویزون کردم « میگم که ، هه سو ، خب ؟ اون نگران داداششه ، انگار داداشش یه عاشق پیشه دیوونه شده . میگم که ، میشه لطفا لطفا یکم از کارش سر در بیاری ؟»
احساس میکنم داره همه حرکات و جزئیات صورتم رو اسکن میکنه تا تو حافظش نگه داره « عزیزم ، احتمال اینکه من یه سر اشپز شش ستاره باشم بیشتر از اینه که یه جاسوس خوب باشم »
« هی ! پس این هوانگ هیونجین شگفت انگیز که میگن چیه ؟»
چرا چشم تو چشم شدن با این مرد انقدر بده ؟ احساس میکنم دارم اب میشم . فکر کنم واقعا هوانگ ها مورد علاقه خدا بودن ، همشون بدون استثنا شبیه سوژه های مجسمه سازی سلطنتین
« هوانگ هیونجین شگفت انگیز تو زندگی بهترین دوست و پسرعموش سرک نمیکشه . فقط یه دلیل بهم بده تا انجامش بدم »





ویو هیونجین




مسیحا ، این چی بود الان ؟ انتظار دارم یک نفر بهم سیلی بزنه که مطمئن بشم این یه رویاعه یا چی . اکاشی رین ، خود خود اکاشی رین ، همین الان ، یه بوسه روی گونه ام گذاشت ؟ هوف ، بازیگریت رو حفظ کن .
بهش نگاه کردم . انگار اون خیلی موفق نیوده بازیگریش رو حفظ کنه چون گونه هاش صورتی شدن ( اه چقدر چرت و پرت مینویسم فحش به من تو کامنتا ازاد )
« انجام بده دیگه . به دلیل نیاز نداری که »
نور گرگ و میش که از پنجره میزد احتمالا به اندازه کافی بود که چهره مارو برای هه جین ، هه سو و اه جین واضح نکنه ، چون اتاق توی تاریکی عصر بود .
« راجبش فکر میکنم »
سرش رو تکون داد و از اتاق خارج شد . میتونستم ببینم که اون دخترا دور و ورش جمع شدن . کی این اتاق لعنتی خالی میشه ؟ نیاز دارم بپرم و بدوام ‌. شاید وقتشه چندتا کار خوب انجام بدم . به خیریه ای چیزی کمک کنم ؟ محض رضای خدا . واقعا نمیتونم تصمیم بگیرم کدوم اتفاق امروز بهترینش بود ( توی یه روز ، سه بار دست همو گرفتن ، یه بوسه صاحب شد و یه پتو شریک شدن 😭 )
دیدگاه ها (۳۹)

بچه ها یه نظر سنجی 😭برای فیکشن هان ، ترجیح میدین کلیتش مافیا...

ببخشید این اواخر نبودم دلایل خودمو داشتمتلاش میکنم از این به...

حدس میزدم گیج شده باشین واسه همسن شجره نامه خانوادگی درست کر...

معامله نهاییپارت ۱۳۵۷۸۹۸۶۴۲۵۸۹انتظار نداشتم وقتی وارد خونه م...

معامله نهایی پارت ۴۸بلاخره حرف زدم « از چه لحاظ عجیب رفتار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط