«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۰۱
اين برق لعنتي عجب موهبت بزرگی بود و ما قدرش رو نمیدونستیم.
اي خداا..
تازه طبقه ١٤ بودیم در حالیکه داشتم میمردم.
پام شدید درد میکرد و دهنم خشك خشك شده بود و کل وجودم پر
از عرق بود.
اخ..
بيجون روي په پله نشستم.
اونم بی حرف با چندین فاصله پله نشست.
صداي نفسهاي بلند جفتمون فضا رو پر کرده بود.
هر دو از اين بي برقي و پياده روي طولاني مدت عصبي و شاكي و
داغون شده بودیم.
گمانم من امروز به ۸،۷ کیلویی لاغر کردم
قدرت بدني اون خيلي بيشتر بود..
احتمالا به خاطر دویدن ها و ورزش هاش بود ولي هيچي
وقتي کم میاوردم و مینشستم مینشست.
انگار اونم حوصله بحث و دعواي جديد رو نداشت. دهنم خشك خشك بود و شدیداً تشنه ام بود.. تا برسیم خونه فک کنم از تشنگی هلاك بشم... اروم بلند شد و راه افتاد.
با درد و نفرت بلند شدم و بیجون راه افتادم.
اصلا انگار پله ها کش اومده بود.
نمیتونستم...
نمیگفت
یه پله دیگه رفتم که کم آوردم و داغون نشستم و گفتم:دیگه اصلا
نمیتونم..
وایستاد.
آي..
یام تیر میکشید
سرمو به نرده تکیه دادم.
گوشیش زنگ خورد.
جواب داد: بله.
تهیونگ-باشه..فعلا نرسیدم خونه..رسیدم میفرستم..
و قطع کرد.
چند پله بالاتر نشست.
گل رو توی بینیم فرو بردم و عمیق بوش کردم.
اخيش..
یه دفعه تو نور کم یه چیز کوچولو دیدم که از کنار پام رد شد.یه دفعه تو نور کم یه چیز کوچولو دیدم که از کنار پام رد شد. جيغ خيلي بلندی کشیدم و تند بلند شدم و با وحشت
گفتم: سوسك..سوسك..
اصلا تکون نخورد.
نگاش کردم و داد زدم: سوسکه
یه دستش رو روی گوشش گذاشت و ریلکس گفت: جیغت بیشتر
شبیه دیدن روح بود تا سوسك..
دندونامو به هم فشردم..
داد زدم سوسکه..
تهیونگ-خوب..چیکار کنم؟
عوضي..
با تاکید گفتم سو.. سکه...
part ۱۰۱
اين برق لعنتي عجب موهبت بزرگی بود و ما قدرش رو نمیدونستیم.
اي خداا..
تازه طبقه ١٤ بودیم در حالیکه داشتم میمردم.
پام شدید درد میکرد و دهنم خشك خشك شده بود و کل وجودم پر
از عرق بود.
اخ..
بيجون روي په پله نشستم.
اونم بی حرف با چندین فاصله پله نشست.
صداي نفسهاي بلند جفتمون فضا رو پر کرده بود.
هر دو از اين بي برقي و پياده روي طولاني مدت عصبي و شاكي و
داغون شده بودیم.
گمانم من امروز به ۸،۷ کیلویی لاغر کردم
قدرت بدني اون خيلي بيشتر بود..
احتمالا به خاطر دویدن ها و ورزش هاش بود ولي هيچي
وقتي کم میاوردم و مینشستم مینشست.
انگار اونم حوصله بحث و دعواي جديد رو نداشت. دهنم خشك خشك بود و شدیداً تشنه ام بود.. تا برسیم خونه فک کنم از تشنگی هلاك بشم... اروم بلند شد و راه افتاد.
با درد و نفرت بلند شدم و بیجون راه افتادم.
اصلا انگار پله ها کش اومده بود.
نمیتونستم...
نمیگفت
یه پله دیگه رفتم که کم آوردم و داغون نشستم و گفتم:دیگه اصلا
نمیتونم..
وایستاد.
آي..
یام تیر میکشید
سرمو به نرده تکیه دادم.
گوشیش زنگ خورد.
جواب داد: بله.
تهیونگ-باشه..فعلا نرسیدم خونه..رسیدم میفرستم..
و قطع کرد.
چند پله بالاتر نشست.
گل رو توی بینیم فرو بردم و عمیق بوش کردم.
اخيش..
یه دفعه تو نور کم یه چیز کوچولو دیدم که از کنار پام رد شد.یه دفعه تو نور کم یه چیز کوچولو دیدم که از کنار پام رد شد. جيغ خيلي بلندی کشیدم و تند بلند شدم و با وحشت
گفتم: سوسك..سوسك..
اصلا تکون نخورد.
نگاش کردم و داد زدم: سوسکه
یه دستش رو روی گوشش گذاشت و ریلکس گفت: جیغت بیشتر
شبیه دیدن روح بود تا سوسك..
دندونامو به هم فشردم..
داد زدم سوسکه..
تهیونگ-خوب..چیکار کنم؟
عوضي..
با تاکید گفتم سو.. سکه...
- ۵۸۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط