چند قورباغه از گودالی عبور میکرند که ناگهان دوتا از آنها

چند قورباغه از گودالی عبور میکرند که ناگهان دوتا از آنها به داخلش افتادند , بقیه قورباغه ها دور گودال جمع شدند و گفتن. شما هر دو میمیرید و راه نجات ندارید , دو قورباغه شروع به تلاش برای بالا آمدن کردند. اما بقیه داد میزند تلاش نکنید , بیهوده است. یکی از قورباغه ها نا امید شد و از دیواره گودال افتاد و مرد , قورباغه دیگر در میان فریاد بقیه که میگفتن بیهوده تلاش نکن , ادامه داد و بیرون آمد , بعد معلوم شد او ناشنواست و تصور میکرد بقیه تشویقش میکنن ,,,,, ناشنوا باش برای کسانی که آرزوهایت را محال میدانند
دیدگاه ها (۱۵)

نمیدانم کجا? کی? کدام روز? چه شد که یادت از دستم افتاد و حاص...

کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد گل بخر ,,, گفتم بر...

هر بار که از خواب بیدار میشویم , مانند تولدی تازه برای ماست ...

خدایا بفهمانم ,,, که بی تو چه میشوم اما نشانم نده. ,,,,,,,, ...

قسمت ۶: طوفان نیمه‌شبنیمه‌های شب، صدای رعد و برق شدیدی باعث ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط