•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_4
فکر کن مینجی...فکر کن!!
آخرین فیلم غمگینی که دیدی چی بود؟!
آهان چند سال پیش یه هندی دیدم، همون که دوتا پسر جوون یه دختر بچه پیدا کردن
بزرگش کردن
بعد گه بزرگ شد فهمیدن مادرشون بوده.
آخ بمیرم که هم مادر بود هم فرزند خونده...
اشکام روون شد که دیگه نایستادم، دوییدم سمت اتاق جلسه و با فکر اینکه هنوز شروع نشده
محکم در و باز کردم
با دیدن نامجون که پیشت میز سرپا ایستاده بود، شیون طور زار زدم
دوییدم سمتش و مقابل چشمای گرد علما، پریدم بغلش...
_داداااش...
گریم شدت گرفت که حس کردم دستش دورم حلقه شد
کنار گوشم گفت:
_آبرو برام نزاشتی..یالا راه بیوفت بیرون بچه!!
گفت و از خودش فاصلم داد، تازه دیدم چقدر آدم نشسته
ماشالا انگار گوسفندن!!
حداقل پلک بزنید بدونم زندهاید..
با لبخند ژکوندی گفتم:
_هِلو!...
نامجون زیر لب غرید:
_مینجیی!!! ...
و رو به گوسفندان گفت:
_آقایون خیلی عذر میخوام؛ شما ادامه بدید من سریع خدمت میرسم!!
کشیدتم سمت در که تازه دیدم کی پشت میز رئیس نشسته...
یا ابلفض!!...
ادامه دارد.....
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
خب فیک چطوره؟؟؟ ادامه بدم؟
• #گوسفند_منه🐏🌼 •
• #Part_4
فکر کن مینجی...فکر کن!!
آخرین فیلم غمگینی که دیدی چی بود؟!
آهان چند سال پیش یه هندی دیدم، همون که دوتا پسر جوون یه دختر بچه پیدا کردن
بزرگش کردن
بعد گه بزرگ شد فهمیدن مادرشون بوده.
آخ بمیرم که هم مادر بود هم فرزند خونده...
اشکام روون شد که دیگه نایستادم، دوییدم سمت اتاق جلسه و با فکر اینکه هنوز شروع نشده
محکم در و باز کردم
با دیدن نامجون که پیشت میز سرپا ایستاده بود، شیون طور زار زدم
دوییدم سمتش و مقابل چشمای گرد علما، پریدم بغلش...
_داداااش...
گریم شدت گرفت که حس کردم دستش دورم حلقه شد
کنار گوشم گفت:
_آبرو برام نزاشتی..یالا راه بیوفت بیرون بچه!!
گفت و از خودش فاصلم داد، تازه دیدم چقدر آدم نشسته
ماشالا انگار گوسفندن!!
حداقل پلک بزنید بدونم زندهاید..
با لبخند ژکوندی گفتم:
_هِلو!...
نامجون زیر لب غرید:
_مینجیی!!! ...
و رو به گوسفندان گفت:
_آقایون خیلی عذر میخوام؛ شما ادامه بدید من سریع خدمت میرسم!!
کشیدتم سمت در که تازه دیدم کی پشت میز رئیس نشسته...
یا ابلفض!!...
ادامه دارد.....
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄•
خب فیک چطوره؟؟؟ ادامه بدم؟
- ۷۵۱
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط