لطفا بخوانید ممنون از لطف شما دوستان
لطفا بخوانید ممنون از لطف شما دوستان
خواب دیدم دوران مدرسه بودم کلاس پنجم ابتدایی که تولواسان درس میخوندم زنگ تفریح بود
داشتیم فوتبال بازی میکردیم که توپ پرتاب میشه توی زمین پاینی که من میرم بیارم وقتی رفتم توپ وبیارم ناگهان یه مار بزرگ بدورم حلقه زد با خودم گفتم اگر مار افعی آدم بزنه به یه ساعت نمیشه این مار آگه من ونیش بزنه خاکستر میشم و اما مار منو نیش زد وافتادم بروی زمین دوستان صدام میزند پس چی شد چرا نمیای چرا خوابیدی دوستام اومدند منو آوردن خانه بهداشت و دکتر اونجا معاینه کرد وگفت فوت شده درحالی که من متوجه همچی بودم وبعد پدرم و خبر کردند اومد بالا سرم و دست گذاشت روی قلبم گفت فوت شده گفتند لازم هست ببریم بیمارستان گفت نه چون غروب شده بود گفتند خوب نیست مرده را غروب دفن کنیم ببریم مسجد و فردا دفنش کنیم من و آوردند مسجد بالا سرم قرآن میخواندند و من هم گوش میدادم با خودم میگفتم یعنی من مردم اگر مردم چرا حرف میزنم و همچی رو میبینم پس نمردم
از یه چیزی خیلی مطمئن بودم لواسان پدرم مرده ها رو دفن میکرد باخودم گفتم وقتی خواستند خاک بریزند میگم زنده ام و ببینم تا آخرش چی میشه صبح شد منو گذاشتند توی تابوت بسوی قبرستان حرکت کردند من هم از اون جا همه رامیدیم مادرم برادر خواهرام فامیلها دوستان آشنایان بعضی ها گریه میکردند بعضی ها میگفتند جوان بود و.......
تا اینکه رسیدیم غسال خانه شستند غسلم دادند کفنم کردند
وبعد هم اومدند گذاشتن تو قبر مراسم تلقین وپدرم بالا سرم با خواندن دعا انجام میداد تا اینکه سنگها رو روم گذاشت یه دفعه ترسیدم دست پدرم گرفتم
وگفتم من زنده ام من نمردم پدرم اعتنایی نکرد و خاک ریختند روم دیگه گفتم یعنی من مرده ام
تا موقعی که همه بر سر مزارم بودند توی قبر روشن بود وهمه را می دیدم دعا فاتح خوانند و رفتن
من ماندم وتاریکی خیلی سعی کردم خودم نجات بدم اما نشد دیگه قبول کردم مرده ام
یه مدتی همین جور با خودم صحبت میکردم و میگفتم یعنی باید تا کی همینجور باشم
مدتی گذشت یه نوری اومد وقبر روشن شد
خیلی خوشحال شدم گفتم آخ جون
یه صدایی به من گفت دنبالم بیا و من هم گوش دادم وقتی از قبر بیرون اومدم یه محل دیگه بود نا آشنا هرچی گشتم و لواسان و پیدا کنم نتونستم
همش سراب بود داد زدم گفتم اینجا کجاست
صدایی اومد گفت اینجا میمانی تا تکلیفت معلوم شود
یه مدتی گذشت نه آب بود حتی یه گیاه هم نبود
هیچکس نبود فقط خودم وخودم
حوصله ام سر رفت با خودم گفتم بمیرم بهتره تا اینجور باشم
قبری کندم ورفتم توقبر خاک ریختم روی خودم
همین که خاک و ریختم تا چشمم از خواب بلند شدم
خواب دیدم دوران مدرسه بودم کلاس پنجم ابتدایی که تولواسان درس میخوندم زنگ تفریح بود
داشتیم فوتبال بازی میکردیم که توپ پرتاب میشه توی زمین پاینی که من میرم بیارم وقتی رفتم توپ وبیارم ناگهان یه مار بزرگ بدورم حلقه زد با خودم گفتم اگر مار افعی آدم بزنه به یه ساعت نمیشه این مار آگه من ونیش بزنه خاکستر میشم و اما مار منو نیش زد وافتادم بروی زمین دوستان صدام میزند پس چی شد چرا نمیای چرا خوابیدی دوستام اومدند منو آوردن خانه بهداشت و دکتر اونجا معاینه کرد وگفت فوت شده درحالی که من متوجه همچی بودم وبعد پدرم و خبر کردند اومد بالا سرم و دست گذاشت روی قلبم گفت فوت شده گفتند لازم هست ببریم بیمارستان گفت نه چون غروب شده بود گفتند خوب نیست مرده را غروب دفن کنیم ببریم مسجد و فردا دفنش کنیم من و آوردند مسجد بالا سرم قرآن میخواندند و من هم گوش میدادم با خودم میگفتم یعنی من مردم اگر مردم چرا حرف میزنم و همچی رو میبینم پس نمردم
از یه چیزی خیلی مطمئن بودم لواسان پدرم مرده ها رو دفن میکرد باخودم گفتم وقتی خواستند خاک بریزند میگم زنده ام و ببینم تا آخرش چی میشه صبح شد منو گذاشتند توی تابوت بسوی قبرستان حرکت کردند من هم از اون جا همه رامیدیم مادرم برادر خواهرام فامیلها دوستان آشنایان بعضی ها گریه میکردند بعضی ها میگفتند جوان بود و.......
تا اینکه رسیدیم غسال خانه شستند غسلم دادند کفنم کردند
وبعد هم اومدند گذاشتن تو قبر مراسم تلقین وپدرم بالا سرم با خواندن دعا انجام میداد تا اینکه سنگها رو روم گذاشت یه دفعه ترسیدم دست پدرم گرفتم
وگفتم من زنده ام من نمردم پدرم اعتنایی نکرد و خاک ریختند روم دیگه گفتم یعنی من مرده ام
تا موقعی که همه بر سر مزارم بودند توی قبر روشن بود وهمه را می دیدم دعا فاتح خوانند و رفتن
من ماندم وتاریکی خیلی سعی کردم خودم نجات بدم اما نشد دیگه قبول کردم مرده ام
یه مدتی همین جور با خودم صحبت میکردم و میگفتم یعنی باید تا کی همینجور باشم
مدتی گذشت یه نوری اومد وقبر روشن شد
خیلی خوشحال شدم گفتم آخ جون
یه صدایی به من گفت دنبالم بیا و من هم گوش دادم وقتی از قبر بیرون اومدم یه محل دیگه بود نا آشنا هرچی گشتم و لواسان و پیدا کنم نتونستم
همش سراب بود داد زدم گفتم اینجا کجاست
صدایی اومد گفت اینجا میمانی تا تکلیفت معلوم شود
یه مدتی گذشت نه آب بود حتی یه گیاه هم نبود
هیچکس نبود فقط خودم وخودم
حوصله ام سر رفت با خودم گفتم بمیرم بهتره تا اینجور باشم
قبری کندم ورفتم توقبر خاک ریختم روی خودم
همین که خاک و ریختم تا چشمم از خواب بلند شدم
- ۳.۵k
- ۲۹ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط