رمان دختر خاص پارت 29

رمان دختر خاص پارت 29


ات و وونی وارد کلاس شدن. سه پسر هم پشت سرشون. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودن که یه سایه با موهای بلوند و لبخند سمی، راهشون رو بست.

لارا.

با اون لبخند همیشه ساختگی‌اش، دستش رو گذاشت روی لپ‌هاش و با لحنی الکی تعجب‌زده گفت: «خب ات خانوم... می‌بینم که یه روزه دل دوست پسرای من رو به دست آوردی. چطور بود؟ تقلب کردی؟ جادوشون کردی؟»

ات زیرچشمی نگاهش کرد. لبخند سردی زد. «دوست پسرات؟» انگار که شوخی مسخره‌ای شنیده باشه.

لارا خندید. اون خنده‌ی ساختگی که تهش هیچ گرمی نبود. رفت سمت تهیونگ و جونگ‌کوک و دستاش رو انداخت دور گردن هر دو. انگار که مالکشونه. «آره، مگه نه پسرا؟ شماها همیشه مال من بودین، نه؟»

تهیونگ یه نگاه از سر بی‌اعتنایی بهش انداخت. بعد با صدای سرد و طاقت‌زده‌ای گفت: «لارا... چی زر زر می‌زنی واسه خودت؟ دستتو بکش اونطرف، خجالت نمیکشی؟»

لارا غافلگیر شد. دستش رو برداشت. ولی هنوز لبخند رو لبش بود، اون لبخند کج و سمی که یعنی «تموم نشده».

جونگ‌کوک که دیگه داشت صبرش تموم می‌شد، با نگاهی که می‌تونست آتیش راه بندازه، گفت: «نبینم دیگه همچین گوهی بخوری هاا لارا. ات...» صداش رو نرم‌تر کرد و دستش رو دراز کرد سمت ات. «بیا اینجا.»

ات رفت سمتش، آروم، با اون قدمای مطمئنش.

جونگ‌کوک دستش رو گذاشت دور کمر ات و کشیدش توی بغلش. محکم. انگار داره به کل دنیا نشون میده مال کیه. بعد سرش رو بلند کرد و با صدایی بلند که تمام گوشه‌های کلاس و حتی راهرو پیچید، گفت:

«همتون توجه کنین! ات دوست‌دختر من، تهیونگ و جیمینه. یعنی از این سه‌تا پسر. اگه بخواین کاری کنین که باعث ناراحتی ات بشه... حتی یه نگاه بد... حتی یه حرف پشت سر... خودم قاتل همتون میشم. فهمیدین؟!»

صداش تو کلاس پیچید.

یه سکوت مرگبار افتاد.

همه‌ی بچه‌های کلاس سرشون رو تکون دادن. بعضی رنگشون پرید. بعضی چشمانشون گرد شد. همه می‌دونستن بابای جونگ‌کوک کیه. همه می‌دونستن که ارث پدرش رو گرفته. همه می‌دونستن که با جونگ‌کوک شوخی نکنی، با چشم بسته می‌ری ته خط.

ات دستش رو برد و آروم روی موهای جونگ‌کوک کشید. صداش نرم و آروم، مثل آب روی آتیش. «عشقم... آروم باش. من خوبم. کسی کاری نمیکنه.»

جونگ‌کوک نگاهش رو به ات کرد. صورتش یکی دو درجه آرومتر شد. فقط واسه ات.

تهیونگ که تا حالا دست روی دست گذاشته بود و صحنه رو تماشا می‌کرد، گفت: «بیاین بریم بشینیم دیگه. استاد میاد.»

دست ات رو گرفت و کشید سمت صندلی‌های همیشگیشون. جونگ‌کوک هم کیف ات رو برداشت و دنبالشون رفت. کنار ات نشست. از اونور تهیونگ. ات دقیقاً وسط دو تا پسر.

لارا هنوز وایساده بود. دستهاش رو مشت کرده بود. صورتش از عصبانیت و خجالت قرمز. نتونست جلوی خودش رو بگیره. با صدای لرزون و گریه‌آلود، تا می‌تونست بلند گفت:

«اهههه... به بابام میگم! میگم شماها منو دعوا کردین! بهم توهین کردین! اخراجتون می‌کنه!»

تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهش کنه، با خونسردی تمام، شونه‌هاش رو بالا انداخت و با یه لحن «برات مهم نی» گفت: «بگو.»

لارا خفه شد. هیچکس بهش توجه نکرد.

درست همون لحظه، استاد وارد کلاس شد. همه ساکت شدن و سرجاشون نشستن. لارا هم چاره‌ای نداشت جز اینکه بره بشینه. با کلی قهر و غر غر.

ات زیرلب به تهیونگ گفت: «خیلی هم گنگ بودی.»

تهیونگ پچ پچ کرد: «واسه تو که هر کاری.»

کلاس شروع شد. ات این بار، برعکس همیشه، حوصله داشت. شاید چون کنارش دو نفر از عشق‌هاش بودن. شاید چون دیشب... خوب بود. خیلی خوب.
دیدگاه ها (۰)

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

تکپارتی جونگ کوک

dark life=23

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

پارت ۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط