خیلی آقا بود.

خیلی آقا بود.

تا می شنید رزمنده ای شهید شده ، می رفت و پیشونی اش رو می بوسید.



تا اینکه خبر دادن توی یه عملیات به شهادت رسیده.

به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم و به تلافی اون بوسه هایی که بر پیشونی شهدا زده بود

پیشونیش رو بوسه باران کنیم.....



رسییدیم بالای سرش.



پارچه رو کنار زدیم.



اما دیدیم سر نداره...



.....
دیدگاه ها (۳)

#مافیا_عزیز_من#Part26این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بو...

" مکالمه "لیا : الو کوک : سلام خوبی ؟لیا : آره مرسی تو خوبی ...

dark life = 39

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

چندپارتی یونگی

پارت پنجاه‌وهشتم | اولین بوسهجئون جونگ‌کوکبعد از اینکه من و ...

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط