گفتم گیرنده ای بالاتر از حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم

گفتم گیرنده ای بالاتر از حروف سراغ ندارم . خیره در چشمانم گفت گیرنده حروف چه دستگاهی است
گفتم دستگاه نیست .

می دانی حروف مقطعه قرآن چیست ؟

گفت کشش بحث مذهبی را ندارم
امشب از تو چیزهایی میشنوم که تاحال از کسی نشنیده ام اگر به زبان قیزیک میتوانی بگویی بگو
قران از سر من خیلی زیاد است من کجا و فهم قران کجا
از تحولات سیاسی بگو که بر اقتصاد تاثیر مستقیم دارند با من از دودوتا چهارتا بگو
گفتم
گرما و سرما را قبول داری ؟
خندید و گفت تو سیگار نمیکشی ؟
گفتم دلم چایی میخواهد گفت برویم چایی دم کنیم
گفتم آماده است
گفت در آشپزخانه چای و سیگار منم فعلا اسیر این مفاهیم تو
گفتم اگر یک مرد به تو بگوید دوستت دارم با نه حرف ذهنت تو را ساعتها مشغول میکند
اگر همان فرد به تو بگوید فاحشه هستی با هشت حرف انچنان خشمی را در تو به وجود می آورد که....
با انرژی حروف میتوانی خودت را جوان یا پیر . زیبا یا زشت .‌ بیمار یا سلامت نگه داری....
سکوت عجیبی وجودش را گرفت
من غرق قدوقامت و زیبایی او
و او متفکر به انچه گفتم
پشت میز نشست و سرش را در میان دستانش گرفت
نمیخاستم سکوتش را بشکنم
از سیگارش هم کام نگرفت و خاکستر بر روی ان ساتن مشکی که در زیر آن سنگ مرمر فرش شده بود ریخت ولی باز ساکت بود
چایی ریختم و چشمانم را از دیدن ان همه زیبایی پر کردم ....
خیره در چشمانم شد و لبخنده مه بر لبانش نشست و این شعر مولوی را که استاد شهرام ناظری عزیزم در آلبوم گل صدبرگ خوانده با صدای زیبایش به اواز خواند

چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم که خوردم از دهان بندی از آن دریا کفی افیون
هرچه را انتظار داشتم جز اینکه چنین صدای زیبایی داشته باشد
براستی اکله ای بود آنتیک وری ژیوست و پرفکت .... نه خلاصی از دامش ممکن نبود
ادامه دادم حروف مانند ذرات اتم هستندما انها را درون خود به انفجار دعوت میکنیم
من این جذب و دفع را با همه وجودم می بینم اثباتش ساده است اگر ظرفیت داری...گفت امشب هر دقیقه مرا آچمز کردی یا کیش و مات دست از سرم بردار بیشتر کشش ندارم آمدم تو را تور کنم در تور تو افتادم
تاره می فهمم مستی چرا بعد از پنج ساعت صحبت دوباره بعد از دو ساعت در سرما زنگ میزند و با دستان سر شده از سرما باتو صحبت میکند......
درک انچه میگویی مشکل نیست ولی ذهنم را اگر اسیر این مسائل کنم از هدف اصلی خودم جا می مانم . فقط بر روی هدف اصلی متمرکز میشوم باید تو هم به تیم من ملحق شوی .....
ادامه داد
چایی ریختی بیا برویم کتابخانه
ارامش انجا را دوست دارم مرا یاد پدر بزرگم انداخت...
چای گیلان و گز اصفهان و باقلوای یزد و سوهان قم
رفتیم داخل کتابخانه ....دوباره گوشه ای نشست و گفت
بیا بنشین یاد کودکی و اتاق پدربزرگم افتادم.رفتم کنارش نشستم....
پایان ۳۵
دیدگاه ها (۱)

یا امام رئوفاللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهمرضایت اما...

رفتم کنارش نشستم آناهیتا گفت پاهایت را دراز کن پاهایم را درا...

یادم نمیرد تازه از کشور خارج شده بودم و با سفارش یکی از اشنا...

از اتاق آمدم گفتم علاج دخترش طول میکشد فلج شدنش بخاطر اعصاب...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۳

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط