روباه کوچولوی من
روباه کوچولوی من
پارت پنج 😭
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق دازای
@ویو دازای
روش خیمه زدم که با صدای لرزون گفت .
چویا : می....خوای....چی...کا...ر....کن...یی...عو...ضی.....
دازای : میخوام تنبیهت کنم
میخواست حرف بزنه که محکم لبش رو بوسیدم . و در همون لحظه لباسش روو در اوردم . بوسه رو شکستم .
دازای : حالا بهتر شد .
چویا هنوز تو شک بود. به سر تا سر بدنش نگاه کردم .
دازای : همه ی روباه ها انقدر سفیدن؟ و خوشمزه ؟
و افتادم به جون گردنش کلی کیس مارک گذاشتم
چویا : اهههههههه دازای اههههههههه
دازای : بیشتر ناله کن .
بعد از گردنش دل کندم و به شاهکارم نگاهی کردم . هیف نبود همچین اندامی با کیس مارکام رنگی نشه ؟
دازای : خب بریم سر اصل مطلب .
چویا : می...خوا...یی....چی...کا...ر....کن...
با فرو کردن یکی از انگشتام تو سوراخش لال شد .بعد چند ثانیه.
چویا : آههههههههههههههههههههههههههههههه بیارش بیرونننن
با فرو کردن دومین انگشتم انگار چشماش سیاهی رفت . چرا انقدر سریع کم اورد ؟
انگشتامو ازش کشیدم بیرون که با دیدن رد خون رو انگشتم فهمیدم ماجرا چیه .
دازای : چه جالب تا حالا یه امگای باکره رو به فاک نداده بودم .
چیزی نگفت . اعصابم بهم ریخت .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
برین دست بوس دازایم 🤫
پارت پنج 😭
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
>> داخل اتاق دازای
@ویو دازای
روش خیمه زدم که با صدای لرزون گفت .
چویا : می....خوای....چی...کا...ر....کن...یی...عو...ضی.....
دازای : میخوام تنبیهت کنم
میخواست حرف بزنه که محکم لبش رو بوسیدم . و در همون لحظه لباسش روو در اوردم . بوسه رو شکستم .
دازای : حالا بهتر شد .
چویا هنوز تو شک بود. به سر تا سر بدنش نگاه کردم .
دازای : همه ی روباه ها انقدر سفیدن؟ و خوشمزه ؟
و افتادم به جون گردنش کلی کیس مارک گذاشتم
چویا : اهههههههه دازای اههههههههه
دازای : بیشتر ناله کن .
بعد از گردنش دل کندم و به شاهکارم نگاهی کردم . هیف نبود همچین اندامی با کیس مارکام رنگی نشه ؟
دازای : خب بریم سر اصل مطلب .
چویا : می...خوا...یی....چی...کا...ر....کن...
با فرو کردن یکی از انگشتام تو سوراخش لال شد .بعد چند ثانیه.
چویا : آههههههههههههههههههههههههههههههه بیارش بیرونننن
با فرو کردن دومین انگشتم انگار چشماش سیاهی رفت . چرا انقدر سریع کم اورد ؟
انگشتامو ازش کشیدم بیرون که با دیدن رد خون رو انگشتم فهمیدم ماجرا چیه .
دازای : چه جالب تا حالا یه امگای باکره رو به فاک نداده بودم .
چیزی نگفت . اعصابم بهم ریخت .
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
برین دست بوس دازایم 🤫
- ۲.۱k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط