نفرتی به نام عشق
نفرتی به نام عشق
پارت: 32
ات:(نفس نفس) سگ توش. پام سوراخ شد.
کوک: آه، وحشی. بهت گفتم ندو.
ات: وحشیی؟! با منییی؟!
کوک: عام نه.(لبخند)
ات:(چشم غره)
کوک:(براید بغلش کرد) گرفتمت، پرنسس!
ات: با تقلب.
کوک: هیشش
.
.
.
.
کوک، رفت به سمت شن ها. درحالی کت ات هم دستاش دور گردنش بود. رسیدن. کوک، نشست رو شن و ات رو گذاشت رو خودش. هردوشون، به آسمون نگاه میکردن. آسمونی که بخاطر رنگ شب، زیبایی چشم گیری داشت. ستاره هاش میدرخشیدن.هر ستاره چشمک میزد. ات، تکیه داده بود به کوک، کوک یه دستشو برای حفظ تعادل به شن ها فشار میداد و دست دیگشو دور کمر ات حلقه کرده بود. چونشو گذاشت رو شونه ات. به این فکر میکرد که دوروز دیگه پدر و مادر هاشون برمیگردن. و اگه نذارن باهم رابطه داشته باشن فرار میکنن. یه جای دور، جایی که هیچکس اونارو نشناسه.
.
.
.
کوک: پرنسس، دیر وقته. بریم خونه؟!
ات: آره. خستممم.
کوک:(خندید. وسایل هاشونو برداشتن. رفتن سمت ماشین)
ـــــــــــــــــــــــــ
ویو خونه
ـــــــــــــــــــــــــ
کوک:(تو اتاق خودش دوش میگرف)
ات:(ایشونم تو اتاق خودش دوش میگرف)
.
.
.
نیم ساعت بعد، هردوشون از حموم در اومدن. لباس هاشونو پوشیدن و موهاشونو خشک کردن. کوک، یه شلوارک با یه تیشرت پوشید. ات، یه جاگر کشی با یه کراپ. هردوشون رفتن اتاق نشیمن. یکم حرف زدن. قرار شد بیان فیلم ترسناک ببینن. پاپ کورن و پتو و بالشت اوردن. لامپ هارو خاموش کردن و هردوشون رو کاناپه دراز کشیدن. کوک، پشت ات دراز کشیده بود و بغلش کرده بود. ات هم جلوش بود و رو فیلم تمرکز کرده بود.
ــــــــــــــــ
وسط های فیلم بودن که صدایی شنیدن. یچیزی داشت روی شیشه ی پنجره خط مینداخت. نفسشون رو حبس کردن و آروم هردوشون پاشدن. کوک، آروم به سمت پنجره رفت تا اول ازونجا چک کنه و بعد بره حیاط. ات، محظ احتیاط یه چاقو برداشت و دنبال کوک راه افتاد. کوک، اروم پرده رو زد کنار. هیچی ندید. رفت سمت در. ات هم پشتش میرفت. درو باز کردن و رفتن بیرون. رفتن سمت همون پنجره. با چیزی که دیدن نفسشون حبس شد...
ـــــــــــــــــــ
لایک: 20
کامنت: 20
بازنشر: 15
[ بابت دیر گذاشتن معذرت. زیاد حالم اوکی نبود]
پارت: 32
ات:(نفس نفس) سگ توش. پام سوراخ شد.
کوک: آه، وحشی. بهت گفتم ندو.
ات: وحشیی؟! با منییی؟!
کوک: عام نه.(لبخند)
ات:(چشم غره)
کوک:(براید بغلش کرد) گرفتمت، پرنسس!
ات: با تقلب.
کوک: هیشش
.
.
.
.
کوک، رفت به سمت شن ها. درحالی کت ات هم دستاش دور گردنش بود. رسیدن. کوک، نشست رو شن و ات رو گذاشت رو خودش. هردوشون، به آسمون نگاه میکردن. آسمونی که بخاطر رنگ شب، زیبایی چشم گیری داشت. ستاره هاش میدرخشیدن.هر ستاره چشمک میزد. ات، تکیه داده بود به کوک، کوک یه دستشو برای حفظ تعادل به شن ها فشار میداد و دست دیگشو دور کمر ات حلقه کرده بود. چونشو گذاشت رو شونه ات. به این فکر میکرد که دوروز دیگه پدر و مادر هاشون برمیگردن. و اگه نذارن باهم رابطه داشته باشن فرار میکنن. یه جای دور، جایی که هیچکس اونارو نشناسه.
.
.
.
کوک: پرنسس، دیر وقته. بریم خونه؟!
ات: آره. خستممم.
کوک:(خندید. وسایل هاشونو برداشتن. رفتن سمت ماشین)
ـــــــــــــــــــــــــ
ویو خونه
ـــــــــــــــــــــــــ
کوک:(تو اتاق خودش دوش میگرف)
ات:(ایشونم تو اتاق خودش دوش میگرف)
.
.
.
نیم ساعت بعد، هردوشون از حموم در اومدن. لباس هاشونو پوشیدن و موهاشونو خشک کردن. کوک، یه شلوارک با یه تیشرت پوشید. ات، یه جاگر کشی با یه کراپ. هردوشون رفتن اتاق نشیمن. یکم حرف زدن. قرار شد بیان فیلم ترسناک ببینن. پاپ کورن و پتو و بالشت اوردن. لامپ هارو خاموش کردن و هردوشون رو کاناپه دراز کشیدن. کوک، پشت ات دراز کشیده بود و بغلش کرده بود. ات هم جلوش بود و رو فیلم تمرکز کرده بود.
ــــــــــــــــ
وسط های فیلم بودن که صدایی شنیدن. یچیزی داشت روی شیشه ی پنجره خط مینداخت. نفسشون رو حبس کردن و آروم هردوشون پاشدن. کوک، آروم به سمت پنجره رفت تا اول ازونجا چک کنه و بعد بره حیاط. ات، محظ احتیاط یه چاقو برداشت و دنبال کوک راه افتاد. کوک، اروم پرده رو زد کنار. هیچی ندید. رفت سمت در. ات هم پشتش میرفت. درو باز کردن و رفتن بیرون. رفتن سمت همون پنجره. با چیزی که دیدن نفسشون حبس شد...
ـــــــــــــــــــ
لایک: 20
کامنت: 20
بازنشر: 15
[ بابت دیر گذاشتن معذرت. زیاد حالم اوکی نبود]
- ۲۵۳
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط