🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 30 | پایان

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 30 | پایان

شش سال بعد... 🤍

لینو توی آشپزخونه صبحونه آماده می‌کرد که صدای پسر کوچولوش بلند شد.

آروین: «باباااا! مامانی نمی‌ذاره باهات بیام سر کار! 😭😂»

پری از اتاق بیرون اومد و دست‌به‌سینه بهشون نگاه کرد.

پری: «آقای آروین، اول باید صبحونه‌تو بخوری، بعدشم بری مهدکودک!»

آروین با اخم بامزه‌ای به لینو نگاه کرد.

آروین: «بابا، تو رئیس مافیایی یا نه؟ پس چرا از مامان می‌ترسی؟!»

لینو زد زیر خنده.

لینو: «پسرم، یه راز مهم رو بهت می‌گم؛ توی این خونه مامانت از همه خطرناک‌تره!»

پری: «لی مینهو! 😑»

لینو سریع آروین رو بغل کرد.

لینو: «منظورم اینه که مامانت از همه قوی‌تره، عزیزم! 😂❤️»

---

عصر همون روز، هر سه به پارک رفتن. آروین دست پدر و مادرش رو گرفته بود و با خوشحالی بینشون قدم می‌زد.

پری به لینو نگاه کرد و لبخند زد.

پری: «باورت می‌شه شش سال گذشته؟ یه زمانی فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌تونیم این‌قدر خوشحال باشیم.»

لینو دستش رو فشرد.

لینو: «من فقط می‌خواستم تو کنارم باشی. حالا تو رو دارم، آروین رو دارم... دیگه از زندگی چی بخوام؟»

پری سرش رو روی شونه‌ی لینو گذاشت.

پری: «دوستت دارم، مینهو.»

لینو پیشونیش رو بوسید.

لینو: «من بیشتر، خانوم لی.»

آروین که حرف‌هاشون رو شنیده بود، خودش رو وسطشون انداخت.

آروین: «من چی؟ منو بیشتر دوست دارین یا همدیگه رو؟!»

پری خندید و گونه‌ش رو بوسید.

پری: «تو عشق کوچولوی مایی!»

لینو هر دوشون رو محکم در آغوش گرفت.

---

شب، وقتی آروین خوابید، پری و لینو کنار پنجره نشستن و به چراغ‌های سئول نگاه کردن.

لینو دست پری رو گرفت.

لینو: «اگه دوباره به گذشته برگردم، بازم تو رو انتخاب می‌کنم.»

پری لبخند زد.

پری: «حتی با تمام دردسرهایی که برات درست کردم؟»

لینو خندید.

لینو: «مخصوصاً با همونا! تو بهترین اتفاق زندگی منی.»

پری سرش رو روی شونه‌ش گذاشت و آروم گفت:

پری: «پس تا آخرش کنارم می‌مونی؟»

لینو دستش رو بوسید.

لینو: «تا آخرین روز زندگیم.»

از اتاق آروین صدای خواب‌آلودی بلند شد:

آروین: «بابااا... مامانااان... دوستتون دارم!»

پری و لینو با خنده به سمت اتاقش رفتن و هر دو روی تخت کنارش دراز کشیدن.

اون شب، سه نفر توی یک آغوش گرم خوابیدن؛ خانواده‌ای که بعد از تمام سختی‌ها، بالاخره به آرامش رسیده بود.

لینو بالاخره فهمیده بود که بزرگ‌ترین قدرتش، ثروت یا اسم خانواده‌ش نیست؛ بلکه عشقیه که پری و آروین بهش می‌دن. 🤍

🖤 پایان داستان «پشتِ غرورِ سردت» 🖤
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

ببینم کیا منتظر پارت ۱ بودن!!!

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

بهار بدون تو

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

چندپارتی نامجون

سناریو

دو تا دست اومد روی چشمامبا صدایی که معلوم بود تغییر کرده گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط